اگر حرفها عقیده واقعی ات نیست و بیشتر یک عکس العمل احساسی بوده پس هیچ.اما نباید فراموش کرد که همان درددل یا بیان احساسات هم هرچند ناشی از یک شرایط خاص روحی باشد اما از بخشی از وجود انسان بر میخیزد.یعنی یک اتفاق بیرونی (مثل شنیدن خاطرات شهر فرشتگان)باعث میشود این بخش نسبتن آرام وجود انسان فعال شود.حرف من اینست که اصولن آن بخشی که این حرفها را تراوش میکند باید خشکانده شود یا بسیار ضعیف .درددل لازم است اما انسان باید اول دلش را صاف کند تا بیان درد آن شنیدنی و منطقی باشد.من اینکه انسان بداند چرا طرف درخواستش را رد کرده حق او نمیدانم.هرکس میتواند تمایل به برقراری رابطه نداشته باشد اما مجبور نیست دلیلش را توضیح بدهد یا احیانن چهار تا عیب روی فرد مقابل بگذارد.اصلن شاید خودش هم دلیلش را نداند و فقط بداند که از او خوشش نمی آید.فراموش نکنید که دوست داشتن یک امر کاملن درونی است و نمیتوان آنرا فرمول بندی کرد.من خودم آدم صریحی هستم. اما اگر در یک چنین شرایطی قرار بگیرم هیچوقت شروع نمیکنم به ایراد گرفتن از رفتارهای طرف مقابل.
عیب کسان منگر و احسان خویش.........................دیده فروبر به گریبان خویش
من ضعف پسر را از رفتارها وگفته های خودتان استنتاج کردم.اگر آن حرفها صرفن درد دل بوده خوب طبیعتن نتیجه ای که ازآن گرفته میشود هم صحیح نیست.من هیچوقت عاشق نشدم تا عواقب آن را تجربه کنم.اما خیلی ها رامی شناسم که در عشق شکست خورده اند ولی چون دارای شخصیتی بسیار قوی بوده اند تاثیر منفی رویشان نداشته.خودم هم اگر نه در عشق اما در بسیاری موارد دیگر طعم تلخ شکست یا حتی تحقیر راچشیده ام. بعضی وقتها هم خودم را باخته ام و بعضی وقتها روحیه ام را حفظ کرده ام.اما امروز قبول دارم هر جا که ناامید شده ام اشتباه کرده ام وسعی میکنم در آینده آنرا تکرار نکنم.من مدتها دچار مریضی روحی بودم و دارو مصرف میکردم که خوشبختانه دو سه ماهی است به تشخیص دکتر قطع شده.در همین سایت مدتها پیش از عضویت شما یک تاپیک داشتم به نام افسردگی که درآن شرح کاملی از وضعیت خود را ارائه دادم و با دوستان گفتگوی مفصلی کردیم که خوشحال میشوم اگر به آن سر بزنید.
غرض اینست که فکر نکنید در مقام یک دانای کل یا آدم منزه برایتان حرف میزنم.هدفم اینست که به اندازه توان خودم در این گفتگوها تجربیات یا مطالعات خودم را بیان کنم و از دیگران هم چیز یاد بگیرم.من اگر ده سال پیش برادر بزرگتری با تجربیات امروز خودم داشتم هیچگاه مریض نمیشدم.کسی که ده سال پیش نگاه من به اطرافم را اصلاح میکرد و از حالت تک بعدی خارج میکرد.الان من هر جا نگاه غلطی ببینم سعی میکنم ایراد آنرا به گوینده گوشزد کنم.من الان بیشتر مثل یک آدمی هستم که پس از مدتها گرفتاری در دام اعتیاد آنرا به سختی ترک کرده.حالا وقتی میبیند یک نوجوان 14 ساله سیگار میکشد نمیتواند بی تفاوت رد شود.با اینکه از معلم اخلاق بودن متنفر است اما برای راحت شدن خودش هم که شده حداقل یک هشدار زبانی کوتاه به نوجوان میدهد(سو تفاهم نشود میدانم شما بالغ و فهمیده هستید.منظور مقایسه سیگار به عنوان دروازه اعتیاد بود با نا امیدی به عنوان دروازه امراض روحی).
اصولن خود را مقید به زدن حرف درست و کامل کردن یک نوع ادا در آوردن است.انسان فقط باید آنچه که فکر میکند یا احساسش را بگوید.در اینصورت حتی اگر ایرادی هم باشد خود را نشان میدهد و میتوان راجع به آن گفتگو کرد.اما آدمی که یک آدم دیگری است هیچوقت نمیتواند درباره خودش قضاوت درستی داشته باشد یا از نظرات دیگران بهره ببرد.
اینکه انسان خیلی راحت اعتماد نکند یا پس از شناخت به طرف هرکس برود یک رفتار کاملن عقلانی و منطقی است.کسانی که اینطور نباشند به سرنوشت ((آقای هالو))دچار میشوند و کلاهشان پس معرکه است.
با آرزوی موفقیت



LinkBack URL
About LinkBacks






پاسخ با نقل قول
علاقه مندي ها (Bookmarks)