مصاحبه با یک جانباز قطع نخاع
سيدعلي عمادي جانبازي که بيش از 25 سال است دچار قطع نخاع گردني شده، در هفته دفاع مقدس، به مسوولان توصيه ميکند
يک روزتان را روي ويلچر بگذرانيد
با رضا تماس گرفتم. ميخواستم يکي از دوستان جانبازش را براي گفتوگو معرفي کند. کمي فکر کرد و بعد گفت: «بعيد ميدانم از بچههايي که من ميشناسم، کسي حاضر به گفتوگو شود.» گفتم: «براي چه؟» همين جمله کافي بود تا خيلي از حرفهاي دلش سر باز کند. گفت: «فکر ميکني شما اولين نفري؟ نه! اين بچهها در اين سالها بيشتر از چيزي که تصورش را بکني، درد دل کردهاند...
حرف زدهاند؛ مشکلشان را طرح کردهاند ولي چه اتفاقي افتاده تا حالا؟ چه چيزي بهتر شده؟ نميتواني تصورش را هم بکني که چقدر سخت است که دوسوم عمرت را روي يک صندلي چرخدار بنشيني و مدام منظرههاي تکراري يک آسايشگاه را دوره کني. نميتواني تصور کني چقدر سخت است امکاناتي نداشته باشي که در ميان مردم اجتماع باشي. هر خبرنگاري به بهانه سالروزي وارد ميشود و تو به اميد اينکه شايد اين بار فرجي شود باز همه درددلهاي خودت را ميريزي روي داريه ولي هيچ اتفاقي نميافتد و آب از آب تکان نميخورد. بچههايي که در آسايشگاه ما هستند همهشان دچار ضايعه نخاعياند. وضعيتشان ويژه است. نميتوانند از صندليشان جدا باشند. تعارف و تعريف و تمجيد که براي اينها زندگي نميشود. بچههاي جانباز، مشکل دارند. بعضي دوستان هرچند وقت يکبار از ادارهاي، سازماني، ارگاني جمع ميشوند و به عيادت ما ميآيند. نه اينکه بد باشد ولي فکر نميکني بعد از بيست و چند سال زندگي در اين حال و روز، ديدن اين لبخندهاي از سر تعارف، ديگر نتواند دردي از ما دوا کند؟! شايد اين بچهها خاطرههاي زنده آن روزها باشند ولي الان زندهاند و براي زندگي مشکلات زيادي دارند و آنقدر تا امروز مشکلاتشان را گفتهاند که ديگر خسته شدهاند. ديگر وقتي خبرنگارها را ميبينند، فکر ميکنند يک جوري يک کسي دارد دستشان مياندازد...»
اينها را گفت ولي آخرش با اصرار من، قول داد که سعي کند يکي از جانبازان را براي مصاحبه با «سلامت» راضي کند. فرداي آن روز، من در آسايشگاه بودم و قرار بود با سيدعلي عمادي، جانبازي که بيش از 25 سال است به قطع نخاع گردني دچار است، درباره مشکلات جانبازان در شهر و امکانات موجود براي آنها صحبت کنم. حاصل، گفتوگويي شد كه ميخوانيد.
سلامت: آقاي عمادي! اين هفته، هفته دفاع مقدس است و ما ميخواستيم به همين مناسبت، با شما درباره مشکلات جانبازان در شهر گفتگو کنيم.
راستش، من فکر ميکنم کسي از مسوولان نيست که مشکلات ما را نداند و اطلاعي از معضلاتي که ما با آن روبهرو هستيم، نداشته باشد. من به اندزه سن شما روي اين صندلي نشستهام و از اين مشکلات صحبت کردهام ولي فکر ميکنم قرار نيست اين حرفها شنيده شود. قسمت نيست. بهطور حتم، رفتن به مراکز تفريحي، فرهنگي و جاهايي مانند پارکها، سينما و فرهنگسراها ميتواند در روحيه جانبازان تاثير مثبتي داشته باشد و اين موضوع بارها و بارها از سوي کارشناسان و متخصصان و حتي خود جانبازان مطرح شده ولي آيا اقدامي هم در اين مورد انجام شده؟ متاسفانه به نظر ميرسد آن عزم و اراده همگانياي که بايد براي رفع نواقص و مشکلات باشد، هنوز وجود ندارد و تا وقتي به اين اراده نرسيم، فکر نميکنم طرح اين مشکلات گرهاي از مشکلات ما باز کند.
سلامت: ميتوانيد يکي از اين مشکلات را ذکر کنيد؟
بله؛ موارد متعددي وجود دارد. يکي از اين مشکلات همين بناهاي شهري هستند. به عنوان نمونه، ما شاهد اين مساله هستيم که هنوز هم در بناهايي که براي شهروندان احداث ميشود، معلولان و جانبازان را در نظر نميگيرند. حالا شايد اين مشکلات براي جانبازاني با معلوليتهاي کمتر، زياد به چشم نيايد و آنها بتوانند به سختي در اين بناها رفتوآمد داشته باشند اما اين موضوع براي افرادي که ناچار به استفاده از صندلي چرخدار هستند کاملا متفاوت است. منظورم افرادي است که از ويلچر استفاده ميکنند. فرقي هم نميکند معلول باشند يا جانباز. به هر حال ما نميتوانيم از بسياري از اين ساختمانهاي دولتي استفاده کنيم. اکثرا نميتوانيم به مراکز تفريحي و گردشگري مراجعه کنيم و حتي در مراکز فرهنگي هم غالبا تسهيلاتي براي ما و افرادي با شرايط ما فراهم نشده است.
سلامت: ولي گفته ميشود که برخي امکانات مانند رمپها براي تردد معلولان و جانبازان در ساختمانها و معابر ايجاد شده است.
بله آقا، گفتهها زياد است. اين نوع امکانات حتي براي ما به اصطلاح پايتختنشينها هم به درستي فراهم نشده؛ چه برسد به شهرستانها. اينکه يک دستور يا ابلاغيه وجود داشته باشد، هست؛ ولي آيا به اين موارد نظارت هم ميشود و آيا اين موارد به درستي به اجرا درميآيند؟گفته شده است که در ساختمانها حتما بايد آسانسور نصب شود و اين را يکي از اقدامات براي جانبازان و معلولان ميدانند يا اينکه ادارات دولتي موظف هستند رمپهايي را براي تردد افراد جانباز ايجاد کنند. اينها همه روي کاغذ نکات خوبي هستند اما ما روي کاغذ زندگي نميکنيم.
سلامت: يعني اين موارد اجرا نميشود؟
در بسياري از موارد، اين شرايط در ساخت بناها و مراکز تفريحي و گردشي در نظر گرفته نميشود. در حال حاضر هم بسياري از مراکز وجود دارند که بدون در نظرگرفتن اين موارد ساخته ميشوند، به بهرهبرداري ميرسند و کسي هم نيست که جوابگو باشد. علاوه بر اين، مراکزي که در ساخت آنها اين شرايط را در نظر گرفتهاند، آن را بهصورت ناقص انجام دادهاند؛ بهطوري که امکانات ايجادشده اگرچه براي استفاده معلولان و جانبازان است ولي به هيچوجه براي آنها قابل استفاده نيست.
سلامت: چطور؟
خب، شرايط ما شرايط خاصي است و رعايت نکات کارشناسي و رعايت استانداردها در مهندسي سازههايي که قرار است ما از آنها استفاده کنيم، بسيار اهميت دارد. اما متاسفانه مشاهده ميشود که اين امکانات بدون رعايت اين مسايل در محيطهاي مختلف در نظر گرفته شدهاند. مثلا همين رمپها. اين سازه بهمنظور تردد صندلي چرخدار در ساختمانها طراحي شده ولي چند درصد از آنها واقعا براي ما قابل استفاده است؟ رمپ بايد داراي طول و عرض و شيب استاندارد باشد تا فرد معلول بتواند از آن استفاده کند. ولي ميبينيم مثلا شيب اين سازه در کشور در بسياري از ساختمانها به حدي زياد است که نه تنها خود معلول نميتواند به تنهايي از آن استفاده کند، حتي کسي را هم که قصد کمک به فرد معلول دارد در معرض خطر قرار ميدهد.
سلامت: در مورد آسانسورها چطور؟
آسانسورها هم همين مشکلات را دارند. بسياري از آنها فضاي کافي براي حمل ويلچر ندارند يا فقط ويلچرهاي عادي ميتوانند از آن استفاده کنند. مثلا من مبتلا به قطع نخاع از گردن هستم و صندلي چرخدار من با صندلي يک فرد قطع نخاع کمري فرق ميکند. اين ويلچرها که به «ويلچرهاي برانکاردي» موسوماند، طولي حدود 5/1 متر دارند؛ در حالي که طول بسياري از آسانسورهاي نصبشده در ساختمانها حدود يک متر است. با اين شرايط، اين معلول يا بايد قيد مراجعه به آن ساختمان را بزند يا اينکه براي جا شدن در آسانسور مجبور است مقداري از تجهيزات عقب و جلوي ويلچر را مانند جاپاييها را باز کند و فکر ميکنيد اين کار براي يک قطع نخاع از گردن آسان است؟ تازه، اين مساله فقط در ساختمانهاست.
سلامت: در فضاهاي شهري که بهسازيهاي زيادي انجام شده.
بله، ولي بهسازي معابر و اماکن زماني کاربرد خواهد داشت که بهصورت پيوسته باشد. يکي از اين موارد بهسازي، همسطح کردن پيادهروهاست. اين کار براي تردد صندليهاي چرخدار بسيار مناسب است ولي به شرطي که بهصورت بريدهبريده نباشد. با يک صندلي چرخدار در يک پيادهرو حرکت ميکني، ناگهان به يک دسته ميله که در زمين کاشتهاند برخورد ميکني که موتورسوارها يا موتورسيکلتها وارد پيادهرو نشوند. چه حالي ميشوي. ميگويند فضاي يکي از پارکها طوري طراحي شده که معلولان و جانبازان ويلچري ميتوانند از آن استفاده کنند. با شوق و ذوق ميروي و ميبيني داخل پارک مناسب است ولي چند نفر بايد ويلچر شما را بگيرند و از روي جوي آب جلوي پارک رد کنند. اين مشکل در مترو هم وجود دارد. اين طور گفته ميشود که برخي ايستگاهها براي تردد معلولان و جانبازان مناسبسازي شده است ولي مشکل اينجاست که يک معلول نميتواند از خيابان وارد ساختمان ايستگاه مترو شود که بخواهد از آن استفاده کند و تازه فرض کنيد وارد مترو هم شد؛ با اين حجم مسافر، کدام فضا و کدام واگن جايي را براي يک جانباز يا معلول يا صندلي چرخدار در قطا در نظر گرفته است؟!
سلامت: نهادي براي رسيدگي به اين مشکلات وجود ندارد؟
چرا هست. در خود شهرداري، بخشي به نام مناسبسازي وجود دارد که حتي يکي از دوستان ما نيز در اين بخش حضور داشت تا در جلسههاي مختلف شرکت کند و مشکلات موجود را طرح کند. اين دوست عزيز ما مدتي حدود يک سال در اين جلسهها به صورت فعال حضور داشت. اما هرگونه طرح و پيشنهادي که به اين بخش ارايه ميشد، متاسفانه مورد قبول واقع نميشد؛ به نحوي که بعد از اين مدت و با بيثمر ماندن همه طرحها و نداشتن خروجي مناسب، دوست ما از اين کار دلسرد شد و استعفا داد. همين حالا هم طرحها و پيشنهادهاي زيادي وجود دارد که به صورت مکتوب درآمده و ارايه شده است ولي بهرغم وعدهها و حتي تعيين ضربالاجلها، کار چندان چشمگيري در اين مورد انجام نشده است.
سلامت: به نظر شما راهي براي رفع اين مشکلات وجود دارد؟
بله؛ من فکر ميکنم بايد مسوولان و مردم بدانند که ويلچر نميپرد. نياز به مسير هموار دارد و بايد دستاندرکاران متوجه باشند معلولان و جانبازان از اعضاي همين جامعه هستند و بايد زندگي کنند. متاسفانه به نظر ميرسد با وجود اينکه تعداد زيادي از افراد در جامعه ما با معلوليتهاي مختلف در حال زندگي هستند، هنوز به اين افراد به چشم شهروندان درجه دو و درجه سه نگاه ميشود و اين نميتواند در کشوري که داعيه فرهنگ دارد، چندان جالب باشد. دستاندرکاران بايد بدانند هرکس با هر شرايط جسمي داراي حقوق شهروندي است و بايد براي او هم امکان زندگي مناسب در اجتماع فراهم شود. معلولان و جانبازان نياز به زندگي کردن دارند، زنده بودن تنها براي آنها کافي نيست.
سلامت: حالا براي اينکه مسوولان اين موضوع را بدانند چه کار بايد کرد؟
شايد بهترين راه براي اينکه دستاندرکاران حال ما را بدانند و از مشکلات ما آگاه بشوند اين است که براي امتحان هم که شده يک روز را تماموقت روي صندلي چرخدار بگذرانند و به کارهاي روزمره زندگي بپردازند؛ مثل ما در چاله بيفتند، مثل ما گير کنند، زمين بخورند و سعي کنند دوباره بايستند. شايد آن وقت حس کنند وقتي مجبوري مدتها لب جدول منتظر بماني تا چند نفر بيايند ويلچر تو را به آن طرف جدول رد کنند چقدر دلگير ميشوي از....
هيچ آموزشي براي كمك به معلولان وجود ندارد
خيلي سال پيش بود. کنار در ورودي يکي از مراکز درماني روي صندلي چرخدار خودم نشسته بودم. منتظر بودم تا يک نفر پيدا شود و مرا در عبور از لبه در ورودي مرکز کمک کند. مرد جواني جلو آمد.
پرسيد کمک ميخواهم يا نه؟ جواب مثبت دادم. آن روزها خيلي از آدمهاي دور و بر ما نميدانستند اصول حرکت دادن صندلي چرخدار چگونه است. البته همين حالا هم خيليها از اين اصول بياطلاعند. با اين حال، سعي کرد به من کمک کند. براي عبور دادن صندلي چرخدار از مانع بايد فرد همراه، دستههاي پشتي صندلي را به طرف پايين فشار دهد تا چرخهاي جلوي آن از زمين بلند شوند و صندلي حرکت کند. ولي از آنجا که او با اين کار آشنا نبود، اين کار را برعکس انجام داد و به اصطلاح ويلچر را مثل فرغون از زمين بلند کرد. ما جانبازهاي قطع نخاع از گردن تقريبا هيچ حرکت ارادياي در اندامهاي پايينتر از گردن نداريم و نميتوانيم تعادل خودمان را حفظ کنيم. وقتي مرد جوان، چرخهاي عقب صندلي را از زمين بلند کرد، من به طرف جلو متمايل شدم؛ چون نميتوانستم تعادلم را حفظ کنم. از روي صندلي به زمين افتادم و باز، چون اختياري روي دستهايم نداشتم، با صورت به زمين خوردم و خون همهجا را گرفت. مردمي که در آن مرکز بودند از ديدن اين صحنه بدحال شدند. عدهاي گريه کردند. عدهاي ضعف کردند. عدهاي فرياد کشيدند. من از ديدن ناراحتي آنها بدحال شدم. بعد از آن روز تا مدتها فکر ميکردم که اي کاش رسانهها لااقل آموزشي در سطح عمومي براي ياري رساندن به جانبازان و معلولان ميدادند تا اگر کسي خواست به آنها کمک کند، راه آن را بداند و تا امروز هنوز اين کار به درستي انجام نشده است.
روزي که از يادم نخواهد رفت
چند وقت پيش بود. کنار بلوار ميرداماد روي صندلي چرخدار خودم نشسته بودم. منتظر بودم تا يک نفر پيدا شود و مرا در عبور از عرض خيابان کمک کند. مدتي همينطور گذشت تا اينکه بعد از چند دقيقه، مرد جواني که يک کيف به دست داشت، جلو آمد. پرسيد کمک ميخواهم يا نه؟ جواب مثبت دادم. به اتفاق به راه افتاديم. تا وسط بلوار رفتيم. بد نبود. در ميانه بلوار يک جدول با ارتفاع چند سانتيمتر و بعد از آن يک جوي آب قرار داشت. پلي هم در کار نبود. چارهاي نبود. اگر ميخواستيم به سمت ديگر بلوار برويم، بايد صندلي را از روي جوي آب رد ميکرديم. صندلي چرخدار ما جانبازهاي قطع نخاع گردني هم طول بيشتري نسبت به صندليهاي چرخدار معمولي دارد، هم وزن آن بيشتر است و اين موضوع کمکرساندن به ما را دشوارتر ميکند. مرد جوان تصميم گرفت مرا از جوي آب رد کند. تلاش کرد. کمي مشکل بود اما توانست. تقريبا از روي جوي آب عبور کرده بوديم که کيف او در جوي افتاد. او مرا عبور داد و بعد به دنبال کيفش رفت. کيفش را از آب درآورد و برگشت. وقتي در کيف را باز کرد، ديد اسکناسها و چکپولهايش خيس شده. اصلا به روي خودش نياورد که به خاطر من اين بلا سرش آمده. حس خجالتزدگي داشتم. در همين موقع مرد ديگري با عجله به ما نزديک شد. وقتي به ما رسيد، متوجه شديم که متصدي بانک آن دست خيابان است. او تمام ماجرا را از داخل بانک ديده بود. پولها و تراولها را از مرد جوان گرفت. آنها را در بانک تعويض کرد و به او پس داد. مرد جوان از متصدي بانک تشکر کرد و من از هر دوي آنها. آن روز به اين فکر ميکردم که چقدر خوب است که آدمهاي خوب هنوز هم در هر موقعيتي ميتوانند خوبي کنند. آن روز را هيچوقت فراموش نميکنم.
هفته نامه سلامت
عضو تحریریه علمی ایران سلامت
علاقه مندي ها (Bookmarks)