دکتر حمید سجاد دکتر حمید سجاد
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 17 از 17

موضوع: مواجهه با مرگ (مقالات)

  1. #11
    تاریخ عضویت
    Nov 2004
    محل سکونت
    آمریکا
    نوشته ها
    38,905

    پیش فرض

    يک گفتگوي صميمي با زني که در روزهاي پاياني زندگي‌اش اميدوارانه از شادي و زندگي حرف مي‌زند
    هرگز از مرگ نهراسيده ام

    وقتي که پلنگ باشي و شکار خرگوش براي رفع گرسنگي، کار هر روزت باشد، کم‌کم برايت عادت مي‌شود و اين دويدن‌ها و گرفتن‌ها و خوردن‌ها، زندگي روزمره تو را شکل مي‌دهند. اما گاهي کارها آن‌طور که انتظار داري پيش نمي‌رود...

    با حس پلنگي‌ات داري به خرگوشي نزديک مي‌شوي که از روي عادت قرار است غذاي تو باشد اما خبر نداري که اين بار شکارچي،‌ اين خرگوش را براي تو گذاشته و منتظر است تا تو را به بند بکشد. زندگي ما آدم‌ها هم همين‌طور است. بعضي وقت‌ها در ميان کارهاي کاملا عادي خودمان با چيزهايي روبه‌رو مي‌شويم که انگار قرار بوده آنجا باشند تا ما به آنها برسيم.


    وقتي قرار شد براي گرفتن يک مصاحبه به بيمارستان بروم، همين حس پلنگانه را داشتم. راستش اصلا قرار نبود من اين مصاحبه را انجام بدهم اما به دلايلي اين وظيفه به گردن من افتاد. روي برگه‌اي که به من دادند، نوشته بود: «خانم 64 ساله‌اي مبتلا به سرطان تخمدان که به ميل خودش، درمان جديدي را دريافت نمي‌کند و با روحيه‌اي بسيار عالي، منتظر مرگ است!»

    اين نوع مصاحبه‌ها معمولا تاثيرگذارترند و من در راه داشتم به اين فکر مي‌کردم که با يک خانم مسن روبه‌رو با مرگ چطور بايد گفت‌وگويم را آغاز کنم. تجسم کردم که اگر من جاي او بودم، چه مي‌کردم؟ سردم شد. انگار يک دفعه زيرپايم خالي شد. کارهاي نکرده‌ام يادم آمد؛ آنهايي که دوستشان دارم؛ آنهايي که از من ناراحت‌اند و خود مرگ با تمام هيبت و عظمتي که داشت. حس کردم اين‌طور مردن مثل باتلاقي است که من آرام‌آرام در آن فرو مي‌روم؛ هيچ راه فراري ندارم و بايد منتظر بمانم که مرگ از بدنم بالا بيايد. قرار بود از کسي بنويسم که مقابل مرگ ايستاده و روحيه دارد؛ در حالي که از تجسم آن وضعيت، خودم را باخته بودم. جلوي بيمارستان که رسيدم، حس کردم پلنگ درونم آنقدر که بايد قدرتمند نيست. وارد بخش شدم. مي‌دانستم براي چه کاري آمده‌ام ولي نمي‌دانستم چه کار بايد بکنم. مرا به سمت اتاق او راهنمايي کردند. سعي کردم خونريزي‌ام را حفظ کنم. در اتاق 212 خانم (ن) روي تخت نشسته و منتظر ورود من بود. تا مرا ديد، با مهرباني گفت: «سلام، پسر عزيزم!» کمي راحت شدم. سلام کردم و داخل شدم. حس کردم سردي دست‌هايم کمتر شده. نشستم. داشت مرا نگاه مي‌کرد. بعد از کمي احوالپرسي، سوال‌هايي را که حس مي‌کردم درست است، از او پرسيدم و او آرام و صبور، همه را جواب داد. سعي مي‌کردم سوال‌هايم طوري باشد که مضمونش با محتواي «سلامت» همخواني داشته باشد. کم‌کم گفت‌وگوي‌مان گرم‌تر شد. وقتي دقت کردم، ديدم که نمي‌دانم از کجاي گفت‌وگوست که دارم سوال‌هاي دل خودم را از خانم (ن) مي‌پرسم، نه پرسش‌هاي «سلامت» را. قدرت از عمق نگاهش معلوم بود. من داشتم در قالب پرسش از او راهنمايي مي‌گرفتم و او هرچه مي‌دانست، با صبوري برايم مي‌گفت. من ديگر پلنگ نبودم و حس مي‌کنم اين گفت‌وگو هم شبيه هيچ‌کدام از گفت‌وگوهايي که پيش از اين انجام داده‌ام، نيست. شايد شنيدن حرف‌هاي خانم «ن» در روزهاي پاياني زندگي‌اش براي شما هم شنيدني باشد.

    سلامت: براي خوانندگان ما کمي از خودتان مي‌گوييد؟

    چرا که نه؟‍! من خيلي زود زندگي مشترک را شروع کردم. در 15 سالگي ازدواج كردم. پسر اولم را در 16 سالگي به دنيا آوردم و دومي را در 19 سالگي و بعد از آنها دخترکوچک‌ام را و در حال حاضر هم در کنار همسرم با خوشبختي زندگي مي‌کنم. چيزي که بيشتر از هر چيز ديگر در اين زندگي 63 ساله ياد گرفته‌ام، عشق است و آنقدر به اين عشق، عشق ورزيده‌ام که حالا به غير از 3 فرزند خوني، هزاران فرزند روحاني ديگر هم دارم. در اين مدت ياد گرفته‌ام که دلم را پاک نگه دارم و اين، بيش از همه، به خودم قوت قلب مي‌دهد. من به خدا و محبت بيش از هر چيز ديگري اعتقاد دارم.

    سلامت: نظرتان درباره مرگ چيست؟

    من معتقدم که نسبت انسان به دنياي ديگر درست مثل نسبت جنين است به اين دنيا. همان‌طور که جنين هنگام ورود به اين دنيا احساس کوچکي مي‌کند، من هم در ابتداي ورود به دنياي ديگر همين‌قدر کوچک خواهم بود. جنين براي آمادگي ورود به دنيا به وسايلي احتياج دارد بنابراين صاحب دست و پا و چشم و ديگر اعضايي مي‌شود که نياز اوست. انسان هم براي ورود به آن دنياي جديد نياز به يک سري وسايل دارد و اين وسايل، همان فضايل هستند.

    سلامت: از اين نوع مرگ که همراه با آگاهي است و شما را هر لحظه به نبودن در اين دنيا نزديک‌تر مي‌کند، ناراحت نيستيد؟ نمي‌ترسيد؟

    به هيچ‌وجه! وقتي از بيماري‌ام آگاه شدم، اصلا حس نااميدي نداشتم و ناراحت نبودم، چون اين مرگ براي من فضل بود. بالاخره همه از اين دنيا خواهند رفت. هر آدم پيمانه‌اي دارد که ناگزير يک روز پر خواهد شد و پيمانه من هم قرار است روزي پر شود. اين بيماري وسيله رفتن من است. من با اين ديد به بيماري‌ام نگاه کردم و آنها که در وضعي مشابه من هستند، حدود تقريبي زندگي خود را مي‌دانند و حالا که من هم اجازه پيدا کرده‌ام کم‌وبيش از زمان رفتن خودم باخبر باشم، مي‌توانم به بهترين صورت از آن استفاده کنم و همين کار را هم کرده‌ام. اين فرصت، نصيب همه افراد نمي‌شود و من بايد از آن به نحو احسن استفاده کنم.

    سلامت: سخت نيست؟!

    بايد ببينيم که تعريف ما از سختي چيست. الان که دارم با شما صحبت مي‌کنم، هم‌زمان مورفين دريافت مي‌کنم و درد دارم و محدود شده‌ام ولي با تمام اين اوضاع، احساس مي‌کنم خوشبخت‌ترين انسان روي زمين هستم. اما خوشبختي من مادي نيست، چون هيچ چيزي ارجح بر ديگران ندارم. من يک قلب پر از عشق دارم که همه دار و ندارم است. باور کنيد امروز که 12 روز است در بيمارستان بستري هستم، احساس مي‌کنم بين 24 تا از دختران خودم زندگي مي‌کنم. همه‌شان را دوست دارم و فکر مي‌کنم اين رابطه متقابلي است بين من و آنها. من به اطرافيان‌ام عشق مي‌ورزم و اين عشق، من را رشد مي‌دهد.

    سلامت: از آينده‌اي که در آن حضور نداريد نمي‌ترسيد؟

    من آگاهم. آن‌طور که پزشکانم گفته‌اند، شايد چيزي حدود يک ماه، کمي کمتر يا کمي بيشتر، در اين دنيا باشم و مي‌خواهم اين مدت را با آزار نرساندن به اطرافيان، ناله نکردن از غم و غصه‌ها و لبخند به لب داشتن، خوب سپري کنم. چيزي که جالب است، اين است که من کمتر اهل تعريف کردن لطيفه و جوک بودم ولي اين روزها حتي جوک هم تعريف مي‌کنم که مبادا رنج من باعث آزار ديگران شود. من هرگز به دنبال اين بيماري نرفته‌ام ولي از آن دوري هم نمي‌کنم. من وضعيت خودم را مي‌دانم و آن را قبول کرده‌ام. سعي کرده‌ام دايما در ذهنم دعا بخوانم و به ياد لحظات خوب زندگي‌ام بيفتم. ديد من به دنيا يک ديد اعتقادي است، پس آن را زيباتر مي‌بينم و نگران هيچ‌چيز ديگري نيستم.

    سلامت: در اين مدت چه کارهايي انجام داده‌ايد؟

    من در اين مدت با بسياري از انجمن‌هاي خيريه در ارتباط بوده‌ام و آن‌طور که توانسته‌ام، به آنها کمک کرده‌ام. غير از اين، دست به قلم هم هستم و گاهي شعر مي‌گويم، گاهي مجسمه‌سازي مي‌کنم، بعضي وقت‌ها هم نقاشي و عکاسي. من عاشق هنرم و فکر مي‌‌کنم نزديک شدن به هنر باعث نزديک شدن آدم به خدا مي‌شود.

    سلامت: و با عشق ورزيدن به تمام اين هنرها، فکر نمي‌کنيد زندگي به شما پشت کرده؟!

    زندگي تفاوتي بين من و ديگران قائل نيست. او دارد آنطور که ما آن را پيش مي‌بريم خود را به ما نشان مي‌دهد. درواقع من فکر مي‌کنم که اين خود ما هستيم که زندگي را مي‌سازيم، پس اگر کم و کاستي‌اي هم باشد مطمئنا از خود ماست. زندگي به من پشت نکرده، او به من فرصت داده تا بتوانم آنچه را که مي‌توانم بسازم و به دست بياورم و من هم اين کار را انجام داده‌ام. پس زماني را از دست نداده‌ام و الان که روي لبه بام زندگي ايستاده‌ام همچنان با تمام وجود احساس خوشبختي مي‌کنم و معتقدم تا اينجا خوب پيش آمده‌ام. شايد مي‌توانستم بيشتر از اين زندگي کنم، شايد هم مي‌شد طول عمرم کمتر از اين باشد. شايد راحت‌تر، شايد سخت‌تر ولي براي من هيچ‌کدام از اينها مهم نيست. وقتي در طول مدت عمرت، عمق زندگي را يافته باشي، ديگر نگاه کردن به طول يا عرض آن برايت چندان هم نخواهد بود و من تصور مي‌کنم اين عمق را در زماني که داشته‌ام، يافته‌ام.

    سلامت: با مرگ چطور روبه‌رو مي‌شويد؟

    همان‌طور که يک عمر با زندگي روبه‌رو شدم. من هر شب پيش از خواب وضو مي‌گيرم و انالله... مي‌گويم و بعد مي‌خوابم. من کاملا آماده سفرم. بعضي شب‌ها درد خيلي اذيتم مي‌کند ولي من چيزي از اين موضوع به پرستارها که دختران من هستند، نمي‌گويم و آنها هم به‌خاطر اين مساله از من گله‌مند مي‌شوند. مي‌دانم براي اينکه دردم آرام شود نياز به داروهاي آرام‌بخش دارم ولي نمي‌خواهم آنقدر دارو مصرف کنم که آگاهي‌ام از محيط کم شود. دوست دارم ببينم، بشنوم و دوست‌تر دارم که فکر کنم

    زنـدگـي تـا آخـريـن لحـظـه

    سال‌ها پيش کتابي خوانده بودم که داستان ماه‌هاي آخر زندگي مردي بود که گرفتار بيماري لاعلاجي شده بود و شايد آن کتاب بعد از اين سال‌ها يکي از ارزشمندترين خوانده‌هاي طول عمرم باشد. شخصيت اصلي داستان پيرمردي بود که به دليل بيماري ناگزير از مرگ بود ولي هرگز خود را نباخت و سعي کرد از زماني که برايش مانده، بيشترين بهره را ببرد. هميشه با خودم فکر مي‌کردم آدم‌هايي که دنيا را به اين شکل مي‌بينند و زندگي را همان‌طور که هست مي‌پذيرند، بايد خيلي کم باشند و هميشه فکر مي‌کردم مواجهه با اين چنين انسان‌هايي چقدر مي‌تواند لذت‌بخش باشد.

    آن شب که جلوي بيمارستان از اتومبيل پياده شدم اصلا تصور نمي‌کردم که اين فرصت را يافته باشم که با يکي از همين آدم‌ها روبه‌رو شوم. در ميانه‌هاي گفت‌وگو متوجه شباهت غريبي بين جواب‌هاي او و شخصيت کتاب داستاني که خوانده بودم شدم و هر چه پيش‌تر رفتم اين شباهت‌ها در نظرم بيشتر آمد. دست آخر نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و ماجراي اين شباهت در نوع پاسخ‌ها را با او در ميان گذاشتم. کتاب را نخوانده بود ولي با تعريف‌هايي که من کردم، از موضوع آن خوشش آمد.

    گفت‌وگوي ما به پايان رسيد و مي‌خواستم به خانه برگردم. داشتم وسايلم را جمع مي‌کردم که پرسيد: «اسم کتاب چي بود؟!» گفتم: «چطور؟!» گفت: «مي‌خواهم بخوانمش» تمام تنم يخ کرد. زني که داشت روزهاي آخر زندگي‌اش را مي‌گذراند، مي‌خواست کتابي که تعريفش را از من شنيده بود بخواند. پرسيدم: «هنوز هم کتاب مي‌خوانيد؟!» لبخند زد و در حالي که به لرزش دستانش اشاره مي‌کرد جواب داد: «خودم که نه، ولي مي‌دهم يکي از بچه‌ها برايم بخواند، فکر مي‌کنم کتاب جالبي باشد.»

    نمي‌دانستم چه بايد بگويم. خوشحال بودم از اين همه اراده و علاقه پيرزني که حالا مرا فرزند خودش خطاب مي‌کرد. متعجب بودم از نگاه زيباي او که در نظر خيلي‌ها زيبايي چنداني نداشت و شرمنده بودم از کارهاي نکرده خودم. چقدر زيباست که بتواني در يک قدمي مرگي که در نگاه بيشتر آدم‌ها ترسناک و نازيباست، در دقيقه‌هاي آخر ماندنت، از لحظه‌هاي بودن خود لذت ببري. وقتي به خودم آمدم، هنوز داشت مرا نگاه مي‌کرد. گفتم: «خودم اين کتاب را براي شما مي‌آورم» گفت: «نمي‌خواهم باعث زحمت شما شوم» گفتم: «زحمت نيست؛ بايد براي اينکه دفعه بعد که به ديدن شما مي‌آيم بهانه‌اي مي‌داشتم.» باز هم مثل تمام طول مصاحبه لبخند زد و با سر حرفم را تاييد کرد.

    با او خداحافظي کردم و از اتاق بيرون آمدم. ساعت 10 شب بود. داشتم جلوي بيمارستان آرام‌ قدم مي‌زدم و به اين موضوع فکر مي‌کردم که آيا کس ديگري در زندگي‌ام بوده که من تا اين حد به او و طرز نگاهش حسادت کرده باشم

    عضو تحریریه علمی ایران سلامت

  2. #12
    تاریخ عضویت
    Nov 2004
    محل سکونت
    آمریکا
    نوشته ها
    38,905

    پیش فرض

    اميرحسين شفقي‌زاده
    و نترسيم از مرگ

    ... و بازمي‌گرديم به اول خط؛ به اين تصور که من از فردا براي هميشه اينجا نخواهم بود و زندگي و دنيا، راه خود را بدون من ادامه خواهند داد و اين اتاق براي هميشه حضور مرا براي هيچ لحظه‌اي نخواهد فهميد و اين صندلي و ميز و کاغذ و ابزار هيچ‌گاه بعد از آن، که شايد ساعتي ديگر باشد و شايد روزي ديگر، مرا لمس نخواهند کرد و ريتم زندگي بدون من ادامه مي‌يابد و هستي با توقف زندگي‌ام، بدون خللي کار خود را ادامه مي‌دهد و همه چيز بدون من ادامه خواهد يافت...

    اينکه شايد از فردا براي هيچ‌وقت اينجا نباشم و بعد از اندک مدتي بيايند و در حمله‌اي گريان، زندگي‌ام را و نظمي را ‌که در اطراف خود ايجاد کرده‌ام، به هم بريزند و کتاب‌ها و ابزارهايم را و ميز و نوارها و سي‌دي‌ها و کامپيوتر و نوشته‌هايم را تکه‌تکه کنند و هر کدام را به گوشه‌اي ببرند و به کسي بدهند و بعد هيچ اثري از من در اين دنيا نماند، جز اسمي ‌و خاطره‌اي و بعد کم‌کم اين اسم و خاطره هم نخواهد ماند و هيچ از من نخواهد ماند، حسي از سفر در من مي‌پرورد.اما ديگر نمي‌ترسم. مي‌داني نترسيدن از مرگ يعني چه؟

    وقتي مي‌گويم نبايد از مردن ترسيد، اين در مورد تمام حوادث است؛ از اينکه از شرکتي که باب ميل‌ات نيست بزني بيرون، از اينکه بي‌کار بماني و از اينکه پول نداشته باشي و از اينکه از دوست‌داشتني‌هاي خود دور بماني و از اينکه پستي را که داري از دست بدهي و... نبايد ترسيد.

    ترسيدن از اتفاق‌هايي که در اين دنيا ممکن است براي آدم پيش بيايد، بزرگ‌ترين مانع حرکت و جنبش و جهش و زندگي است؛ از هيچ‌چيز نترسيدن و از مرگ نترسيدن و از بي‌پولي نترسيدن واز بيکاري نترسيدن! ديگر نبايد تا آخر عمر از بيکاري و گرسنگي و مردن و بي‌شغلي و بي‌نامي ‌و بي‌ياري و ... ‌بترسيم.

    بايد بين نترسيدن از هيچ‌چيز و ايمان و توکل به خدا و داشتن شور و شوق و رفتار مناسب و خوب با مردم و سخنراني کردن و خوب و شيک لباس پوشيدن و سرحال و بشاش بودن و ارتباط با ديگران داشتن و دوستي و عشق ورزيدن توازني برقرار کرد.

    پس نازنينم! از هيچ‌چيز نترس که تنهايي با تو همه جا هست. پس به خاطر دوري از آن، اعتقادات را که تنها مونس تو هستند به گوشه‌اي نينداز؛ چون لازمه يکپارچگي وجود، نترسيدن از مرگ است.

    ترس از مرگ به خاطر گناه است و ترس از عقوبت و ترس از رفتن به جايي ناشناخته و تو از هرچه بترسي، بيچاره‌اي! نبايد از هيچ‌چيز بترسي و وقتي ديدي از چيزي مي‌ترسي، بايد بروي توي شکمش غرش کني و از ته‌دل رودررو فرياد بزني بر سرش و بجنگي با آن.

    عضو تحریریه علمی ایران سلامت

  3. #13
    تاریخ عضویت
    Nov 2004
    محل سکونت
    آمریکا
    نوشته ها
    38,905

    پیش فرض

    اميرحسين شفقي‌زاده
    چشيدن طعم مرگ

    طعم مرگ را بايد قبل از مرگ چشيد. بايد سينه سپر کرد و صاف مانند سرو ايستاد در برابر مرگ. مردن را بايد حس کرد، با تک‌تک حواس و با طمانينه بايد هر کدام از 6 حس، مرگ را احساس کنند...

    بايد مرگ را چشيد و خشکي دهان و جريان هوا را در دهان باز و چسبيدن زبان به سق را و چوب شدن زبان را مزه‌مزه کرد. بايد سکوت و بي‌صدايي مرگ را شنيد. بايد لمس کرد مرگ را و سردي پوست مرگ را و سختي و صافي و انجماد مرگ را بايد لمس کرد. بايد بوييد مرگ را و بوي کافور و خاک را و بوي خرما را. بايد تماشا کرد مرگ را و سکون جسماني مرگ را و ايستايي فيزيکي مرگ را و تاريکي مطلق و بي‌روزن مرگ را. بايد رهايي با مرگ را و پرواز و نبودن و اوج گرفتن و عبور کردن با مرگ را با حس ششم حس کرد و دانست که مرگ، پايان ريتم است؛ پايان ريتم زندگي است و پايان حرکت ريتميک قلب است و پايان حرکت ريتميک خون است و پايان حرکت ريتميک پلک‌ است و پايان حرکت پاهاست. مرگ پايان ريتم زندگي است.

    مرگ با قدرت و توان خودنمايي مي‌کند و نشان مي‌دهد هرکس را که اراده کند از ميان مي‌برد و چاره تنها آن است که حقيقت‌اش را بفهميم و درک کنيم و قبول کنيم و بپذيريم که قدرت او بيشتر است و در عين حال دست برنداريم و با آن روبه‌رو شويم و تدبير کنيم. او تنها مي‌خواهد قدرت خود را بنماياند، بايد اين قدرت را قبول كني و هويت مستقل خود را در برابر آن بشناسي و در عين حال واقعيت مرگ را بپذيري.

    فيلم «مقصد نهايي» را بسيار دوست دارم که مواجهه انسان با مرگ است و در همه حال روي خط مرگ حرکت مي‌کند و قدرت مرگ را نشان مي‌دهد و بي‌رحمي ‌مرگ را نمايش مي‌دهد و... منتظر بودن مرگ را نشان مي‌دهد و بي‌اعتنايي به مرگ، شوخي گرفتن مرگ، عرض اندام در برابر مرگ را و ترس از مرگ را نشان مي‌دهد.

    نشان مي‌دهد مرگ اگر کسي را نخواهد حتي در محرزترين شرايط، گزندي به او نمي‌رساند اما اگر ميل کسي کند شايد چند دقيقه بعد وقتي مرگ را دست‌کم بگيرد و آن را ناتوان تصور کند و خود را برتر از آن ببيند، كار را تمام ‌کند.

    مرگ مي‌گويد واقعيت مرا و قدرت مرا بپذير و با هويتي مستقل از من زندگي کن. الکس را در فيلم «مقصد نهايي» مي‌بيني که نمي‌خندد و عميق است و تمرکز دارد و از مرگ نمي‌ترسد و تنهاست و نااميد از کمک هرکس و به تنهايي کارها را پي مي‌گيرد. او اين شايستگي را دارد که از پس کارها برآيد و احساس ديگران را مي‌شنود و تکيه‌گاه همه است و از همه پشتيباني مي‌کند و مي‌ايستد تا در او غرق شوند. از زندگي خود گذشته است و مي‌تواند براي زندگي کلير (نامزدش) از زندگي خود بگذرد و ذوق نمي‌کند و مانند کودکان لودگي نمي‌کند و غريبه است و با هرکس که از راه برسد احساس آشنايي و دوستي نمي‌کند و در او وانمي‌رود و مسلط است و وارد است براي انجام کارها چرا که... از مرگ نمي‌ترسد. ادامه دارد...

    عضو تحریریه علمی ایران سلامت

  4. #14
    تاریخ عضویت
    Nov 2004
    محل سکونت
    آمریکا
    نوشته ها
    38,905

    پیش فرض

    ... و نترسيم از مرگ

    مرگ را زندگي کردن و مردن را زيستن، انديشه را تيز و قاطع مي‌کند و بايد به مرگ پرداخت و با مرگ زندگي کرد تا بعد بتوان با زندگي، زندگي کرد. اگر مرگ را زندگي کني و با انديشه مرگ زيست کني و هر دم احتمال‌ مرگ بدهي و هر لحظه را آخرين لحظه بداني و مرگ را تصور و تصوير کني و مرگ را بنويسي و بخواني و مرگ را حس و تمرين کني و نزديکش بداني، ديگر در زندگي از هيچ‌چيز نخواهي ترسيد و عميق خواهي بود و از بالا خواهي ديد زندگي را...

    اگر از مرگ نترسي، ديگر چيزي نمي‌ماند که نتواني به دست آوري و اين وظيفه انسان است که درد را تحقير کند. بايد طرح مرگ خود را زد و سناريوي مرگ خود را نوشت.

    بايد در تک‌تک کارهاي روزانه از خود پرسيد که آيا از ترس مرگ نيست که اين کار را مي‌کنم؟ به نظرم لازمه يکپارچگي وجود آدمي‌، نترسيدن از مرگ است و دانستن اينکه هيچ حقيقتي بالاتر از آن نيست. بايد زندگي را از بالا ديد و دانست که ما در طول تاريخ، نقطه‌اي هم نيستيم؛ پس از چه بترسيم؟ کسي که از مردن مي‌ترسد، از جايش تکان نمي‌خورد و از پيش مرده است. مگر مي‌شود آدم از مردن بترسد و قهرمان شود؟ مگر مي‌شود آدم از مردن بترسد و خوب زندگي کند؟ مگر مي‌شود آدم از مردن بترسد و به اهداف بلند خود برسد؟ مگر مي‌شود آدم از مردن بترسد و تحمل کند تمام فشارها و مصايب قهرماني را و مگر مي‌شود آدم از مردن بترسد و از مردم نترسد؟

    اگر از مرگ بهراسي، از هر که قدرتي دارد و ابزاري در دست، خواهي ترسيد و بنده‌اش خواهي شد و او، تو را به قالب خود درمي‌آورد و رنگ دنياي خودش را به دنياي تو مي‌زند. اگر از مرگ بهراسي، نمي‌تواني به فرديت برسي، خودت باشي، خودت را دوست بداري و عزت نفس و اعتماد به نفس داشته باشي و آدميت را در خودت تقويت کني و صفات عالي مانند عشق و احترام و تواضع را در خودت پرورش دهي. نترسيدن از مرگ، بي‌نيازي از زندگي است و از زندگي گذشتن و ادامه راه را بدون زندگي تصور کردن و عبور از زندگي است و رسيدن به آستانه عدم، با تمام ابهام و پيچيدگي و ناآگاهي‌هايي که نسبت به آن داريم .

    بايد روبه‌روي مرگ ايستاد و به آن نگاه کرد. بايد با ملاحظه و آرامش و حوصله نگاه کرد. نبايد ديده را از آن دزديد و به زير انداخت و با حواس‌پرتي از آن گريخت. ناخودآگاه‌مان به خاطر ناشناخته بودن و ابهام مرگ و ترس، از آن مي‌گريزد و تاب تماشاي رودررو شدن آن را ندارد. به وقت تمرکز روي مرگ، ابهام آنقدر بالاست که فکر را به آتش مي‌کشد و مي‌سوزاند و دل را مي‌لرزاند. اما بايد ايستاد و آن را با حوصله تماشا کرد؛ همانند موجي که به آدم مي‌خورد و عصاره وجود او را با خود مي‌برد؛ موجي که هر آن نزديک‌تر مي‌شود و در يک لحظه غافلگيرانه، دل ما را از جا مي‌کند و عصاره را از تفاله وجودمان جدا و آزاد مي‌کند. اين مرگ است؛ گرم و سوزان و قاطع و محکم و برنده و خلاص‌کننده.

    عضو تحریریه علمی ایران سلامت

  5. #15
    تاریخ عضویت
    Nov 2004
    محل سکونت
    آمریکا
    نوشته ها
    38,905

    پیش فرض

    دکتر محمد کياسالار/اگر يک روزي که خدا آن روز را نياورد،
    بيماري صعب‌العلاجي بگيريد که پزشکان ازتان قطع اميد کنند و بگويند والسلام نامه‌تمام؛ چه حالي‌ مي‌شويد؟
    فكركن مرگ‌مان همين فرداست

    بقراط مي‌گفت: «ذهن، شفادهنده بزرگ است.» آلبرت شوآيتزر مي‌گفت: «پزشک حقيقي يعني پزشک درون». جاشوا لدربرگ، برنده جايزه نوبل، مي‌گفت: «حلقه مفقوده طب، توجه به دنياي درون است.»

    دنياي درون. پزشک درون. شفادهنده بزرگ. واقعا اين کليدواژه‌ها کليدي‌اند؟ صورت مساله را ساده‌ کنيم: چرا وقتي يک پزشک به 2 بيمار مي‌گويد که «شما بيشتر از يک سال زنده نمي‌مانيد»؛ يکي هنوز به 6ماه نرسيده مي‌ميرد و آن‌يکي 10سال زنده مي‌ماند و آخ نمي‌گويد؟....

    اگر يک روزي که خدا آن روز را نياورد، بيماري صعب‌العلاجي بگيريد که پزشکان ازتان قطع اميد کنند و بگويند والسلام نامه‌تمام؛ چه حالي‌ مي‌شويد؟ چه کار مي‌کنيد؟ اين همان تقديري است که براي استفان هاوکينگ در 21سالگي رقم خورد: «پزشکان گفتند فقط 2 سال ديگر زنده‌ام! گفتند توي اين 2 سال، کم‌کم همه بدنم فلج مي‌شود و کارم تمام است!»‌

    زمستان امسال که بيايد، 45 سال از آن 2 سال مي‌گذرد و پروفسور هاوکينگ همچنان زنده است و کبکش خروس مي‌خواند؛ با مغزي که مثل ساعت کار مي‌کند و شارژش تمام نمي‌شود. او دکتراي فيزيکش را از کمبريج گرفت و در 35 سالگي، جوان‌ترين استاد فيزيک گرانشي کمبريج شد؛ اگرچه در 21 سالگي، als به جانش افتاده و مرگ تدريجي، يقه‌اش را گرفته بود. حالا در 68 سالگي، پروفسور هاوکينگ حتي نمي‌تواند گردن راست کند و سرش را بالا بگيرد. شده است يک تکه پوست و استخوان که نشسته روي ويلچر. اما به تصديق همه دانشمندان معاصر، او «اينشتين دوم» است. اينشتين دوم، اولين روز‌هاي بيماري‌اش را خوب يادش هست: «همه فکر مي‌کردند پناه مي‌برم به الکل. خيال مي‌کردند دايم‌الخمر مي‌شوم. اما من چسبيدم به درسم. گفتم اگر قرار است 2 سال ديگر بميرم؛ چرا توي اين 2سال، آدم به‌دردبخوري نباشم؟ شايد يک روز، تلاش‌هايم در فيزيک بتواند گره از کار کسي باز کند.» اين حرف عميق، فرزند يک ذهن خوش‌بخت است: «من خودم را آدم خوش‌بختي مي‌دانم چون بيماري‌ام مي‌توانست بدتر از اين بشود اما نشد. زندگي من يک پيام کوتاه اما عميق دارد: آدم هيچ‌وقت نبايد اميدش را از دست بدهد.»


    آن روي سکه طب

    «در بيماري‌هاي صعب‌العلاج، آنچه در ذهن بيمار مي‌گذرد، تعيين‌کننده‌تر از خود بيماري است.» اين را دکتر کارل سيمونتون مي‌گويد؛ رييس مرکز سرطان‌شناسي کاليفرنيا که در کنار درمان‌هاي طبي‌، نيم‌نگاهي به تکنيک‌هاي «تصويرسازي ذهني» دارد: «تجربه‌ام به من مي‌گويد که حتي احتمال معکوس شدن روند بيماري هم وجود دارد. من در طبابتم، روي اصلاح نگرش بيمارانم نسبت به پديده‌هاي بيماري‌ و شفا کار مي‌کنم» و آمارها مي‌گويند ميزان درمان بيماران سرطاني در کلينيک او، بالاتر از حد متوسط است.

    دکتر کنت پلتير، استاد دانشکده پزشکي دانشگاه استنفورد، نيز مثل خيلي‌هاي ديگر معتقد است ذهن ناخودآگاه ما قادر به تشخيص تهديد واقعي از تهديد خيالي نيست: «يعني به نظر من، همه چيز به اين بستگي دارد که شما به عنوان يک بيمار، چه تلقين‌هايي را به ذهن ناخودآگاهتان راه بدهيد. خلاصه، قاعده اين است: آنهايي که بيشتر از بيماري‌هاي صعب‌العلاج مي‌ترسند، بيشتر و زودتر بيمار مي‌شوند و کمتر و ديرتر به زندگي برمي‌گردند.» اين پديده، به ويژه در خانم‌هاي باردار، مشهود است. نتايج پژوهشي که 3 سال پيش در بوستون انجام شد، نشان داد که 60 درصد زناني که مدت کوتاهي پس از مرگ نوزادشان به دليل «نشانگان مرگ ناگهاني نوزادان» دوباره باردار شده بودند، دچار سقط جنين مي‌شوند. محققان در پايان اين پژوهش پيشنهاد کرده بودند اين‌ گروه از زنان براي بارداري مجدد، تا زماني که آثار ماتم‌زدگي در آنها به حداقل برسد، صبر کنند.

    دکتر ديويد برسلر، رييس يک مرکز سرطان‌شناسي در لس‌آنجلس، نيز تکنيک ويژه‌اي را که براي کمک به يکي از بيمارانش مورد استفاده قرار داده، اين‌گونه توصيف مي‌کند: «بيمارم درد شديدي داشت و ما هر کاري از دستمان برمي‌آمد، انجام داده بوديم. آخرش تصميم گرفتيم از تصويرسازي ذهني استفاده کنيم. من از بيمارم خواستم روي صندلي بنشيند و پس از رهاسازي عضلاني، تا آنجا که مي‌تواند، دردش را در ذهنش مجسم کند و آن را به شکل يک موجود جاندار ببيند. او در حالي که چشمانش را بسته بود، گفت که مي‌تواند سگ سياه و بزرگي را ببيند که دارد ستون فقراتش را گاز مي‌گيرد. از او خواستم آن سگ را آرام کند، با او حرف بزند و کم‌کم با او دوست شود. درد آن بيمار طي چند جلسه تصويرسازي ذهني به حداقل رسيد.» برسلر تاکيد مي‌کند که: «منظور من، به هيچ وجه، نفي درمان طبي نيست اما پزشکان با توجه به رازهاي دنياي درون بيماران مي‌توانند تاثير درمان‌هاي طبي خود را چندبرابر کنند.»


    وقتي دارونما جواب مي‌دهد

    اثر دارونما در علم پزشکي، از آن حکايت‌هاي عجيب و غريب اما واقعي است. پژوهش‌هاي متعددي نشان داده‌اند که برخي مواد غيردارويي بي‌اثر كه با عنوان داروي بدلي يا دارونما تجويز شده‌اند، برخلاف انتظار، داراي آثار درماني قابل‌‌اندازه‌گيري، قابل‌مشاهده يا محسوس‌ بوده‌اند. پزشکان به اين مي‌گويند: «اثر دارونما». دارونما كه در زبان لاتين به آن پلاسبو مي‌گويند، ماده‌اي بدلي است كه پزشک نسبت به بي‌خاصيت بودن آن اطمينان دارد اما گاهي براي بيمارانش همان «بي‌خاصيت» را تجويز مي‌كند و آن را «باخاصيت» مي‌يابد.


    تلقين يا تئوري رواني

    بعضي صاحب‌نظران معتقدند اثر دارونما صرفا يك اثر تلقيني است که به اعتقادات و عواطف بيمار بستگي دارد. مطالعات مفصلي كه در دانشگاه كانكتيكات انجام شد، نشان داد كه 75 درصد اثر برخي داروهاي ضدافسردگي ناشي از انتظار اثربخشي اين داروها در بيماران است، نه تغييرات بيوشيميايي در مغزشان.

    نتيجه مطالعه ديگري كه از سال 1974 تا 1995 انجام شد، اين بود که نزديک به50 درصد اثر دارودرماني و روان‌درماني در بيماران افسرده، ناشي از اثر دارونما بود. به نظر مي‌رسد همين كه بيمار به اثر يك دارو يا يک روش درماني اميدوار باشد، بر فرآيندهاي بيوشيميايي بدنش تاثير مثبت مي‌گذارد. اثر دارونما بر رفتار بيماران نيز قابل‌ملاحظه است. به هر حال، بخشي از رفتار بيمارانه هر بيمار، نوعي ايفاي نقش ناخوشي يا بيماري است كه بيمار، آن را از ديگران آموخته. اين ايفاي نقش البته به معناي تمارض نيست؛ بلكه بخشي متعارف از بيماري است كه مبنايي اجتماعي و فرهنگي دارد. به نظر مي‌رسد دارونما بر اين بخش از رفتار بيمار تاثير مي‌گذارد و در صورت اعتماد و اعتقاد بيمار به يك دارو يا يک روش درماني خاص، رفتار او را تغيير مي‌دهد. شايد همين احساس است كه مي‌تواند تا حدي وضعيت بيوشيميايي بدن او را نيز تحت تاثير قرار بدهد.

    در يك آزمايش جالب، پزشكان با استفاده از رنگ‌هاي خنثي و درخشان، زگيل‌هاي بيماران را رنگ‌آميزي كردند و به آنها قول دادند كه با از بين رفتن رنگ‌ها، زگيل‌ها هم محو خواهند شد. جالب آنكه، در نيمي از بيماران، همين اتفاق افتاد و زگيل‌ها محو شدند. در آزمايش ديگري، پزشكان به بيماران مبتلا به آسم، اسپري بدلي و بي‌تاثيري دادند و به آنها گفتند اينها همان اسپري‌هاي ضدآسم هستند. نتيجه كار در 55 درصد بيماران، مثبت بود: راه هوايي بيماران باز شد و تنگي نفس‌شان از بين رفت. نتايج اين‌گونه آزمايش‌ها در كنار ساير شواهد موجود، ترديدهايي را درباره تئوري تلقين ايجاد مي‌کند. به نظر مي‌رسد هنوز لازم است علل احتمالي ديگري نيز موردبررسي قرار بگيرند.


    تئوري سير طبيعي بيماري‌ها

    بعضي محققان معتقدند لااقل بخشي از اثر دارونما ناشي از سير طبيعي بيماري در دوره مصرف دارونما است. خيلي از بيماري‌ها خودمحدودشونده‌اند؛ يعني مسير طبيعي خودشان را طي مي‌كنند و بي‌هيچ‌درماني برطرف مي‌شوند و دوره مصرف دارونما فقط امكان طي شدن راحت‌تر اين دوره را فراهم مي‌آورد.


    حرف آخر

    دکتر ژرومه فرانک در پايان پژوهش‌هايش، پا را از اين مرزها فراتر گذاشت و بازي را به زمين پزشکان کشاند. او در آزمايش‌هايش ديد که وقتي پزشکان، اطلاعي از موضوع تحقيقش نداشتند و تصور مي‌کردند آنچه به بيمارانشان مي‌دهند داروي واقعي است (نه دارونما)، تاثير دارونما در بيماران افزايش پيدا مي‌کرد. همچنين، در مواردي که پزشکان تصور مي‌کردند آنچه به بيمارانشان تزريق مي‌کنند دارونماست (نه داروي واقعي)، تاثير داروي واقعي‌شان نيز کاهش مي‌يافت. دکتر فرانک مي‌گويد: «من در تحقيقات خودم ديدم که به نحوي آشکار، باورهاي پزشکان، به اندازه باورهاي بيماران، بر نتايج درمان تاثير دارد. اما چگونه چنين چيزي ممکن است؟! فکر پزشکان چگونه مي‌تواند بر بيماران تاثير بگذارد؟! آيا اين ناشي از همان حس رازآلودي نيست که بيماران را به پزشکان دلگرم مي‌کند؟ من واقعا نمي‌دانم که پزشکان چگونه مي‌توانند انتظارشان از نحوه تاثيرگذاري داروها را به بيمارانشان انتقال ‌دهند اما در اينکه آن حس به بيماران انتقال پيدا مي‌کند، هيچ شکي ندارم.»

    با جمله‌اي از بقراط شروع کرديم؛ با جمله‌اي از بقراط تمام کنيم که: «نگرش بيمار به بيماري مي‌تواند بهبود او را تسريع کند يا به تعويق بيندازد.»

    عضو تحریریه علمی ایران سلامت

  6. #16
    تاریخ عضویت
    Nov 2004
    محل سکونت
    آمریکا
    نوشته ها
    38,905

    پیش فرض

    توضیحی علمی برای لحظات قبل از مرگ
    محققان به تازگی اعلام کرده اند مرموز بودن لحظات قبل از مرگ می تواند در اثر جاری شدن آبشاری از امواج الکتریکی مغز لحظاتی قبل از اینکه مغز بمیرد به وجود آید.

    به گزارش خبرگزاری مهر، پزشکان بر این باورند قبل از مرگ انفجاری از فعالیتهای مغزی رخ می دهد و این رویداد می تواند توضیحی علمی برای لحظات روحانی قبل از مرگ در افرادی باشد که تا مرز مرگ رفته و بازگشته اند.

    محققان دانشگاه جورج واشنگتن معتقدند این انفجار الکتریکی می تواند توضیح دهد چرا برخی از بیمارانی که از حالت مرگ احیا شده و به زندگی بازگشته اند احساساساتی از قبیل قدم زدن به سوی راهرویی نورانی و یا شناور بودن بر بالای بدن خود را گزارش کرده اند.

    به گفته این دانشمندان آنچه افراد پس از بازگشت به زندگی به یاد می آورند می تواند تحت تاثیر آزادسازی ناگهانی انرژی الکتریکی در سولولهای مغزی خالی از اکسیژن باشد. در این شرایط جریان خون و سطوح اکسیژن کاهش پیدا کرده و سلولهای مغز برای آخرین بار آخرین امواج الکتریکی خود را آزاد می کنند. این فرایند در یک بخش از مغز آغاز شده و مانند یک آبشار به سرعت در سرتاسر مغز جاری می شود و به همین دلیل افراد می توانند تصاویر دهنی واضحی را تجربه کنند.

    بسیاری از افراد پس از احیا اعلام کرده اند که در نوری درخشان غوطه ور شده اند و یا با قدم گذاشتن در راهرویی درخشان احساسی از آرامش مطلق بر آنها چیره شده است. برخی از آنها تصاویری از شخصیتهای مقدس از جمله حضرت محمد (ص)، حضرت عیسی و کریشنا را دیده اند و برخی دیگر خود را بر فراز تخت خود شناور دیده و شاهد بدن بی جان خود بوده اند.

    محققان دانشگاه جورج واشنگتن معتقدند این تجربیات بیشتر منشائی بیولوژیکی دارد تا متافیزیکی. در این مطالعه دانشمندان از دستگاه برق نگار مغزی که به منظور اندازه گیری فعالیتهای مغز مورد استفاده قرار می گیرد برای کنترل فعالیتهای مغزی افرادی که پزشکان برای نجات آنها قطع امید کرده بودند، استفاده کردند.

    هدف پزشکی استفاده از چنین دستگاهی برای بیمارانی که به سرطان یا اختلالات قلبی مبتلا هستند، اطمینان از درد نداشتن و آرامش کامل آنها است. در کنار این کاربرد محققان شاهد بودند لحظاتی قبل از مرگ بیماران انفجاری در امواج مغزی فرد صورت می گیرد که از 30 ثانیه تا سه دقیقه دوام خواهد داشت.

    این رویداد در بیمارانی که در خواب بوده و یا فشار خون در آنها وجود نداشت با افرادی که در هشیاری کامل به سر می برند برابری می کند و لحظاتی پس از این انفجار امواج الکتریکی بیمار از دنیا رفته است. بر اساس گزارش تلگراف، این اولین باری است که تجربیات پیش از مرگ انسانها به منشائی فیزیولوژیکی ارتباط داده می شود.

    عضو تحریریه علمی ایران سلامت

  7. #17
    تاریخ عضویت
    Nov 2004
    محل سکونت
    آمریکا
    نوشته ها
    38,905

    پیش فرض

    چطور مرگ رخ مي‌دهد؟



    نویسنده : المیرا صدیقی

    برای زنده‌ها؛ مرگ تنها آن اتفاقی بوده که در اطراف آن‌‌ها يا در تلویزیون و فیلم‌ها رخ داده است

    درک برخي از ما از مردن توسط بازیگرانی که در صحنه‌های فیلم کسی را با اسلحه از پا در می‌آوردند به وجود آمده و حتی حاضریم یک کتاب را هر چند صد صفحه که باشد بخوانیم تا بالاخره متوجه شویم قهرمان داستانمان در پایان نمرده است.




    داستان‌های دیگری که ما معمولا از مرگ می‌شنویم شاید مردن حیوانات خانگی و حتی يك ماهی‌ قرمز باشد ولي به مرگ اطرافیان هم مربوط می‌شود مثلا همسایه‌ای که در تصادف جان خود را از دست داده و یا در مورد بسیار ناراحت کننده آن، مرگ اعضای نزدیک خانواده است که با آن روبرو می‌شویم.

    وقتی مرگ اتفاق می‌افتد گاهي مواقع احساس می‌کنیم ناعادلانه است. حتی ممکن است به نظرمان غیر طبیعی بیاید و دلیل آن هم کاملا مشخص است زیرا همه ما از وقتی به یاد می‌آوریم سعی کردیم که دچار سانحه‌های ناخواسته نشویم و این سوانح ما را به مرگ نزدیک نکند.

    از کودکی واکسن زده‌ایم تا از بیماری‌ها مصون باشیم ، از خیابان که رد می‌شویم هر دو سمت را نگاه می‌کنیم تا با خودرو تصادف نکنیم ، سیگار نمی‌کشیم چون ممکن است به سرطان مبتلا شویم و انواع و اقسام ویتامین‌ها را مصرف می‌کنیم و با ورزش سعی داریم تا بدن بهتری داشته باشیم و هر چه بیشتر از مرگ دور شویم.

    اما آنچه در طول سالها متوجه آن شده‌ایم آن است که مرگ چیزی نیست که بتوان با آن مبارزه کرد و یا آن را شکست داد. در واقع امری طبیعی است که در زندگی هر کسی چه زود و یا دیر اتفاق خواهد افتاد و در حقیقت بدن ما به شکلی است که پس از سال‌ها، از کار افتاده و به پوسیدگی نزدیک می‌شود.

    در واقع همين مرگ است که به زندگی معنا می‌بخشد و فشاری را بر زندگیمی‌گذارد که احساس کنیم هرگز برای وقوع آن آماده نیستیم.

    مرگ چیست؟
    در طول زمان؛ مرگ به روش‌های مختلف تعریف شده است اما تعریف کلی برای فردی که "مرده " بوسیله علم پزشکی و تکنولوژی توصیف شده است.

    تصور کنید شما صدها سال قبل زندگی می‌کرده‌اید. اگر کسی از بستگانتان جان بسپارد شما به دکتر زنگ نمی‌زنید چون می‌دانید دیگر راهی برای نجات او وجود ندارد و باید با وی خداحافظی کنید.

    حال اگر همین اتفاق در حال حاضر بیفتد شما با خود فکر می‌کنید اگر تمامی علائم حیاتی هم از بین رفته باشد هنوز ممکن است راهی برای جلوگیری از مرگ وجود داشته باشد.

    پیشرفت علم پزشکی تا جایی بوده که بتواند قلب ایستاده را دوباره به کار بیندازد و یا ارگان‌های از بین رفته را جانشین سازد. حتی در آخرین مرحله همیشه دستگاه‌هایی هستند که افراد را به آن متصل می‌کنند و وی می تواند تا سالها با کمک این دستگاه‌ها به حیات خود ادامه دهد گرچه ممکن است این حیات نوعی زندگی "گیاهی " نام گرفته باشد.

    توصیف مرگ:
    آنچه که دانشگاه هاروارد در سال 1968 در مورد مرگ توضيح داد این بود: فرد زمانی جان خود را از دست داده که دچار مرگ مغزی شده باشد.

    از برخی لحاظ ، توصیف هاروارد از مرگ ممکن است عجیب به نظر برسد زیرا زمانی که روح هنوز در بدن فرد وجود دارد نمی‌توان او را مرده پنداشت اما از سوی دیگر هاروارد متعتقد بود زمانی که انسان حافظه و شخصیت خود را که در مغز او جا گرفته از دست بدهد نمی‌توان او را زنده پنداشت.

    از سوی دیگر این دو مشخصه در طرف راست مغز واقع شده است و این طور می‌توان توجیه کرد که مرگ مغزی که در سمت چپ صورت گرفته باشد نمی‌تواند توصیف مرگ داشته باشد زیرا فرد ممکن است خاطرات را هنوز همراه خود داشته باشد.

    خلاصه این است که استفاده از کارایی مغز به عنوان زنده و یا مرده بودن؛ مشکلات و بحث‌های بسیاری را در پی دارد. برای نزدیکان و خویشاوندان یک نفر ممکن است سخت به نظر برسد که وقتی هنوز می‌بینند که عزیزشان نفس می‌کشد و بدنش گرم است و تنها مغزش کار نمی‌کند اور ا مرده بپندارند. تصور اینکه زنده و یا مرده بودن به کارایی ارگان‌های بدن بستگی دارد نیز یک موضوع دیگر است.

    حال با اینکه به نظر می‌رسد مرگ مغز است که مردن را به همراه می‌آورد اما معمولا کمتر می‌شنویم که علت مرگ کسی "مرگ مغز" عنوان شده باشد. ما معمولا با عنوان‌هایی همچون حمله قلبی، سرطان و سکته آشناتریم.

    به طور کلی علت مرگ و میرها از سه نوع خارج نیستند. یا اتفاقی هستند همچون تصادفات و غرق شدن‌ها، یا خشن هستند همچون قتل و یا خودکشی و یا اینکه طبیعی هستند که بیماری‌ها و مرگ و میرها براثر کهولت سن در آن دسته قرار می‌گیرند.

    امروزه با پیشرفت علم و انواع و اقسام داروهایی که برای انواع بیماری‌ها و حتی باکتری‌ها و عفونت‌هااختراع شده؛ کمتر کسی بر اثر یک بیماری شناخته شده می‌میرد. شاید به همین علت باشد که سن مرگ در کشورهایي که به دارو دسترسی بیشتری دارند نسبت به کشورهای فقیر بسیار بالاتر است.

    نکته دیگری که در مورد مرگ وجود دارد آن است که بر خلاف مرگ‌هایی که بر اثر خشونت‌ها صورت می‌گیرند اکثر مرگ و میرها زمان می‌برند تا اتفاق بیفتند. به این معنی که معمولا فردی که دچار سرطان و یا سکته می‌شود بلافاصله جان خود را از دست نمی‌دهد.

    فرایند مرگ:
    تکنولوژی به ما کمک کرده که زندگی طولانی‌تری داشت باشیم و در ضمن نکات بیشتری را در مورد اتفاقی که هنگام مرگ می‌افتد بدانیم. آنچه که احتمالا تا به حال متوجه آن شده‌اید آن است که مرگ زمانی اتفاق می‌افتد که با نرسیدن اکسیژن به مغز این عضو کارایی خود را از دست بدهد.

    سلول‌های مختلف در زمان‌های مختلف جان خود را از دست می‌دهد و به همین دلیل روند مرگ با اینکه مرگ سلول‌ها از کدام قسمت شروع شده باشد تفاوت خواهد داشت.

    مغز برای کار کردن مقدار زیادی اکسیژن لازم دارد اما مقدار کمی را برای خود ذخیره می‌کند. بنابراین معمولا در زمانی که سلول‌ها مختل شوند و اکسیژن به مغز نرسد کار آن بین 3 تا 7 دقیقه به طور کامل مختل خواهد شد.

    به همین دلیل است که یک سکته می‌تواند فورا فرد را از پا در بیاورد زیرا وقتی خون به سمت قلب نمی‌رود سکته قلبی اتفاق می‌افتد و اکسیژن رسانی به مغز متوقف می‌شود و سلول‌ها بلافاصله شروع به مردن می‌کنند.

    بر خلاف سکته؛ مرگ در کهولت تفاوت بسیاری دارد. فردی که سن بالایی دارد بر اثر از کار افتادن ارگان‌هایش جان می‌سپارد و علت اینکه این افراد بیشتر زمان را خواب هستند نیز همین است که باید انرژی بیشتری را ذخیره کنند و مغز این دستور را صادر می‌کند.

    فردی که در حال جان سپردن است معمولا حالت غیر عادی دارد و رفتارش به شکلی است که انگار نمی‌تواند به هیچ شکلی آرامش داشته باشد و در عین حال انگار نفس کشیدن برای او سخت است و بین نفس‌های او که بسیار کند صورت می‌گیرد صدایی بم تولید می‌شود که معمولا به علت جمع شدن آب در ریه‌هاست.

    در این حالت هنوز نمی‌توان مطمئن بود که فرد چه حالی دارد. معمولا افرادی که به دلایلی تا نزدیکی مرگ پیش رفته‌اند عنوان می‌کنند که این روند به هیچ عنوان سخت و درد آور نبوده است. آنها معمولا همگی مدعی هستند که احساس آرامش کرده‌اند و حس کرده‌اند که روحشان ازبدن فیزیکی در حال جدا شدن است.

    زمانی که قلب از تپیدن باز می‌ایستد فرد از نظر بیولوژیک مرده است.قلب خون را پمپ نمی‌کند و از همان زمان است که بین 3 تا 7 دقیقه طول می‌کشد که مرگ کلینیکی اتفاق می‌افتد که همان مردن سلول‌ها بر اثر کمبود اکسیژن است.

    بدن پس از مرگ:
    وقتی که قلب از تپیدن بایستد بدن فورا شروع به سرد شدن می‌کند. هر ساعت دمای بدن حدود 0.83 درجه سیلسیوس کاهش می‌یابد تا جایی که به دمای اتاق برسد و در همین زمان خون از چرخش باز ایستاده و بین 2 تا 6 ساعت بعد از مرگ بدن شروع به سفت شدن می‌کند.

    در حالی که در این زمان بدن مرده به نظر می‌رسد، هنوز قسمت‌هایی از بدن وجود دارند که زنده هستند. به عنوان مثال سلول‌های پوست تا بعد از 24 ساعت از مرگ هنوز فعالیت خود را ادامه می‌دهند.

    چند روز پس از مرگ؛ باکتری‌هایی که در بدن وجود داشته‌اند شروع به از بین بردن صاحبخانه‌های خود یا در واقع همان ارگان‌های داخلی می‌کنند.

    لوزالمعده به عنوان مثال در نوع خود آنقدر در خود باکتری جمع کرده است که باعث تخریب سریع خود پس از مرگ می‌شود. وقتی که ارگان‌های داخلی شروع به از بین رفتن توسط باکتری‌های می‌کنند بدن رو به کبودی می‌رود و سپس سیاه می‌شود. شما ممکن است تغییرات را نبینید اما بو را به خوبی می‌توانید استشمام کنید.همان بو است که باعث ورم کردن بدن می‌شود.

    یک هفته بعد از مرگ پوست شل می‌شود و کوچکترین دستی می‌تواند آن را از هم بپاشد. یک ماه بعد از مرگ نیز موها، ناخن‌ها و داندان‌ها می‌افتند و بر خلاف آنچه شایع است ناخن‌ها و موها در زمان مرگ هیچ رشدی نمی‌کنند.

    اخلاقیات پزشکی در مرگ:
    تکنولوژی پزشکی می‌تواند بدن را زنده نگه دارد حتی اگر مغز از بین رفته باشد و این همان زمانی است که خود هیچ اختیاری نداریم و نفس کشیدن و یا نکشیدن را دیگران باید تعیین کنند و در واقع آن‌ها هستند که می‌گویند دستگاه‌ها تا چه زمان بدن را نگه دارند.

    این همان نکته‌ای است که در سال‌های اخیر بحث‌های بسیار در پی داشته است. اینکه مرگ فرد با توقف دستگاه‌هایی که ارگان‌های بدن را زنده نگه داشته‌اند اعلام شود و یا اینکه همان لحظه که مرگ مغزی رخ داد، موضوعی است که هنوز در مورد آن بحث بسیاری می‌شود.

    عضو تحریریه علمی ایران سلامت

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •