سميرا سامانى
عجب توانى براى حركت كردن دارد. نه اينكه سالم و قوى باشد، نيمه مرده است چون بخش عمده اى از آن زنده نيست، بخش ديگرى هم نيمه جان و شايد تنها بخشى از آن زنده باشد. روى هم رفته سالم نيست ، اما قدرتمندانه فرصت زندگى پر از موفقيت را از اين جسم نيمه جان مى گيرد، چون او خواسته و مى خواهد.
گزارش زير نگاهى است اجمالى به يك جوان استثنايى كه با محدوديت ذهنى زندگى را با موفقيت سپرى مى كند.
مهمان بيمارستان
تلويزيون را روشن مى كند،كانال سه، زير آسمان شهر (۱)، هوش و حواسش را مى گيرد اما نه تمام و كمال ، چون يك گوشش را به سمت صحبتهاى من و پدرش تيز كرده بود تا شايد ندانسته هاى زندگى اش را به ميدان دانسته هاى ذهنش اضافه كند. ذهنى كه روزگار سختى بر آن گذشته است. مريض مى شود، بدن كوچكش دوهفته اى روى تخت بيمارستان مفيد به اميد خوب شدن مهمان مى شود اما...
سيانور كار خودش را مى كند، سلولهاى مغزش را مى كشد تا بخش عمده اى از ذهنش را زودتر از بدنش به خاموشى ابدى بفرستد. پدر آنروزها را به خوبى درياد دارد و نوزاد ۱۷ساله امروز شايد هيچ. على صادقى ، هشت ساله مى شود، ناگهان دردى ديگر، دل او را نشانه مى گيرد. مادرش مى رود براى هميشه. شايد ديگر خسته شده بود. تحملش طاق شده بود و هزاران شايد ديگر ، آغوش گرمش را از على مى گيرد تا پدرش از آن پس مادرانه پدرى كند.
۱۲ سالگى هم فرصت خوبى است
چهار سال ديگر به منوال گذشته مى گذرد و على در ميان دنياى پرتلاطم بى هيچ حركتى غوطه مى خورد، تا آنكه پدر ، على را پس از گذشت ۱۲ سال از عمرش با باورى سخت از مفيددانستن به مركز توانبخشى تهران مى برد.
ياد مى گيرد؟! مى تواند بنويسد و بخواند؟! اصلاً اين مغز نيمه جان، فرصتى براى آشنايى با دنيايى غيراز خواب و خوراك رابه او خواهد داد؟!
مدتى نمى گذرد كه مربى اش خبر از آموزش پذيرى على مى دهد، پدر باور نمى كند اما تلاش را آغاز مى كند، دو ماهى طول مى كشد تا دستهاى على ، ياد مى گيرد، چگونه قلم را به دست بگيرد، حالا اين دست قلم گرفته بايد ياد مى گرفت اين قلم به چه كار مى آيد، يك نقطه كوچك و يك خط كج كوتاه، شايد كمترين چيزى است كه از قلم برمى آيد اما برق شادمانى از يك دايره كوچك سياه و حركت بى هدف قلم بر روى كاغذ يأس را براى ابد در دل پدر به آتش مى كشد.
شروع كند اما موفقيت آميز على چندى بعد سوادآموزى را باورپذيرتر كرد. فراگيرى ۳۲ حرف با ذهنى نيمه جان، به سختى شكستن سد كنكور شايدچندپله بالاترباشد. تلاشها زياد اماموفقيت على كم بود آنقدر كه اگر پدر به داد راه در پيش گرفته نمى رسيد شايد دفتر مشق على براى ابد سفيد باقى مى ماند.
على از به دست گرفتن قلم و نوشتن بسيار آزار مى ديد، پدر راهى جديد براى يادگيرى او آغاز مى كند. ۳۲ كارت كوچك سفيد، ميزبان الفبا شدند تا به على فرصتى نو براى يادگيرى بدهد. خلاقيت پدر ، جواب خوبى مى دهد به گونه اى كه در زمانى كمتر از آنچه پيش بينى مى شد، على الفبا را ياد مى گيردتا راه را براى واژه ها هموار كند، كلمات به ميدان يادگيرى مى آيند. پدر گاه با نوشتن كلمات بر روى كارتها و دفترچه هاى كوچك يا بريده روزنامه ها و راههاى ديگر به خاطر حفظ اصل تنوع، يادگيرى به على را ادامه مى دهد. پدر رياضى و علوم را هم به همين شيوه به او ياد مى دهد اما كافى نمى داند پس فراگيرى زبان انگليسى را آغاز مى كند. حالا على كلاس سوم دبستان را آرام آرام به پايان مى رساند و نه تنها بلد است به فارسى و انگليسى بخواند و بنويسد بلكه معلومات عمومى خوبى هم دارد، از فيلسوفان، شاعران و مشاهير گرفته تا نام كشورها و پايتخت آنها.
طعم دنياى مدرن
پدر با تحصيلات كارشناسى ارشد گرافيك، ساعتهاى زيادى را پشت كامپيوتر مى نشست و اين مسأله توجه على را به شدت به خود جلب مى كرد، از پدر مى خواهدكه بگذارد پاى كامپيوتر بنشيند. على اما ، نمى دانست چگونه موس را در دست بگيرد يا بر روى كيبورد حركت بدهد . پدر كيبورد و موس كهنه اى را براى آشناكردن دستهاى على به مانند اسباب بازى براى چندهفته در اختيار او قرار مى دهد تا آنكه او ياد مى گيرد چگونه از كامپيوتر استفاده كند و حالا اوساعتهاى زيادى را پاى كامپيوتر شخصى اش مى نشيند تا لذت ارتباط در دنياى مدرن را هم چشيده باشد.
دنيايى با ۲۴ رنگ
و اما داستان يادگيرى ذهن نيمه جان على به اينجا ختم نمى شود. پدر اين بار دنياى يك رنگ مدادسياه على را با يك جعبه مدادرنگى ۲۴ رنگ عوض مى كند تا به تصويردرآوردن زيبايى ها را به او ياد بدهد.
سخت و شايد هم خيلى سخت بود اماعلى ثابت كرده بود كه مى تواند پس به يقين اين بار هم مى توانست چون نه تنها مدادرنگى بلكه آبرنگ، گواش و مدادشمعى با دستهاى على گره خورده بود آنقدر كه درمدتى نه چندان طولانى سى نقاشى از كارهايش در قاب ديوارها براى به حيرت درآوردن چشمها آويزان شدند تا خستگى را از تن پدرى كه پنج سال است هم و غمش تبديل نشدنى به شدنى است را به درآورد و حالا هرگاه پدر خسته بشود و يا بخواهد بايستد على اى را روبروى خود مى بيند كه روى تمام ترديدها ، ترسها و بى مهرى ها خط قرمزكشيد.
سالها تحصيل مى كنى به مدارج بالا مى رسى، شغل مناسب پيدا مى كنى ، تشويق مى شوى، مورد ستايش قرار مى گيرى و از اينكه توانسته اى سالهاى عمرت را به نحو احسن سپرى كنى به خود مى بالى اما يادت بماند، ذهن و روحت سالم بوده است.