دکتر فريدون ضرغام-روانپزشک

پندارهاي کليشه‌يي درباره‌ي زوج پير نا اميد کننده است. بيشتر افراد تمايل دارند زوجهاي پير را ناشاد، منزوي، تنها و طرد شده از سوي فرزندان و خويشاوندان تلقي کنند، در حالي که اين مسأله گر چه درباره‌ي تعدادي از افراد مطمئناً صادق است، اما در مورد همه‌ي افراد سالمند صدق نمي‌کند. نتايج بيشتر تحقيقات نشان داده ‌است که کيفيت زندگي زناشويي در دوران پيري به طور کلي خوب است. همسراني که با يکديگر وارد اين دوره مي‌شوند، احساس خوشبختي خاصي مي‌کنند.



در يک بررسي، اکثريت زوجهاي پير، اين دوره را به عنوان شادترين دوره‌ي‌زندگي‌ مشترکشان توصيف کرده‌اند. براي اين زوجها، مصاحبت، همنشيني و توانايي بيان احساسات حقيقي با يکديگر از اهميت زياد برخوردار بود. در حالي که عامل تعيين کننده‌‌ي موفقيت در زندگي زناشويي، اغلب «عاشق بودن» تصور مي‌شود.


البته ناسازگاري زوجهاي پير تا اندازه‌يي نتيجه‌ي‌ تجربه و يادگيري است. بعد از اينکه زوجها 40 سال يا بيشتر با هم به سر ‌بردند ياد مي‌گيرند ناراحتيهاي جزئي يکديگر را ناديده بگيرند و بپذيرند که چه چيزي را نمي‌توان تغيير داد. کاهش نيروي خود (Egoenergy)و منابع هيجاني و رواني فرد که در نتيجه‌ي بالا رفتن سن به وجود مي‌آيد، ممکن است در ايجاد رابطه‌ي پر تحمل‌تر در زندگي زناشويي مؤثر باشد و بنابراين، زوجها در سن پيري تمايل زيادي به فراموش کردن تعارضات و ديگر موقعيت‌هاي استرس‌زا دارند.
بنابر اظهار روانشناس‌ در حالي که افراد سالخورده مکرراً با حوادث استرس‌زاي زندگي مواجه مي‌شوند، به طور کلي با اين حوادث از طريق فاصله‌گرفتن از آنها، از لحاظ روانشناس مقابله مي‌کنند. با انجام چنين کارهايي،کهنسالان، در زندگي خود، از جمله زندگي زناشويي، فروپاشي کمتري را تجربه مي‌کنند.


طبق نظريه Adams (1975) دوعامل که به زندگي زناشويي پا به سن گذاشتگان ويژگي منحصر به فرد مي‌دهد، عبارتند از: توجه کمتر به فرزندان وبازنشستگي شوهر(و درسالهاي اخير زن) از زندگي شغلي. اين حوادث منجر به فراغت ازمسووليت و آزادي بيشتر زوجها مي‌شود. درحقيقت آنها، انتظاري جز حمايت ونگهداري از همديگر ندارند. دراين دوران به دليل فوت والدين، زوجها فاقد هرگونه مسووليتي دراين زمينه هستند. فرزندان نيز معمولاً انتظاراتي ازوالدين ندارند، درنتيجه‌ همسران فرصت زيادي براي باهم بودن دارند و اين خود عاملي براي شادي زندگي زناشويي مي‌باشد.


مطمئناً تعدادي اززوجها در زندگي زناشويي اواخر عمر مشکلاتي راتجربه مي‌کنند. بازنشستگي (بودن مرد درخانه) اغلب براي زنان يک چالش است. دراين زمان که هر دو شريک زندگي درخانه هستند، مسووليتهاي خانگي وروزمره‌ي جديد بايد مشخص شوند. همچنين موفقيت شوهر در پذيرش بازنشستگي‌ خيلي مهم است. بيماري‌ نيز منجر به بروز فشار در روابط زناشويي، کاهش تمايلات جنسي وشايد ايجاد روابط و وابستگي جديد مي‌گردد. فقر وتنگدستي نيز منبع ديگر ناخشنودي زناشويي، به ويژه درمراحل اوليه است (مصيبت بود پيري و نيستي) بازنشستگي منجر به کاهش اساسي درآمد مالي مي‌گردد ازاين رو زوجهاي پا به سن گذاشته بايد با استانداردهاي جديد زندگي خود سازگار شوند، به طورکلي زوجهايي که سازگاري نسبتاً خوبي داشته‌اند روابطشان را درسن پيري بهبود مي‌بخشند. دربيشتر شاخصهاي رضايت زناشويي، زوجهاي پير،همانند زوجهاي جوان بدون فرزند عمل مي‌کنند.
آقاي Feldman (1970) اظهار مي‌دارد که شايد خصوصيت عمده‌ي اين گروه، احساس کلي صلح طلبي، فقدان استرس و رضايت از زناشويي است.مکرراً گفته شده است که زندگي شغلي والدين، تمايزات جنسي، نقش را دربيشتر زوجها آشکارتر مي‌کند. باوجود اين زماني که زوجها وارد زندگي بعدي مي‌شوند، مقتضيات والدين وکاري اغلب به کاهش قابل ملاحظه‌‌ي تفاوتهاي جنسي منجر مي‌گردد. تعدادي از مردان وزنان، شروع به بازشناسي وبيان نمودن نيازهاي پيوند جوبي، مهرورزي وعاطفي مي‌کنند. اين تغييرات،احتمالاًً تنش بين زوجها راکاهش مي‌دهد وبه آنها اجازه مي‌دهد تا با سهولت بيشتري با يکديگر ارتباط برقرارکنند وبيان احساسات را افزايش ‌دهند. سرانجام بايد خاطرنشان ساخت که زناشويي وازدواج‌نه تنها دراين دوره‌ي سني کاملاً ارضاء کننده است بلکه ازلحاظ زيستي ورواني نيز سودمند مي‌باشد.


آقاي دکترعلي اکبر شعاري نژاد درکتاب روانشناسي رشد بزرگسالان درباره‌ي‌ روابط خانوادگي دردوران پيري و سالخوردگي مي‌نويسد: نخستين سازش مهم متمرکز در حول و حوش روابط خانوادگي در دوران پيري، برقراري روابط خوب با همسر است. بيشتر مردان بازنشسته معمولاً ناگزيرند بيشتر اوقات روز خودرا درخانه بگذرانند.بديهي است هرگاه مرد بازنشسته با همسرش خوب باشد، بخوشي وخرسندي هردوکمک خواهد کرد. درغير اين صورت به پيدايش اصطکاکهاي نامطلوب منجر خواهد شد.
مي‌توان اين وضع را چنين توجيه کرد که بيشترمردان بازنشسته احساس مي‌کنند که زندگي را باخته‌اند و نمي‌دانند وقت آزادشان راچگونه بگذرانند ودرنتيجه‌ به سوي افسردگي وناخرسندي کشيده مي‌شوند.


دراين هنگام ممکن است احساسات ناگوار خود را با انتقاد ازهمسر، مقصر شمردن او و تندخويي نسبت به افراد خانواده نشان دهند وظاهراً تلافي کنند. وي معتقد است اين که زن و شوهر در دوران پيري وبازنشستگي‌ چقدر با هم سازش خواهند کرد، واز بودن با يکديگر لذت خواهند برد که به ميزان اشتراک تمايلات آن دو بستگي دارد. اين نيز به نوبه‌ي خود عمدتاً به چگونگي سازگاري آن دو در گذشته بخصوص در دوران ميانسالي بستگي خواهد داشت. دوراني که فرزندان خانه‌ي پدري را ترک مي‌گويند و والدين را از مسووليتهايشان آزاد مي‌کنند ومعمولاً بزرگسالان طبقات متوسط و بالاي جامعه، درکل بيش ازطبقات پائين، بيشتر اوقات فراغت خود را باهمسرانشان مي‌گذرانند، زيرا با هم تمايلات مشترک زياد دارند والگوي «با هم بودن» را درفعاليتهاي تفريحي خويش رشد و گسترش داده‌اند، بنابراين براي آنان آسانتر است که اين الگو را در دوران بازنشستگي‌ که مردان مجبورند بيشتر اوقات خود را درخانه بگذرانند به کارببرند.
روانشناسان مساله‌ي پرکردن اوقات فراغت زن وشوهران سالمند را درميزان سازش آنان با يکديگر مؤثر مي‌دانند وخاطر نشان مي‌کنند: زن وشوهرهاي سالمند با برنامه‌هاي تفريحي ازقبيل گردش درپارک، رفتن به سينما، ارتباط با دوستان و برگزاري مهماني‌هاي خانوادگي، اوقات فراغت خود را بگذرانند ودوران سالخوردگي رابا آرامش ولذت بيشتري سپري کنند. البته نقش فرزندان را در اين ميان نمي‌توان ناديده گرفت،زيرا گرايش فرزندان نسبت به والدين سالخورده بيشتر با آنان بودن قسمتي ازسازگاري آنان را با يکديگر تأمين مي‌کند