● زنان امیدوار
زن حالا ۴۸ سال دارد. قصه تنهایی و سختی هایش به سالها قبل برمی گردد. معصومه ۱۹ ساله بود كه تن به ازدواج با یكی از اقوامش داد. او با اینكه سن كمی داشت اماعشق را با تمام وجود نثار همسرش كرد. یك سال بعد از زندگی مشترك بود كه آنها به تهران آمدند تا زندگی خوبی را آغاز كنند. در طول ۱۰ سالی كه آنها زندگی مشترك خود را در تهران می گذراندند صاحب پنج فرزند شدند.
معصومه تازه صاحب فرزند آخر شده بود. از اینكه بعد از چهار دختر خدا به او پسری عنایت كرده بود، شادمان بود اما مدتی كوتاه از این شادی بیشتر سپری نشده بود كه مرد به همسرش گفته بود: باید به خارج از كشور بروم و هر طور شده شرایط زندگی مان را تغییر دهم.
زن مخالفت كرده بود.
- بدون تو با این پنج بچه قدو نیم قد به من سخت خواهد گذشت. اما مرد اصرار كرده بود.
- می روم و شرایط را برای بردن شما تدارك می بینم.
مرد به سوی تركیه رفته بود ولی بعد از خداحافظی در فرودگاه هیچ وقت با زن و فرزندانش تماس نگرفته بود.
معصومه تا دو سال در نگرانی به سر برده بود، نكند بلایی به سرش آمده باشد، نكند اتفاقی افتاده كه من از آن بی خبر هستم، نكند به خانه بازنگردد؟ و...
بعد از دو سال زن ناچار شد خانه دولتی را كه در آن ساكن بود به علت عدم بازگشت شوهرش تحویل دهد. سرگردان مانده بود. چه باید می كرد. پدرش در شرایطی نبود كه بتواند كمكش كند. با اصرار پدرشوهرش را متقاعد كرده بود كه به خانه آنها برود و در كنار خانواده شوهرش زندگی را ادامه دهد. روزها و شب های زیادی معصومه بدون اینكه كسی اشك هایش را ببیند گوشه اتاقی كز می كرد و به خاطر زخم زبان هایی كه می شنید، به خاطر بی حرمتی هایی كه می دید اشك می ریخت اما با این حال هر از گاهی حمایت های پدرشوهر باعث می شد كه او احساس آرامش كند. مدتی كوتاه از زندگی سراسر رنج زن و بچه هایش در خانه پدرشوهرش می گذشت تا آنكه پدر شوهرش بیمار شد و پس از مدت كوتاهی زن تنها حامی اش را از دست داد.
خواهر و برادران شوهرش هر كدام به دنبال گرفتن ارثیه خود بودند. هیچ كس به او و بچه هایش فكر نمی كرد. زن با پول كمی كه به عنوان سهم ارث شوهر به او داده شده بود ناچار خانه ای كوچك و محقر اجاره كرده و در یك كارخانه شروع به كار كرده بود تا بتواند مخارج زندگی كودكانش را تأمین كند. سه دختر بزرگتر كه از غم و فشار زندگی بر شانه های مادر باخبر بودند درس را رها كردند تا بتوانند از هزینه های زندگی كم كنند.
چهار سالی از زندگی پرمحنت شان گذشته بود كه كارخانه ای كه زن در آن كار می كرد تعطیل شد. زن درمانده و ناتوان به هر دری زد نتوانست كاری برای خود پیدا كند. روحیه اش به هم ریخته بود و نمی دانست چه كار كند. ناچار دوباره تن به سختی ها داد. این بار چاره ای جز پناه گرفتن نداشت؛ پناه به والدین اش، پناه به پدر و مادر پیرش ببرد.
زن با هزار سختی و رنج دختران را به خانه بخت فرستاده بود. از مرد زندگی اش هیچ خبری نداشت. حالا زن مانده بود و كوله باری از خستگی، با این حال دلش نمی خواست امیدش را از دست بدهد. امید به زندگی و آینده چیزی بود كه زن نمی خواست آن را از دست بدهد.
اگر خستگی بود، اگر رنج بود، اگر غم بود ولی هنوز امید هم وجود داشت.









مینوكیا


روزنامه ایران