اطراف ما مملو از محرک‌هايي هستند که مرتب حواس پنج‌گانه ما را تحريک کرده و به بروز احساسات متنوعي در ما منجر مي‌شوند اما ما معمولا کمتر به احساس خود واقف هستيم. دانش هوش احساسي به ما کمک مي‌کند احساسات خود را بازشناسي کنيم. احساسات به چهار بخش اصلي تقسيم مي‌شوند: شادي، غم، ترس و خشم...






بقيه احساسات ما زيرمجموعه اينها بوده و از ترکيب دو، سه يا هر چهارتاي آنها شکل مي‌گيرند. حتما با من هم عقيده هستيد که گاهي خوشحال هستيد اما گويي اين خوشحالي شما با کمي‌ هيجان‌زدگي مخلوط شده و يا ته رنگ نگراني نيز به آن اضافه شده است. پس مي‌بينيد که اين چهار احساس پايه مي‌توانند چه ترکيب‌هاي گوناگوني ايجاد نمايند. در واقع احساسات اصلي مثل رنگ‌هاي اصلي در پرينتر هستند که رنگ‌هاي ديگر از ترکيب آنها با يکديگر ساخته مي‌شوند. هوش احساسي برنامه تنظيم کننده احساسات ماست. بي‌شک هرقدر هوش عاطفي ما رشد يافته‌تر باشد، عکس خروجي از پرينتر شفاف‌تر، چشم‌نوازتر و البته طبيعي‌تر خواهد بود. شايد با خود فکر کنيد که من آدم منطقي و معقولي هستم و نياز چنداني به احساسات و در نتيجه هوش احساسي ندارم اما راستش خبر بدي براي شما دارم چراکه طبق نظر روان‌شناسان 80 درصد خوشبختي ما در گروي احساسات ماست و عقل نقش چنداني در احساس خوشبختي يا بدبختي ما ندارد.
احساس هشدار مي‌دهد


‌«همه چيز طبق برنامه پيش مي‌رود و شما طبق قرار قبلي براي سفر به مشهد بليت قطار گرفته‌ايد (خوش به حالتان) و نيم ساعت ديگر قرار است آژانس به منزل شما بيايد تا شما به همراه خانواده‌تان به ايستگاه راه آهن ببرد. هتل نيز در مشهد رزرو شده و جاي هيچ نگراني وجود ندارد اما احساس شما چيز ديگري مي‌گويد. شما احساس مي‌کنيد اين دلشوره يک دلشوره عادي سفر نيست و گويي با زبان بي زباني از شما مي‌خواهد سفر را به وقت ديگري موکول کنيد. عقل شما پا درمياني مي‌کند که نگران نباش همه چيز مرتب است اما احساس گويي با منطق راضي نمي‌شود و دايما از شما مي‌خواهد که سفر را لغو کنيد.» شما اگر جاي او بوديد چه مي‌کرديد؟ در واقع اين احساس است که به ما مي‌گويد که جهت حرکت ما در جاده زندگي درست است يا نه و در صورتي که در مسير درستي نباشيم به ما هشدار مي‌دهد.
ناراحتي و خوشحالي در درون تو


ما براي شاد بودن نيازي به دليل نداريم اما براي ناراحتي حتما به دليل نياز داريم. ما اصولا وقتي خوشحال هستيم لبخند مي‌زنيم، جوک تعريف مي‌کنيم و حتي ممکن است ديگران را دست بيندازيم و اگر از ما سوال شود چرا اين‌قدر خوشحال هستيم با طعنه به او خواهيم گفت چرا خوشحال نباشم. اما وقتي شاد نيستم احساس مي‌کنيم گويي در جايي از اعماق روحمان چيزي دچار اشکال شده است. مرتب خودمان را چک مي‌کنيم و از خودمان سوال مي‌کنيم: اتفاقي افتاده؟ خبري شده؟ و سعي مي‌کنيم دليل قانع کننده‌اي براي ناراحتي مان پيدا کنيم. اينجاست که باز هوش احساسي به ما کمک مي‌کند زودتر متوجه علت ناراحتي مان شويم.


بي‌شک کسي در اينکه چرا بايد علت ناراحتي‌اش را جستجو کند، ترديد ندارد چراکه همه ما مي‌دانيم درست زماني که علت ناراحتي را پيدا کرديم انگار مشکلمان حل مي‌شود. گويي در کسري از ثانيه همه چيز دوباره تنظيم مي‌شود چون مشکل تنها عدم آگاهي ما بود که با تيزهوشي ما به خير و خوشي تمام شد.


امروزه اغلب روان شناسان بر اين باورند که هيچ عامل خارجي نمي‌تواند ما را خوشحال يا ناراحت کند مگر اينکه ما از درون اين احساس را نداشته باشيم. پس بهتر نيست وقتي ناراحت هستيم به جاي جستجوي اطرافمان براي يافتن مقصر، کمي ‌از هوش احساسي‌مان کمک بگيريم و عامل دروني آن را پيدا کنيم؟
مرکز هوش احساسي کجاست؟


براي بالابردن هوش احساسي‌مان بد نيست از روند شکل گيري احساسات در مغز خود تا حدي مطلع شويم. اولين قدم تحريک حواس پنج‌گانه ماست. اين اندام‌ها که شامل چشم، گوش، بيني، زبان و پوست ما هستند محرک‌هاي بيروني را درک و پيام‌هايي به مغز ما گسيل مي‌دارند. قدم بعدي مغز ماست که اين پيام هاي مخابراتي را بررسي و ترجمه مي‌کند. مثلا مي‌گويد کتري داغ است يا بوي جوراب بد است يا مزه حلوا شيرين است. مرحله آخر نيز احساس ماست که مثلا شما در واکنش به کتري نگراني توأم با ترس از سوختن، در بوييدن جوراب، نوعي احساس انزجار و با چشيدن حلوا احساس خوشايندي پيدا مي‌کنيد. اما در ميان اين سه مرحله يک حلقه گمشده نيز وجود دارد که ماحصل کشفيات جديد روان‌شناسان و روانکاوان باليني است و آن چيزي نيست جز حلقه مترجم.حلقه مترجم درست در ميان حواس پنج‌گانه و مغز ما قرار مي‌گيرد و وظيفه جالبي را برعهده دارد. اين مرکز در ابتداي حيات هيچ گونه اطلاعاتي ندارد و در واقع اصلا وجود ندارد اما به تدريج در مواجهه با محرک‌هاي خارجي از اطلاعات انباشته شده و نقش موثري را در تصميم‌گيري‌هاي ما به عهده مي‌گيرد.


کودکي را فرض کنيد که نخستين بار با يک سوسک مواجه مي‌شود. او وقتي سوسک را مي‌بيند هيچ واکنشي به آن نشان نمي‌دهد حتي ممکن است از حرکت آن خوشش بيايد و سعي کند با دست آن را بگيرد. اما وقتي مادر سوسک را مي‌بيند، جيغ مي‌زند. بچه نيز واکنش مادر را به خاطر مي‌سپارد. اين واکنش تند و تيز در قسمت مترجم کودک حک مي‌شود. در مترجم بچه اين‌طور حک مي‌شود: سوسک حيوان خطرناکي است. آدم را مي‌خورد! نکته مهم اينکه مترجم تفاوتي بين سوسک و سوسمار قايل نمي‌شود و تنها مي‌گويد: خطر... بدو! آيا تا به حال به اين مهم فکر کرده‌ايد که شما به عنوان پدر يا مادر نقش تعيين‌کننده‌اي در چگونگي تشکيل مرکز هوش احساسي يعني حلقه مترجم کودکتان داريد؟

دکتر مهرداد اخوان‌بهبهاني