پاي صحبت‌هاي يک مادرخوانده موفق

وقتي در ميان حرف‌هايم ناگهان از دهانم پريد و گفتم «نامادري»، بلافاصله حرفم را اصلاح كردم و گفتم: «ببخشيد، منظورم مادرخوانده بود.» اما او فقط با خونسردي لبخند زد و گفت: «راحت باش....

من ناراحت نمي‌شوم.» با او از رازهايي كه يك مادرخوانده موفق بايد بداند حرف زده‌ايم؛ با او كه اگرچه قبول نكرد اسم و عكس او را در «سلامت» چاپ كنيم، اما سخاوتمندانه پذيرفت كه تجربياتش را با خوانندگان «سلامت» درميان بگذارد.


سلامت: اولين و بزرگ‌ترين مشکلي که در برخورد با فرزندخوانده‌هايتان داشتيد، چه بود؟

زماني که من به همسرم معرفي شدم و گفتند 3 فرزند پسر دارند که 12 ساله، 10 ساله و 6 ساله هستند، اولين حس من استرس و نگراني بود؛ اينکه آيا خواهم توانست با اين بچه‌ها ارتباط خوبي برقرار کنم يا نه؟ به عقيده من، اولين مشکل که بايد خود فرد آن را حل کند همين است. بايد بر نگراني‌ها چيره شد و به توانايي‌ها اعتماد کرد و بالاتر از همه به لطف خدا اميدوار بود. نيت خير داشتن و مدد گرفتن از خدا باعث شد به هدفي که داشتم (مادري کردن براي اين بچه‌ها) برسم. اگر تصميم و نيت، جدي و خالصانه باشد، به حرف‌ و حديث‌هاي مردم و اينکه آنها چه خواهند گفت بي‌توجه مي‌شويد.


سلامت: رمز موفقيت يک مادرخوانده خوب چيست؟

صبور بودن خيلي مهم است؛ اينکه نگاه مردم يا تشکر کردن يا نکردن اطرافيان بچه‌ها نااميدش نکند. از اينکه فقط دنبال عکس‌العمل بقيه باشد بايد بپرهيزد و اهميت ندهد او را زن‌بابا بنامند يا هر چيز ديگر. مهم‌تر از همه اين است که رمز موفقيت‌ انسان‌ها در هر جايگاه و نقشي صداقت و عشق ورزيدن است. از لحظه‌اي که بچه‌ها را ديدم هر سه آنها را در آغوش کشيدم و تک‌تک آنها را به نام صدا کردم. مثلا گفتم: «اميرجان، مامان! من کاري ندارم پدر و مادرتون چرا طلاق گرفتند. مادرتون براي من قابل احترامه و خودم مي‌برمتون تا ببينيدش اما دلم مي‌خواد تا وقتي زنده‌ام هر کاري که از دستم برمي‌آيد براي شما بکنم. من قسم خوردم در نبود مادرتون مادر خوبي باشم و پاي قسمم هستم.» آنها را بوسيدم و اين رابطه شروع شد.


سلامت: يعني به همين راحتي؟

نه! اصلا اين‌طور نبود. هر کدام از آنها اخلاق خاص خود را داشتند. اوايل کار اين احساس عاشقانه که به پاي آنها مي‌ريختم بي‌پاسخ مي‌ماند و پسر وسطي‌ام حاضر نبود حتي مامان صدايم کند اما من اهميتي نمي‌دادم و از نظر عاطفي به او مي‌رسيدم و مدام مي‌گفتم دوستشان دارم. هيچ جايي را بدون بچه‌هايم نمي‌رفتم. در خانواده خودم، ميهماني، گردش و هر جايي احترام آنها را حفظ مي‌کردم و به آنها بها مي‌دادم. سعي مي‌کردم تحت تاثير حرف‌هاي مردم، حتي اگر دوستان يا خانواده‌ام بودند، قرار نگيرم و بر محبت کردن اصرار بورزم تا نتيجه بگيرم. هر بچه‌اي عصبي مي‌شود، بهانه مي‌گيرد، حرف گوش نمي‌کند و اين طبيعي است. ما مثل همه مادر و بچه‌ها قهر و آشتي داشتيم و از کارهاي بد آنها انتقاد مي‌کردم و راه درست را مي‌گفتم اما تاکيد مي‌کردم کارهاي بدشان باعث نمي‌شود از عشق و علاقه‌اي که به آنها دارم کم شود.


سلامت: اشاره کرديد به حرف‌هاي مردم. منظورتان چه حرف‌هايي است؟

مثلا مي‌گفتند: «اوه، چقدر پسرم پسرم مي‌کني؟! يکي ندونه فکر مي‌کنه بچه‌هاي خودتن!» يا «يعني چي که هر جا دعوتت مي‌کنيم جلوتر از خودت اينارو راه مي‌اندازي؟!» اما من اصلا به اين حرف‌ها اهميتي نمي‌دادم. آنقدر عاشقانه حس مادري را نثار بچه‌ها کردم که بالاخره به من اعتماد کردند. آنها بچه‌هاي ناسپاسي نبودند و نيستند. همين الان که بزرگ شد‌ه‌اند و اولين پسرم داماد شده، عاشقانه دوستم دارد و احترام مي‌گذارد. حالا خستگي‌ام در رفته و وقتي مرور مي‌کنم، مي‌بينم ارزش آن همه سختي و فداکاري را داشته‌اند.


سلامت: با پسر بزرگتان که صحبت مي‌کردم، اشاره کردند به ديدارهايشان با مادر و اينکه آخر هفته پس از ديدار با او و تاثيرپذيري از مادر و خانواده او به خانه برمي‌گشتند. شما چه مي‌کرديد؟

خب، اين طبيعي بود که ناآگاهي مادر يا اطرافيان و هر کلام نسنجيده‌اي باعث عصبي شدن بچه‌ها شود و آنها را پرخاشگر کند. گاهي به پدرشان تعدي مي‌کردند. من به همسرم اشاره مي‌کردم فقط سکوت کند و خودم انگار نه انگار که اتفاقي افتاده. سعي مي‌کردم با دلشان راه بيايم و هر تقاضايي داشتند اجرا کنم. با يک برنامه شام بيرون يا سينما آنها را از ناراحتي درمي‌آوردم. اگر انصاف داشته باشيد به بچه‌ها در اين شرايط حق مي‌دهيد و حس آنها را درک مي‌کنيد. پس جاي گله‌اي نمي‌ماند.


سلامت: اجازه مي‌داديد به ديدار مادر بروند و عصبي برگردند؟

بله، صددرصد! او مادرشان است. اتفاقا چون اين خانم مقيد بود زمان مشخصي بچه‌ها را ببريم آنها را از خواب بيدار مي‌کردم و لباس مي‌پوشاندم و خودم به خاطر احترام به حرف يک مادر آنها را تا جلوي در خانه مادر مي‌رساندم. حتي مادرشان آزادانه به منزل ما تلفن مي‌کرد. تا متوجه مي‌شدم اوست، گوشي را برنمي‌داشتم و بچه‌ها را صدا مي‌زدم که بياييد تلفن را جواب بدهيد. حتي اگر کسي در خانه‌مان بود، طوري رفتار مي‌کردم که کسي متوجه نشود آن سوي خط چه کسي با بچه‌ها حرف مي‌زند تا مبادا آنها استرس بگيرند. من آنقدر با پسرهايم دوست بودم که بدون هيچ نگراني از اينکه شايد در موردشان قضاوتي بکنم رازهاي خود را با من مي‌گفتند. اينکه با که دوست شده‌اند يا از چه دختري خوششان آمده يا چيزهاي ديگر.


سلامت: دوست داريد کمي با خانم‌ها يا آقاياني که سر دو راهي چنين انتخابي مانده‌اند، صحبت کنيد؟

بله؛ البته انتخاب سختي است و ابتداي راه بسيار سخت‌تر هم خواهد بود. اما پدري کردن و مادري کردن، چه براي بچه‌اي که خودتان به دنيا بياوريد و چه فرزندخوانده، کار پردردسري خواهد بود؛ کاري بدون تعطيلي که حوصله و صبر مي‌خواهد. ولي مسلما اگر به بچه‌ها محبت کنيد آنها خواهند فهميد و آن خوبي‌ها را بي‌اجر نمي‌گذارند. برحسب سن بچه‌ها و شخصيت آنها راه‌هاي مختلف را امتحان کنيد؛ درست مثل بچه‌هاي خودتان. از بچه‌هاي بزرگ‌تر کمک بگيريد تا در رسيدگي به امور بچه‌هاي کوچک‌تر ياريتان کنند. آنها از اينکه بزرگ‌ترند و روي آنها حساب مي‌کنيد لذت مي‌برند. هرگز به آنها يا پدر و مادرشان بي‌احترامي نکنيد تا آنها هم ياد بگيرند احترام گذاشتن يعني چه. بين مادر و پدرها هم خوب و بد، مسوول يا غيرمسوول ديده مي‌شود پس نبايد نااميد شد و تحت تاثير نام‌ها بود.