مروری بر فیلم کریزی c.r.a.z.y

کارگردان: ژآن ماری واله

محصول کانادا 2006

فیلم c.r.a.z.y فیلمی است که بعد از دیدن آن، چند لحظه ای در صندلی سینما میخکوب ماندم. موضوع داستان و ساخت آن چنان گیرا است که در تمام مدت فیلم رابطه ای عمیق و نزدیک بین فیلم و تماشاگر وجود دارد.

داستان فیلم، ما را از کودکی پسری کانادایی تا جوانی اش هدایت می کند. زمان وقایع فیلم سال های70-60 می باشد." زاک" پسر چهارم خانواده ای کانادایی است. با پدری که برایش ، مثل اغلب بچه ها، قهرمان دنیاست. پدری که برای راضی نگه داشتنش تمام اضطراب های دنیا را باید به جان خرید.

شکستن صفحه ی گرامافون محبوب پدر، که تنها حادثه ای بوده است و پدر را سخت منقلب کرده، سنبل سختی تجربه ی مایوس کردن پدر است.این دیسک موزیک، تمام فیلم ما را دنبال می کند. چقدر"زاک" دوست دارد این صفحه ی قدیمی را که پدرش می پرستید و او با شکستن آن گویی تمام رویاهای او و تصویرهایی که از پسری که می خواست داشته باشد را، پایان داده را دوباره ترمیم کند و یا بگردد در جایی شاید حتی در اورشلیم هم شده، این صفحه ی قدیمی را از بازار کهنه فروشی ها پیدا کند و آن لبخند رضایت را برلبان پدرش باز یابد.

فیلم، داستان فرزندی است که بین "هویت جنسی اش" و ایده آل هایی" که پدرش از او دارد، دو پاره شده است. پدری که دوست دارد او یک" مرد واقعی" باشد. نه یک" پسر شکستنی". پدری که دوست دارد از مردانگی پسرش در جذب و در دام انداختن دختر ها لذت ببرد و یا به دیگران بگوید: " نگاه کنید عین پدرش است". ولی او مثل خیلی از بچه های دیگر عین پدرش نیست و نمی تواند باشد. با وجود اینکه واقعا دلش می خواهد اینطور بود.

مگر او نبود که در کودکی با شکستن صفحه ی گرا مافون محبوب پدرش قلب او را شکسته بود؟ باید حالا که دارد بزرگ می شود این قلب شکسته را ترمیم دهد تا در نگاه پدرش ببیند که به او افتخار می کند. باید این گرایش به هم جنس هایش را که مدتی است دست از سرش برنمی دارد را در خود بکشد.اگر نه تا ابد همان نگاه مایوس پدر که در روز شکستن صفحه گرامافون تمام وجودش را خورد کرده بود را، تا آخرین لحظات عمرش به دنبال خود بکشد.

چه لذتی می برد وقتی پسر همجنس گرای محله را تا می خورد کتکش می زند زیرا اطمینان گم شده را در چشمان پدرش باز می یابد : حتما در ذهنش با خودش می گوید:"اوف! پسرم یک مرد واقعی است."

ولی او...نمی تواند به گونه ای باشد که پدرش می خواهد.از خودش نمی تواند فرار کند.هویت جنسی اش هر جا که می رود دنبالش می آید حتی با فریاد هم نمی تواند خاموشش کند. کاش می توانست چشم هایش را ببندد و یا این قلب "عوضی اش" را از سینه اش در آورد و زیر پایش له کند و یک روز دست یک دختر را بگیرد و بیاوردش روبروی پدرش بایستد و در چشمانش خیره شود و به او بگوید: " نگاه کن من دارم عروسی میکنم! "چقدر رضایت چشمان پدرش برایش آرامش به همراه می آورد...

ولی او نیز مثل خیلی از بچه های دیگر، روزی "خود متفاوتش"، خودی که هیچ انطباقی با " فرزند ایده آل پدر ومادرش" ندارد، از حصار باید و نباید های درون، بیرون می ریزد و خود را با تمام حضور پر رنگش، به نمایش می گذارد. ولی قلب پدر ، بین عشق" فرزند واقعی" و" فرزند ایده آل" که تنها در ذهنش وجود داشته، کدام را برمی گزیند؟...

لازم به یادآوری است که این فیلم در فستیوال ژورتا ی کبک از چهارده جایزه، سیزده تای آن را به خود اختصاص داده است.
مژگان کاهن