آقاي بيل واستون 64 ساله اهل لندن سال‌هاي سال سيگار مي‌کشيد و اصلا فکر نمي‌کرد روزي همين سيگار درست در سن 50 سالگي مشکلي به نام آمفيزم برايش ايجاد کرده و حياتش را تهديد کند. بيماري او آن‌قدر وخيم شد که به ناچار مجبور شد تحت جراحي دو پيوند قرار بگيرد: ريه و کليه....



او مي‌گويد: «50 ساله بودم که بعد از يک سرماخوردگي حس کردم اطراف ريه‌ام را با يک لاستيک بسته‌اند طوري که نمي‌توانم نفس بکشم. از سن 22 سالگي جزو تيم بوکس بودم و مسلما براي من داشتن مشکلات تنفسي مانع کاملي در حرفه‌ام محسوب مي‌شد. بعد از اينکه بيماري ريه‌ام وخيم شد پزشکان به خانواده‌ام گفتند فقط 5 سال ديگر زنده مي‌مانم. من راننده سرويس معلولان يک مرکز بازتواني بودم و اولين ضرري که به من وارد شد، اين بود که مجبور شدم دست از کار بکشم. اين موضوع جداي از زيان مالي از نظر روحي نيز به من ضربه زد چون من با معلولان آن مرکز ارتباط عاطفي عميقي داشتم و در اکثر فعاليت‌ها به آنها کمک مي‌کردم. به تدريج آن‌قدر بد حال شدم که تمام 24 ساعت اکسيژن دريافت مي‌کردم و اصلا حرکت نمي‌کردم طوري که تمام کارهاي مرا همسرم انجام مي‌داد. پزشکان تنها راه زندگي مرا پيوند ريه اعلام کرده بودند و حالا مشکل دو تا شده بود چون بايد اهداکننده پيدا مي‌شد. با تلاش‌هاي همسرم يک ريه پيوندي پيدا شد اما متاسفانه چون در حمل و انتقال با مشکل مواجه شده بودند قابل استفاده نبود. من تمام روز و شب نفس‌هايم را مي‌‌شمردم و فکر مي‌‌کردم ممکن است هر نفس آخرين باشد‍! همسرم با تلاش زياد قضيه پيوند را پيگيري مي‌کرد و تلاش‌هاي او اميد را در دلم زنده نگه داشت. همان يک بار که براي عمل آماده شده بودم اما ريه پيوندي مناسب نبود و دوباره به بخش برگشتم کاملا نااميد شده بودم و از همه عصباني‌ اما همسرم به من يادآوري کرد که خودم چه‌قدر به معلولان مرکزي که کار مي‌کردم اميد مي‌دادم و وقتي آنها درمانده مي‌شدند، چه‌قدر عصباني مي‌شدم که چرا قدر زندگي را نمي‌دانند و من دوباره آرام شدم و منتظر فرصتي ديگر ماندم.


بالاخره يک مورد ريه پيوندي پيدا شد و من تحت عمل جراحي قرار گرفتم اما با اين دلهره که شايد پيوند پس بزند و دوباره به بستر بيماري بيفتم. خوشبختانه اين طور نشد و من درست فرداي عمل جراحي راه رفتم! اما متاسفانه داروهايي که براي پيوند ريه مصرف مي‌کردم به کليه‌ام آسيب رساند و 8 سال بعد ناچار شدم پيوند کليه را انجام دهم و اين بار اصلا منتظر کليه پيوندي نماندم و روزها و شب‌هاي متوالي با نااميدي و خيال مرگ دست و پنجه نرم نکردم چون همسر هميشه مهربانم يک کليه‌اش را به من اهدا کرد. اينجا بود که قدر زندگي را بيشتر دانستم. چه‌طور مي‌‌توانستم به مرگ فکر کنم و همسر مهربانم را نبينم. حالا ديگر ثانيه هاي با او بودن هم ارزش داشت. حالا بعد از 10 سال که از پيوند ريه‌ام مي‌گذرد، من زنده‌ام و در حال حاضر رييس يکي از موسسات ريه انگليس هستم و براي بيماران ريوي خدمت مي‌کنم. فکر مي‌کنيد خوشبخت‌تر از من در دنيا وجود دارد؟!»


منبع: BBCNews

هفته نامه سلامت