پاي حرف‌هاي ليلا سررشته‌داري كه قرار نبود سوژه «بازگشت به زندگي» بشود اما شد
وقتي «سلامت» را خواندم، بغض کردم

اولين‌بار که با او صحبت کردم، اصلا قرار نبود سوژه صفحه بازگشت به زندگي باشد. با دفتر نشريه تماس گرفته بود تا به عنوان يک معلول از زحمات کاظم مولايي که چند هفته پيش ميهمان صفحه بود و مي‌خواست فدراسيون بدمينتون معلولين را پايه‌گذاري کند، تشکر کند. مي‌گفت ديدن افرادي که وضعيتي مشابه او دارند و در اجتماع موفق هستند به او انگيزه مي‌دهد براي تلاش بيشتر. و اين آغاز آشنايي ما بود....




کمي از وضعيت خودش گفت. ليلا سررشته‌داري متولد 1351 بود و عضو يک خانواده نسبتا پرجمعيت. از سن يک سالگي ناگهان به فلج اطفال دچار شده و از کمر به پايين فلج بود. هفت‌بار زير تيغ جراحان رفته و به تدريج وضعيت جسمي بهتري پيدا کرده بود. تحصيلات دانشگاهي در رشته‌ مديريت بازرگاني داشت و حالا در يکي از شرکت‌هاي تابعه وزارت نيرو مشغول به کار بود. او داشت از وضعيت فعلي خودش مي‌گفت و من به اين فکر مي‌کردم که به اندازه کافي براي حضور در صفحه ما مناسب است.


يک ساختمان سه طبقه شمالي بانماي ساده سنگي در انتهاي يک کوچه بن‌بست. زنگ زديم. در باز شد و من به اتفاق عکاس هفته‌‌نامه وارد شدم. منزل آنها در طبقه سوم همين ساختمان بود. راه‌پله پر بود از گياهان آپارتماني. بالا رفتيم. در چهارچوب در به اتفاق مادرش ايستاده بود و منتظر ما. تا آن روز مصاحبه نکرده بود. کمي اضطراب داشت ولي کم‌کم به خودش مسلط شد. ليلا سررشته‌‌داري چند سالي بود که ديگر عصايش را کنار گذاشته بود و روي پاي خودش مي‌ايستاد اما هنوز موقع راه رفتن کمي مشکل داشت. خودش مي‌گفت: «من آدم موفقي هستم ولي مي‌خواهم تلاشم را بکنم که موفق‌تر از اين باشم.»


بعد از يکي از عمل‌هاي جراحي، زماني براي کشيدن بخيه مشخص شد. وقتي من در آن تاريخ به مطب پزشک معالج‌ام مراجعه کردم، او براي مدتي به خارج از کشور سفر کرده بود. من هم براي کشيدن بخيه، ناچار به مرکز ديگري مراجعه کردم. آنها بخيه را کشيدند. بعد از اين اتفاق،‌ تامدت 2 سال از روزنه محل بخيه، پاي من دچار عفونت مي‌شد و من هر هفته يک بار براي تخليه چرک به پزشک مراجعه مي‌کردم. محل بخيه دردناک بود و تحمل آن عذاب‌آور. بعد از 2 سال باخبر شدم که پزشک معالج‌ام به ايران برگشته. دوباره پيش او رفتم و او متوجه شد قسمتي از بخيه‌اي که زده بود، از داخل بوده و کسي که بخيه را کشيده، متوجه اين موضوع نبوده. يعني 2 سال، قسمتي از بخيه در بافت من جا مانده بود. دکتر در همان مطب دوباره محل عفونت را شکافت و بخيه جامانده را از عمق آن درآورد. آن روز وحشتناک‌ترين روزي بود که در عمرم تجربه کردم.


آن روزها من يک دختر دبيرستاني بودم و با عصا به مدرسه مي‌رفتم. يادم مي‌آيد که روبه‌روي مدرسه ما خانه‌اي بود که يک پسربچه 5، 6 ساله در آن زندگي مي‌کرد. اسم او سيامک بود. هر وقت از مدرسه بيرون مي‌آمدم، سيامک جلوي در خانه‌شان بازي مي‌کرد. يک روز که از مدرسه به خانه برمي‌گشتم، جلوي در مدرسه، سيامک و پدربزرگ‌اش جلو آمدند و سلام کردند. پدربزرگ او به من گفت: «نوه‌ام هر شب از من مي‌خواهد قصه دختر عصادار را برايش تعريف کنم.» بعدش گفت: «من نمي‌دانم چه داستاني از شما بايد برايش تعريف کنم ولي او هر شب فقط با داستان دختر عصادار خوابش مي‌برد. او هر شب قبل از خواب دعا مي‌کند که دختر عصادار، معلم‌اش شود.» اما بعد از يک سال، خانواده سيامک از آنجا نقل‌مکان کردند و من هم معلم نشدم تا بتوانم به او درس بدهم. با اين حال، خاطره نگاه معصوم آن پسربچه در خاطر من باقي ماند و من از اين بابت خوشحالم که عصايي که براي من و براي بسياري از آدم‌ها چهره بدي مي‌سازد، براي يک کودک آنقدر زيبايي و جذابيت داشت که بخواهد هر شب قصه‌اي درباره صاحب آن عصا بشنود.

همه خانواده ما تحصيل‌کرده‌اند و خانواده‌ام خيلي اصرار داشتند که من هم در دانشگاه تحصيل کنم. اين اصرار آنها کم‌کم مرا به اين مساله علاقه‌مند کرد. اين شد که من هم در دانشگاه ورامين در رشته مديريت بازرگاني قبول شدم. براي خيلي‌ها تعجب‌آور بود که من در حالي که هميشه 2 عصا زير بغلم است به دانشگاه بيايم. يک روز رييس دانشگاه از من خواست به دفترش بروم. رفتم. او با من صحبت کرد و گفت: «تو اصلا لازم نيست که اين همه به خود عذاب بدهي و تا اينجا بيايي. ما سي‌دي‌هاي آموزشي دروس را برايت ارسال مي‌کنيم و با اساتيد هم صحبت مي‌کنيم که براي تو غيبت منظور نکنند.» نمي‌دانستم اين پيشنهاد براي من خوب است يا نه. فرصت ‌خواستم تا با خانواده‌ام مشورت کنم. آنها مي‌خواستند امتيازي براي من قايل شوند تا من بتوانم به صورت مکاتبه‌اي به ادامه تحصيل بپردازم. موضوع را با مادرم در ميان گذاشتم. او با اين کار مخالفت کرد و گفت: «تو بايد در ميان اجتماع و در متن زندگي باشي؛ وگرنه درس خواندنت فايده‌اي برايت نخواهد داشت.» حرفش را قبول کردم اما آن روز، درست متوجه اصرار مادرم نشدم. حالا که فکر مي‌کنم، مي‌بينم او بهترين کار را در حق دخترش انجام داد. او با اين کار، مرا در زندگي‌ هل داد. من مثل کسي بودم که در دريا افتاده و براي غرق نشدن بايد تلاش مي‌کردم و اين تلاش، خود زندگي بود. در خانه ماندن، مرا منزوي مي‌کرد و از جامعه جدا مي‌انداخت. در دانشگاه وقتي با آدم‌هاي ديگر آشنا مي‌شدم، مشکلات آنها را هم مي‌ديدم. شايد قبل از آن فکر مي‌‌کردم اين فقط منم که مشکل دارم. ولي آنجا فهميدم هرکسي مشکلات خودش را دارد؛ مشکلاتي که شايد از مشکل جسمي من خيلي بزرگ‌تر بودند و اين موضوع به من کمک کرد تا با مسايل بيشتر و بهتر از گذشته کنار بيايم و خود را بيشتر باور کنم.

از سال‌ها پيش شعر را دوست مي‌داشتم. هرازگاهي دست به قلم هم مي‌شدم ولي نمي‌دانم چرا بيشتر نوشته‌هايم بوي غم مي‌داد. اولين شعرم، پر بود از آرزوهاي کودکي‌ام. آن روزها چهارم دبستان بودم. من بعد از يک سالي ديگر نتوانسته‌ بودم راه رفتن را آنطور که مي‌خواستم تجربه کنم و در شعرم مدام از آرزوي بازگشت به يک سالگي گفته بودم. وقتي مادرم شعر مرا ديد خيلي ناراحت شد. آن شعر را از من گرفت و ديگر به من پس نداد ولي من از بس آن را در تنهايي‌هايم زمزمه کرده بودم، از حفظ شده بودم. کم پيش مي‌آيد که شعر بنويسم. حس مي‌کنم خودش بايد بيايد و وقتي نمي‌آيد کاري نمي‌شود کرد. هيچ‌وقت در جلسه‌هاي نقد شعر شرکت نکردم. فکر مي‌کردم شايد به شعرهايم بخندند و اين شد که پيشرفتي که بايد در اين زمينه برايم پيدا نشد ولي الان دوست دارم شعرم را تقويت کنم. دوست دارم کسي باشد که بتواند شعرم را رو به جلو ببرد. دوست دارم بنويسم و دوست دارم ديگر نوشته‌هايم فقط قصه حسرت و دريغ نباشد. مي‌خواهم از امروزي بنويسم که ايستاده‌ام. از فردايي بنويسم که بالاتر از اين هستم. از اميد، از نور، از گرما و...


بچه بودم. با دختر مستاجرمان حرفم شد. دعوا کرديم. وقتي پدرم آمد، از او طرفداري کرد. من فکر مي‌کردم که چرا طرفداري دخترش را نکرده؟ دختر مستاجر ما سالم بود ولي من... خب، انتظار داشتم پدرم جانب مرا بگيرد. اما او اين کار را نکرد. پدرم معتقد بود اين دختر، پدر ندارد و نبايد او را اذيت کرد. او به خاطر معلوليت‌ام امتيازي به من نداد و من خيلي ناراحت شدم. حالا خيلي از آن روزها گذشته و من بزرگ‌تر شده‌ام و حرف او را خوب مي‌فهمم. امروز کار ديروز پدرم را مي‌فهمم. او هميشه به فکر من بود. حس مي‌کردم از ديدن مشکل من در راه رفتن عذاب مي‌کشد ولي نمي‌دانستم چرا. او پدر بود و مي‌خواست دخترش سالم باشد و انگار معلوليت من، او را بيشتر از خودم آزار مي‌داد. من اين موضوع را بعدا فهميدم.


شايد من هيچ‌گاه نمي‌توانستم حس و حال آنها را درک کنم. شايد خدا مي‌خواست کمي از حال آنها را به من نشان بدهد. شوهرخواهرم برايم يک کاسکو خريده بود که خيلي دوستش داشتم. رابطه ما مثل رابطه مادر و فرزند شده بود. اما يک روز صبح، کاسکوي من فلج شد و ديگر نتوانست راه برود. او را به کلينيک دامپزشکي بردم. دامپزشک گفت: «مدتي طول مي‌کشد تا دوباره پايش خوب شود.» اين مساله 15 روز طول کشيد و در اين 15 روز، کار هر روز من گريه بود. تازه آنجا بود که فهميدم پدر و مادرم با ديدن من چه حالي پيدا مي‌کنند. تازه فهميدم وقتي عزيزي داشته باشي که بخواهي در اوج باشد و او نتواند، چه حسي پيدا مي‌کني. من يک عمر جلوي آنها با اين وضع حرکت مي‌کنم و آنها يک عمر دختر خود را که مي‌خواستند دنيا را نثارش کنند، ديده‌اند که براي راه رفتن مشکل دارد. اين را ديده‌اند و نتوانسته‌اند کاري انجام بدهند. از آن به بعد، من آنها را بهتر درک مي‌کنم.


خيلي وقت‌ها به اين فکر مي‌کنم که چطور شد که من هم مثل خيلي از آنهايي که شبيه من هستند، نااميد نيستم؟ چرا اينقدر انگيزه پيدا کردم؟ چطور خودم را بالا کشيدم؟ چرا نيفتادم؟ چرا اگر افتادم، دوباره برخاستم؟ و بعد، خيلي از آدم‌ها را مي‌بينم که انگار همه آنها در مقطعي از زندگي کنارم بوده‌اند و کمکم کرده‌اند. مادرم، پدرم، خواهر و برادران‌ام، دوستانم و همين‌طور خانم جعفري. او معلم ديني من در سال‌هاي دبيرستان بود. حالا که سال‌هاي زيادي از اين ماجرا گذشته، آن را بازگو مي‌کنم: «آن روزها من خيلي گوشه‌گير بودم. از همه شاکي بودم از خودم، اطرافيان‌ام، از خدا. همه را مقصر مي‌دانستم.» مادرم ماجرا را براي خانم جعفري تعريف کرد. او هميشه درس را زود تمام مي‌کرد و بعدش با من درباره زندگي حرف مي‌زد. حس مي‌کردم همه‌چيز را بهتر مي‌بيند. بهتر مي‌فهمد. او پنجره‌هاي زيادي را به روي من باز کرد. گاهي حس مي‌کنم اگر او، مادرم و دوستانم نبودند، شايد من امروز به زندگي برنگشته بودم. خانم جعفري مرا با خدا آشتي داد. با خودم آشتي داد. از حکمت گفت. از دوست داشتن گفت. از زندگي گفت و من امروز حس مي‌کنم ديگران گناهي ندارند اگر وضعيت من اين است. من يکي هستم مثل همه. بايد لبخند بزنم. بايد خوب زندگي کنم و بايد دنيا را بسازم؛ نه اينکه دنيا مرا هر طوري که مي‌خواهد، شکل بدهد.


ليلا چند عمل جراحي را با موفقيت پشت‌سر گذاشته بود و پزشکش اعتقاد داشت ديگر مي‌تواند بدون عصا راه برود و وابستگي او به عصا بي‌دليل است. دکتر راست مي‌گفت. ليلا بيش از حد به عصايش وابسته شده بود و به اين شکل هيچ‌وقت نمي‌توانست بدون عصا راه برود. يک روز عصاهايش را پنهان کردم که مجبور شود بدون عصا سر کار برود. فکر مي‌کردم که اين بهترين کار است. اما او دوباره آنها را پيدا کرد و با عصا سرکار رفت. ديگر نمي‌دانستم چه کار بايد بکنم. به ذهنم رسيد که عصاهايش را سر به نيست کنم. شايد عاقلانه‌ترين کار اين بود. همين‌کار را هم کردم. عصاهايش را با زباله‌ها جلوي در گذاشتم. چند ساعت گذشت. يک دفعه به دلم شور افتاد. اگر ليلا واقعا نتواند بدون عصا راه برود چه؟! اگر براي روي پا ايستادن آمادگي نداشته باشد چه؟! او بايد سرکار مي‌رفت و اگر بدون عصا نمي‌توانست... از کار خودم پيشمان شدم. با عجله رفتم دم در تا عصاها را بياورم داخل اما ديگر آنجا نبود. نمي‌دانم چه کسي آنها را برده بود. حالا ديگر مطمئن نبودم کارم درست بوده يا نه. ولي ديگر دست من نبود. ليلا وقتي موضوع را فهميد خيلي ناراحت شد. او حتي فرداي آن روز هم سرکار نرفت. نمي‌خواست بدون عصا راه برود اما نمي‌توانست کارش را رها کند. پس روز بعد با زحمت به راه افتاد و سرکار رفت. فکر نمي‌کردم اين قدر زود جواب بدهد. ليلا از آن روز ديگر هيچ‌وقت عصا برنداشت. ليلا چون مجبور شد، خواست راه برود و چون خواست، توانست.


خواهر من گفتاردرمانگر است و هميشه پيگير مطالب هفته‌نامه «سلامت». من هم هر وقت به منزل خواهرم مي‌رفتم،‌ «سلامت» را مي‌خواندم. يک روز، خواهرم به منزل ما آمد. «سلامت» همراهش بود. آن را از خواهرم گرفتم و شروع کردم به خواندن؛ تا اينکه چشمم افتاد به صفحه‌اي که در آن با «کاظم مولايي» گفت‌وگو کرده بوديد. خب، من يک معلول هستم و وقتي مي‌بينم که افرادي شبيه به من توانسته‌اند به رتبه‌هاي عالي دست پيدا کنند، خيلي خوشحال مي‌شوم. کاظم مولايي در گفتگو با «سلامت» گفته بود که درصدد است فدراسيون بدمينتون معلولان را راه‌اندازي کند و اين براي من خيلي جالب بود؛ چون من به بدمينتون خيلي علاقه دارم. خيلي دلم مي‌خواست با او تماس بگيرم و به او تبريک بگويم. شايد همين مساله باعث آشنايي بيشتر من با «سلامت» شد.

آن روز خيلي خوشحال شدم. بغض داشتم. من تا آن زمان فکر مي‌کردم تمام کارهايي را که مي‌توانستم و بايد، انجام داده‌ام ولي وقتي آقاي مولايي را ديدم، به کارهاي نکرده‌ام و راه‌هاي نرفته‌ام فکر کردم. شايد يک نوع حس حسادت هم نسبت به او داشتم. تازه، او روي صندلي چرخ‌دار بود و من روي پاهاي خودم ايستاده بودم. هميشه حس مي‌کرده‌ام که در زندگي‌ام آدم موفقي بوده‌ام. الان هم همين حس را دارم ولي انگيزه بيشتري پيدا کرده‌ام تا آدم موفق‌تري باشم. فقط اينکه درس خوانده‌ام يا الان کار مي‌کنم و گليم خودم را از آب بيرون مي‌کشم، برايم کافي نيست. مي‌خواهم بهتر از اين باشم. مي‌خواهم ايران‌گردي کنم. مي‌خواهم زندگي کنم. مي‌خواهم در بالاترين نقطه‌اي که بايد باشم، باشم.


برعکس آن چيزي که خودش مي‌گفت، شعرهايش چندان هم بد نبود. يعني براي کسي که تا به حال آن را به صورت جدي دنبال نکرده، شعرش در معرض نقد نبود و حتي آنها را براي کسي نخوانده، خوب هم بود. خواستم تا يکي از شعرهايش را بخواند. شروع کرد. هنوز چند بند بيشتر نخوانده بود که مي‌شد بغض را ته صدايش شنيد. به روي خودش نياورد. ادامه داد. يکي دو بند ديگر خواند ولي ديگر نتوانست ادامه دهد. چشم‌هايش سرخ بود و خيس اشک.

دليلش را پرسيدم، گفت: «اين شعرها مال خيلي وقت‌ پيش است. امروز وقتي به آن روزها فکر مي‌کنم،‌ فقط مي‌خواهم خاطرات خوبم را به خاطر بياورم. ولي اين شعرها انگار لحظه‌لحظه سختي‌هاي آن روزهاي مرا زنده مي‌کنند. تصورش هم برايم دردآور است.» او گفت: «آن روزها من يک بچه دبستاني بودم و تمام توانايي‌هايي را که در ديگران بود و من از آنها محروم بودم، مي‌ديدم دويدن هم‌سن‌وسال‌هاي خودم را و اين عذابم مي‌داد. ولي خيلي خوشحالم که نگذاشتم غم آن روزها از زندگي دورم کند و از همه بيشتر اين مقاومت را مديون مادرم هستم.»


اين شعر که در واقع اولين سروده ليلا سررشته‌داري است، مربوط به زماني مي‌شود که او در کلاس چهارم دبستان تحصيل مي‌کرد. به گلايه‌هاي ساده، آرزوهاي کودکانه‌ و شباهت‌هاي اين شعر با شعر «باز باران» گلچين گيلاني دقت کنيد.


کاش من يک کودک يک ساله بودم

همچو آهو مي‌پريدم

چون پرستوهاي عاشق، در ميان آسمان‌ها

بال شادي مي‌گشودم

کاش من يک کودک يک ساله بودم

در بهاران با هزاران خار و خاشاک

از گل و سبزه گلي خوشبوي مي‌چيدم

مي‌سرودم با هزاران کودک ديگر

نغمه‌هاي شاد بودن، نغمه سبز بهار

کاش من يک کودک يک ساله بودم.

.نمي‌دانم چرا دنيا چنين کرده

چنين با من که روزي کودکي يک ساله بودم

کاش آن لحظه که پا بر عرصه گيتي نهادم

معجزي مي‌شد و من آن کودک يک ساله مي‌ماندم

کاش من يک کودک يک ساله بودم


او هم مثل بسياري از ما درد داشت، مشکل داشت ‌اما تحمل کرد و کنار گذاشت و امروز به آنچه اندوخته است، نگاه روشني دارد.

هفته نامه سلامت