سـرطـان، آدم را تغيـيـــر مـي‌دهـد

مانيا اکبري نقطه تلاقي بازيگري، کارگرداني و سرطان است. بازيگر جوان فيلم «10» عباس کيارستمي خيلي زود به سراغ کارگرداني رفت. او پس از پشت سرگذاشتن دو فيلم، در بحبوحه خلق سومين اثر خود ناگاه با سرطان روبه‌رو شد و اين درست نقطه شروع شخصيتي جذاب و منحصر به فرد از مانيا اکبري است؛ شخصيتي که بي‌هيچ گريم و آرايشي با موهايي که واقعا بر اثر شيمي‌درماني ريخته‌اند بر پرده‌هاي سينما ظاهر مي‌شود....
با پايان پروژه توليد فيلم «4+10»، قصه سرطان نيز آرام‌آرام در مانيا اکبري به پايان مي‌رسد. اما هنوز پس از سال‌ها ماجراي کم‌نظيرکارگرداني که شخصيت سرطاني فيلم‌اش را خود بازي کرد، به پايان نرسيده است. نکته جالب اما اين است که در پايان گفتگوي‌مان، مانيا اکبري اصرار دارد اين آخرين گفتگويش با مطبوعات در مورد «4+10» باشد. از قرار معلوم او ترجيح مي‌دهد ديگر در کليشه اين تلاقي طلايي متوقف نماند. هر چند اين آخرين گفتگوي سرطاني مانيا اکبري نيز حرف‌هاي ناگفته بسياري با خود دارد.

سلامت: خانم اکبري! سرطان چگونه وارد زندگي شما شد و شما با آن چه‌طور کنار آمديد؟

چگونگي ورود سرطان را هرگز کسي آگاهي ندارد؛ چرا که اگر فردي به چگونگي آن آگاه باشد حتما سرطان، نفوذي به زندگي و حيات وي نخواهد کرد. اگر منظور شما اين است که چگونه متوجه بيماري سرطان شدم، خب، خاطرم نيست. آن لحظات سخت مشغول پيش‌توليد فيلم دوم‌ام بودم که متوجه بيماري‌ شدم و البته فکر مي‌کنم کمي از بي‌توجهي و اين نگاه که مشکل همواره براي ديگران است و تجربه‌هاي تلخ دردناک در خارج از من قرار دارند و حسي ناباورانه باعث شد که نشانه‌ها را جدي نگيرم و فکر مي‌کنم کمي هم بي‌توجهي و عدم تشخيص پزشک و ... وقتي تو به يک بيماري غيرقابل پيش‌بيني و غيرقابل کنترل دچار مي‌شوي مسير طبيعي زندگي‌ات به کلي تغيير مي‌کند. در حالت عادي و طبيعي هر کسي مي‌تواند به توانايي‌هايش اميدوار باشد اما با حضور اين بيماري بايد ميزان انتظارات را از خود کاست و به کمترين حرکت‌ها قناعت کرد.

سلامت: يعني شما تسليم شديد؟

نه! به هيچ عنوان منظورم تسليم شدن و خداحافظي از تپش و لحظات زيباي زندگي و بودن‌ها نيست. شرايطي هست که بيماري، تو را کنترل مي‌کند، به اندازه قدرت‌اش و تو هم بيماري را کنترل مي‌کني، به اندازه قدرت‌ات و خيلي مواقع، مديريت شرايط را بيماري و عوارض درمان آن در اختيار دارند؛ يعني به عبارتي من پذيرفتم که گاهي به او فرصت دهم که مرا کارگرداني کند و گاهي هم من سرطان را. يعني بهتر است به جاي «تسليم» بگويم «پذيرش».

سلامت: به گمان‌ام شما خيلي سريع نتيجه نهايي درگيري‌هاي ذهني‌تان را گفتيد؛ نتيجه‌اي که شايد پس از چند ماه به آن رسيديد. مي‌خواهم بدانم در ماه‌هاي ابتدايي و بحراني مواجه شدن با اين خبر ناگوار چه کرديد؟

به شدت با تمام ابزارها و امکان‌ها از مواجه شدن مستقيم و بي‌واسطه با اين واقعيت تلخ دوري کردم و سعي کردم بودن‌اش را در ذهن‌ام نفي کنم و دچار پرسش‌هاي پر از تضاد شدم؛ «چرا»هاي متفاوت، اعتراض، خشم، اندوه، تنهايي و انزوا، بودن در جمع بيش از مقدار لازم و ... تمام رفتارم و اعمال‌ام افراط و تفريط داشت. هيچ تعادلي در من برقرار نبود و خيلي سخت و مشکل توانستم به پذيرش برسم و بودن‌اش را لمس کنم. به شدت کار کردم و کار زياد و سازندگي زياد مثل اين بود که انگار فاصله‌ام را با مرگ بيشتر مي‌کرد. ميل زيادي به بودن و ماندن در من ايجاد شده بود و از هر ابزاري که اين حس را تقويت مي‌کرد، بهره مي‌گرفتم.

سلامت: حالا که سال‌ها از سرطان شما گذشته، اين عکس‌العمل‌ها را هنوز درست مي‌دانيد؟

من نمي‌دانم که براي آدم‌ها چي درست است، چي درست نيست. هر کس حق انتخاب دارد و هر کسي خودش راه‌حل بودن‌هايش را و سلامت و نشاط‌اش را بايد کشف کند. کشف راه‌حل‌ها ساده نيست. من فقط مي‌دانم که در بيماري‌اي مانند سرطان، هشدار مرگ، نهفته است و اين يک مبارزه بين مرگ و زندگي است و هر بشر آرمان‌طلب و پرانگيزه ميل به بودن و زندگي کردن روياهايش را دارد و هنر يعني روياها را در واقعيت لمس کني. در نتيجه وقتي اين بيماري هشدار مي‌دهد، جدال عميق‌تر و جدي‌تر است و تو با هر ابزاري به سراغ بودن و ماندن مي‌روي و اين بستگي به ساختار رواني هر شخصي دارد. شايد شخصي ميل ندارد بماند و بيشتر از آنکه عاشق زندگي باشد عاشق مرگ است و دوست دارد به شکل‌هاي مختلف مرگ را تجربه کند. ما نمي‌توانيم جلوي ميل و انتخاب آدم‌ها را بگيريم.

سلامت: از حضور در ميان آدم‌ها گفتيد. مي‌خواهم صادقانه به‌ام بگوييد که در چنين شرايطي، اصلا کمکي از دست اطرافيان آدم برمي‌آيد؟

بله، حتما؛ البته به شرط اينکه خود ما از کمک خواستن و کمک گرفتن آگاه باشيم و از خواستن هر چيزي احساس تحقير نکنيم و از «نه» شنيدن هم نهراسيم؛ زيرا خيلي از دوستان آدم ممکن است قدرت و مقاومت مواجه شدن با اين واقعيت را نداشته باشند.

سلامت: آيا در اين بين، کساني هم بودند که رفتارهاي‌شان موجب آزردگي خاطر شما شده باشد؟

متاسفانه، بله! کلا اينکه ما تصور کنيم که مي‌توانيم همه را مديريت کنيم که آن‌طور که ما مي‌خواهيم رفتار کنند، يک توهم است. وقتي حادثه‌اي ترسناک و دردناک براي ما رخ مي‌دهد آدم‌ها مشکلات شخصي‌ خودشان را هم با تو و در رفتارشان با تو دخيل مي‌کنند؛ ترس‌هاي‌شان را، اضطراب‌هاي‌شان را، خشم‌هاي‌شان را ، بحران‌ها و هزار و يک اتفاق ديگر را. حتي گاهي ممکن است تو در اين شرايط مثل يک آينه عمل کني و حال آدم‌ها بد و بدتر مي‌شود در کنار تو يا با حضور تو. به هر حال، آنها با دنيايي از پرسش و تضاد به سراغ تو مي‌آيند و بعضي‌هاشان دنبال دلايل اتفاق‌اند؛ مثل يک دانشمند پزشکي در حال تحقيق عوامل بيماري سرطان و ... خب، اين هم بازي جالبي است.

سلامت: خب، مقصر چه کسي است؟ فکر نمي‌کنيد فرهنگ ما اين‌گونه است؟

من نمي‌دانم. دنبال مقصر هم نيستم. آدم‌ها بايد دايم مثل يک دفتر مشق، روزمرگي سالم و زيبا و خوشحال بودن را تمرين کنند و دايم يادداشت‌هاي زندگي‌شان را به ياد بياورند؛ يعني همه ما نياز به تمرين و آموزش داريم در جهت مباني فرهنگ‌سازي در خودمان و بيرون از خودمان... به نظرم، مواجه شدن با بيمار سرطاني نياز به يک فرهنگ‌ رفتاري با بيمار دارد که متاسفانه در بين بسياري از پزشک‌هاي ما هم رعايت نمي‌شود؛ آنوقت چه‌طور از مردم انتظار داشته باشيم؟!

سلامت: در طول دوره درماني خودتان هيچ‌وقت احساس کرديد که احتياج به مشاوره روان‌شناسي هم داريد؟

بله؛ من از همان ابتدا نزد روانکاوم رفتم و آنجا تنها فضايي است که تو با خودت خلوتي واقعي و بدون هيچ ماسک و ريايي داري و گفتگوي خودت با خودت لذت‌بخش است و رهايي خاصي ايجاد مي‌کند. تو با هزاران گره رواني مواجه مي‌شوي و با صداي بلند از هراس‌ها، ترس‌ها، اضطراب‌ها، وحشت‌ها وخيلي چيزهاي ديگر سخن مي‌گويي. خودت به سراغ بازبيني خودت مي‌روي و در جستجوي خودي جديد با ظاهري جديد و تجربياتي جديد و مواجهه با واقعيتي غيرقابل پيش‌بيني مي‌روي که تا اين حد در تو و حتي در ظاهر تو تغيير ايجاد کرده. مي‌دانيد؟! پذيرش هر تغييري سخت است و تغيير کردن هم کار هر کسي نيست. مسيري پردرد و رنج‌‌آور است. رشد، ساده نيست. ساده اتفاق نمي‌افتد.

سلامت: مانيا اکبري اين دوره پرالتهاب را پشت‌سر گذاشته؟ اگر اين دوره را طي نمي‌کرديد، فکر مي‌کنيد همين جا بوديد که حالا هستيد؟

به نظرم هيچ تجربه سخت و دردناکي نيست که با خودش تغيير ايجاد نکند اما تغيير بايد سازنده باشد، نه مخرب. به هر حال، فکر مي‌کنم تجربه بيماري سرطان که به شدت به نبودن و نيستي آدم تذکر مي‌دهد، با خودش تغييرات عميقي به همراه دارد. قبل از بيماري من، مواردي در زندگي‌ام بود که بي‌دليل، مهم جلوه مي‌کرد اما بعد از بيماري‌ام، جلوه آنها فروريخت و مواردي هم بود که نامهم تلقي مي‌شد اما ميزان اهميت‌اش را بيشتر درک کردم. جاي خيلي چيزها در ذهن آدم جابه‌جا مي‌شود؛ مثل اينکه بعضي کدها بايد تغيير کند و عميق‌تر شود؛ مثلا من متوجه شدم که زندگي مهم است اما جدي نيست. هنر مهم نيست اما جدي است.

سلامت: در مورد رابطه سرطان و کارتان چه‌طور؟

تنها زماني بود که فرصت ضبط و پرداخت به يک اتفاق واقعي که به زمان هم وابسته بود را در خودم داشتم. مطمئن بودم اين مانيا يک آدم جديد است که در من آمده تا مقطعي زندگي کند و برود. تصميم گرفتم توسط سينما حفظ‌اش کنم تا هرگز فراموش‌ام نشود؛ چون بشر فراموش‌کار است. زماني که در فيلم «10» عباس کيارستمي روبه‌روي کتايون نشسته بودم و مي‌گفتم: «با سر تراشيده، زيباتري!» هيچ‌وقت فکر نمي‌کردم زندگي بدون هماهنگي و هم‌فکري و اجازه من اين کار را با من بکند. در فيلم «4+10»، آن بيمار، مانيا نبود؛ کتايونِ فيلم «10» بود که با نام و ظاهر مانيا «4+10» را ادامه داد.

سلامت: شما دوره درمان‌تان را در ايران طي کرديد؟

نه! به دليل اينکه در اولين شيمي‌درماني‌ام با کابوسي از مرگ و جهنم در مطب يک دکتر مواجه شدم، در يک زير زمين، با کابوسي از دود و تاريکي و بي‌اکسيژني و سيم‌هاي آويخته از سرم‌هاي سياه و صندلي‌هاي پاره‌پاره و جمعي از آدم‌هاي رخ‌زرد و رنجور و درمانده در صف براي چند قطره دارو که تزريق کنند و مثل جنازه‌هايي به منزل برگردند و ... آن محيط برايم غيرقابل‌باور بود. به ايتاليا رفتم و آنجا مراحل بهداشت روان، زيبايي، پويايي، خنده، شادي، انرژي و همه و همه در جهت بهبود بيمار، جاري بود. آن فضاي درماني که من در ايران ديدم، به نظرم آدم‌هاي سالم را هم افسرده و بيمار مي‌کرد؛ چه برسد به بيماراني که در بحراني‌ترين شرايط زندگي‌شان هستند. فضاهاي درماني ايران چند برابر بدتر از خود سرطان است و به نظرم ضرورت دارد که سرزمين ما به سمت اصلاح اين فضاها حرکت کند؛ چون طبيعتا همه مردم امکان درمان در خارج از ايران را ندارند.