این جا ایران است.سرزمین یش بینی ناپذیرترین شیران !
ایرانی بی حماسه ، بی اسطوره مرده است.و ایران از پر حماسه ترین و پر اسطوره ترین سرزمین هاست.
گمانه زنی و گزافه گویی در ساخت و پرداخت بیشتر این حماسه ها و اسطوره ها پیدا و پنهان است.
غلامرضا تختی ، بچه ی نیک نام خانی آباد یکی از این گونه اسطوره هاست.
از قهرمانی ها و پهلوانی های این جهان پهلوان بسیار گفته اند و نوشته اند.
در مورد مرگش نیز.
اما آن چه در مورد « مرگ تختی » گفته اند حرف و سخن بسیار دارد.
ذهن اسطوره ساز ایرانی جهان پهلوان زنده را عشق داشت و جاوید شدن در ایران نیازمند حماسه و اسطوره شدن است.این گونه بود که تختی باید اسطوره می شد و چه چیز در ایران بیش از « مرگی در قامت شهادت » اسطوره آفرین بوده و هست ؟!؟
تختی مرد.خودکشی کرد.با زهر ( سیانور ) .در هتل آتلانتیک خیابانتخت جمشید (طالقانی) تهران که امروز هتل اطلس نامگذاری شده است.
اگر تفنگ شکاری اش را پذیرش هتل نگرفته بود ، احتمالن با گلوله خودش را کشته بود.همانند ارنست همینگ وی.
غلامرضا تختی مرد.خودکشی کرد.active suicide و نه چون فروغ فرخ زاد و صمد بهرنگی که indirect و passive همین کار را به ترتیب با رانندگی suicidal و شنای suicidal انجام دادند.
این ذهن اسطوره پرداز و حماسه ساز و مرگ اندیش ایرانی بود که تختی را کشت !
تختی بازنشسته ، که اکنون دیگر قهرمان نبود و مدالی به چنگ نمی آورد ، تنها بود.از آن چه برخی اطرافیان و دوست دارانش می گویند - و در تصاویرش نیز رنگ و بویی از آن پیداست - تختی یک جزء شخصیتی افسرده ( depressive personality ) داشته است.تختی حتا به سینما نیز - که یگانه نقطه ی اشتراک دلبستگی های او و همسرش بود - تنهایی می رفت.تختی تنهایی را دوست می داشت.تنهایی تختی از جنس تنهایی شخصیت اسکیزویید (schizoid ) نبوده است.نیز نمی توان تنهایی تختی را برآمد اختلال خلقی شدید ( major depressive disorder )دانست.چه اگر هریک از این دو بود ، مدال های رنگارنگ کشتی را به چنگ نمی آورد.
تختی چون بسیاری از ما ایرانیان mixed personality trait داشت.به باور من صفات شخصیتی پیچیده به هم او عبارتند از :
۱-صفت شخصیتی خودشیفته ( narcissistic personality trait )
۲-صفت شخصیتی وسواسی - جبری ( obsessive - compulsive personality trait )
۳-صفت شخصیتی افسرده (depressive personality trait )
و همین سه ویژگی ( ونه اختلال ) شخصیتی در کنار عواملی که در زیر می نویسم ، به خودکشی او انجامید.
اما این جا ایران است و این جا اسطوره ها باید چون رستم دستان کشته شوند.بزرگان را مرگی در خور می باید ، مرگی در قد و قامتی رشید و برازنده چون شهادت.پس شگفت نیست که ذهن اسطوره پرداز ایرانی این مرگ را جلوه ای درخور بخشد و پوششی شایسته و بایسته پوشاند !!
اختلال شخصیت مرزی (borderline ) و خود شیفته (narcissistic ) جلال آل احمد به تنهایی از به آب زدن خودکشانه ی صمد بهرنگی ، یک شهادت ساخت.ذهن جمعی یک ملت - آن هم اجتماع ویژه و یگانه ی ما ایرانیان - چنین توانایی ای ندارد ؟!؟
تختی بازنشسته شد.بازنشستگی برای قهرمانان ورزشی جهان - و نه فقط ایران - رخدادی بس ناگوار است .در قد و قامت یک فاجعه.قهرمانان بزرگ - که اغلب ویژگی های گروه شخصیتی cluster b ( narcissistic - borderline - histerionic - antisocial ) - یعنی خودشیفته ، مرزی ، نمایشی و ضد اجتماعی - را دارند ، اگر به جرگه ی مربیان حرفه ای کامیاب رشته قهرمانی خود وارد نشوند ، حال و روز بدی پیدا می کنند.
کافی ست به رخدادهای همین چند سال گذشته ی برخی پیشکسوتان کشتی مان بنگریم.
« م. ک.» قهرمان ۷۴ کیلویی آسیا و ایران در ژاپن « سلطان وحشت » شد و آبرویی برای ما ایرانیان در سرزمین آفتاب تابان باز نگذاشت.پول کارگران دور از وطن را می گرفت و با وعده ی پرداخت سود و بهره ، آن را بالا می کشید و اگر کسی برای گرفتن پولش پای فشاری می نمود ، او را با قطع کردن انگشت و بریدن گوش و احتمالن تجاوز بدرقه می نمود.یاران و سپاهی گرد آورده بود.پلیس بین الملل او را گرفت و به ایران آورد اما با یاری وکیلش از ایران گریخت !
« ب. ی. » - دارای گردن آویز نقره و برنز آسیا - سالی یک بار از زندان بیرون ی آید و چند هفته ای بعد دوباره به جرم دزدی پراید به زندان باز می گردد !
این دو را تنها برای نمونه می نویسم و گرنه داستان به بی راهه کشیده شدن قهرمانان رشته های رزمی و قدرتی بسیار بیش از این هاست !!
برای یک قهرمان با شخصیت پر مایه ی خودشیفته (narcissistic ) پایین آمدن از فراز دشوار است و او را به شدت و پر شتاب به سوی چاه عمیق اختلال افسردگی ماژور فرو می برد.
اما مشکل تختی تنها بازنشسته شدن نبود.
تختی با همسرش مشکل داشت.نه بر سر رزیم غذایی پس از زاده شدن بابکش که در هفته نامه ی « همشهری جوان » نوشته شده.مشکل تختی با شهلا بیش از این ها بوده است.
به راستی ما ایرانیان از « شهلا ت. » - بانوی فداکار تختی و مادر همواره دل نگران بابک - چه می دانیم ؟
این روزها که هذیان ها و کژ پنداره ها ، به سان ابرهای تیره و سنگین کم کم دارد از مرگ آمیخته شده با اسطوره وحماسه ی غلامرضا تختی کنار می رود ، سخن هایی نادرست هم پراکنده می شود.
اکنون اگر ذهن اسطوره پرداز و ستم دیده پرور ایرانی بخواهد خودکشی تختی را باور کند ، می کوشد تا آن را جاودانه سازد !
ایرانی نه مظلوم دوست ، که مظلوم پرست است !
این منطق ما ایرانیان هوشمند است که جای مان را به سبب هوش اجتماعی شگرف مان باید کنار ممالک عقب مانده ی گیتی جست و جو نمود !
در میان پیوند های پر فراز و نشیب مشاهیر معاصر ، دو ازدواج برای من نشان و نماد (symbol ) ناهماهنگی مشکل ساز شخصیتی است:
ازدواج « فروغ فرخ زاد و پرویز شاپور »
و
زناشویی « شهلا ت. و غلامرضا تختی »

شهلا هفده هژده ساله بوده که با تختی - بزرگمرد تاریخ کشتی و ورزش ایران - پیمان زناشویی می بندد.گویا پسر شرمگین و شریف خانی آباد پیش از این پیوند ، همآغوشی نداشته بوده است.
نجابتش اجازه نمی داده که راه و رسم کام یابی و کام دهی را از دوستان کارآزموده اش بپرسد.
نا آگاهی فراتر از همبستری و همآغوشی بود :
تختی از پدیده ای به نام « زن » چیزی نمی دانست.حتا اندکی !
تختی در نیمه ی نخست سده ی چهاردهم خورشیدی زاده شد و در همان نیمه خود را کشت.
زاده ی نیمه ی دوم این سده نبود که در نوزده سالگی نود ساله را از آموزه ها و آزموده ها شگفت زده کند !
شهلا هر چند دختری امروزی - به روز روزهای دهه ی چهل خورشیدی ایران پیش از انقلاب اسلامی - بود ، اما دخترکی خوددار و سر به راه بود.از جنس آن دخترکانی که آن ها را دیگر بیشتر باید لا به لای خاطره ها و داستان های روزگار گذشته جست و جو نمود.توان آموزش تختی را نداشت.
شهلا دخترکی هنجار گرا و پر آرزو ، زاده ی سیاره ی ونوس بود و نه آزمندی ماجراجو از سیاره ی « زهره » !!!
همه ی آن چه روزنامه های زرد دوران گذشته درباره ی بی وفایی او نوشته اند ، پرت و پلاست و مزخرفی بیش نیست.
تختی راه و رسم زن داری را نمی دانست.این گلوگاه هر جدایی و تنگه ی هر ناکامی زناشویی ست.در اجتماع های عقب مانده ای چون ما که سرشتی دیرینه در چشم فرو بستن بر واقعیتی به نام sexuality دارند ، بیشتر !
تختی - این پهلوان جاوید و دلاور ماندگار - در تشک کشتی غوغا می کرد اما نجابت ذاتی اش او را از کارآیی شایسته و لازم در « گود زندگی » باز می داشت.
با « توانایی ج-نسی مردانه ( potency ) » ، داستان ناهماهنگی زناشویی ( marital discord ) پایان نمی یابد.
تختی و همسر همواره خوددار و فداکارش - که در همه ی این سی و نه سال با شرم و حیای « زن نجیب ایرانی » سکوت را یگانه چاره و گریز دیده است - دچار couple problem بودند. سامانه ی زناشویی آنان (marital unit ) کارآمدی بایسته را نداشته است.
نبود و کمبود اطلاعات (lack of information ) ، اطلاعات نادرست (misinformation ) و ترس کارکردی ( performance fear ) چنین برآمدی داشته و دارند.درست همان هایی که آماج dual sex therapy و رفتاردرمانی شناختی sex therapy قرار می گیرند.
اما عرصه ی همبستری یگانه حیطه ی زناشویی نیست.
تختی و همسرش نه خود هماهنگی شخصیتی داشتند و نه والدین شان.این پیوند از همخوانی فرهنگی ، مذهبی ، اجتماعی - اقتصادی و نسلی ( سن و سالی ) نیز بی بهره بود.
پیمان زناشویی کامیاب هفت شرط دارد که امضایش با متخصص مشاوره ی ازدواج ( marriage counseling ) است و یک شرط همخوانی پزشکی - بهداشتی ( برای نمونه : تالاسمی ) که آن را باید متخصص ژنتیک و آزمایشگاه مربوط به آن تآیید نماید.
هفت شرط مورد نظر مشاور خبره از این قرارند :
۱- همخوانی غریزی - ج-نسی
۲-همخوانی شخصیت ( personality ) دو نفر
۳- همخوانی شخصیت پدرو مادر دو نفر
۴-همخوانی طبقه ی اجتماعی - اقتصادی ( socio - economic status ) دو نفر و دو خانواده
۵- همخوانی باورهای مذهبی دو نفر و دو خانواده
۶- همخوانی جایگاه فرهنگی ( cultural ) دو نفر و دو خانواده
۷- همخوانی سن و سالی ( نسلی ) دو نفر
گره ی زناشویی تختی این شرایط بود.
شهلا شخصیتی دانشگاهی داشت.او دانش جو ی علوم آزمایشگاهی ای بود که میانه ای جدی با کتاب و ادبیات و اندیشه و هنر داشت.به نشست ها و گفت و شنودهای روشنفکری و ادبی دلبسته و سرشته بود.همان حیطه هایی که جهان پهلوان خانی آبادی با آن ها به کلی بیگانه بود و پسرش بابک بیش از اندازه به آن آویخت !
ازدواج تختی را از تنهایی همیشگی اش نجات نداد. تنها ترش نمود و البته سرخورده و ناکام !
پیوند نادرست این گونه قربانی می گیرد. شهلا رنج دیده تر از جهان پهلوان است.او بیشتر از غلامرضای محبوب مان ، قربانی این پیمان سراسر اشباه شد. قربانی ای که چاره ای جز گریز از اجتماع و بزرگ کردن یادگار تختی بزرگ نداشت.چه می توانست بکند در این سرزمین مدارهای صفر درجه ؟!؟
تختی پس از شکست در بازگشت از بازنشستگی - دست نیافتن به مدال در مسابقه های ۱۳۴۵ (1966) تولیدو - افسرده شد.دیگر در اجتماع هم جایگاه پرشکوه گذشته را نداشت ، هر چند احترامی در خور و ویژه داشت.بسیار بیش از آنانی که سال به سال مدال طلا ردیف می نمودند اما به یک دهم خوشنامی تختی دست نمی یافتند.تختی دیر فهمید که این اجتماع شیرنشان را شیرمرد زنده خوش است !
از مال دنیا هیچ نیندوخته بود.با رد کردن سناتوری و عضویت در « جبهه ملی » و نزدیکی به آیت الله طالقانی ، نظام و دربار پهلوی را نیز از دست داده بود.اهل کاسه لیسی و مجیزگویی بزرگان هم نبود.
دلیرمرد سرزمین آریایی شیرمردی آزاده بود.شیرتر از آن چه بر پرچم شیر و خورشیدنشان سرزمینش نقش بسته بود.درفشی که بارها و بارها در مسابقه های بین المللی بر دوش گرفته بود.
تختی هیچ گاه در خانواده ی همسرش جا نیفتاد.او می بایست با خانواده ای مذهبی و همسری از اجتماع هماهنگ با مادر و دو خواهرش وصلت می کرد.تختی به خاندان زنش و خود زنش نمی خورد.دو خانواده و دو خاندان از دو جنس کاملن متفاوت بودند.هیچ یک بد نبودند. به هم نمی خوردند.
افسردگی تختی رو به شدت نهاد.همانند افسردگی سال های واپسین صادق هدایت و فروغ فرخزاد.
با شهلا بگو مگو می کرد.دیگر حتا با او به سینما هم نمی رفت.سانس های آخر سینما را به تنهایی می رفت و گوشه ای دور از همه می نشست و پس از پایان فیلم ، تا پاسی گذشته از شب در خیابان ها قدم می زد.دیگر همه چیز رنگ و بویش را برای شیرمرد ایران زمین از دست داده بود.شگفت نیست اگر دل پر مهر اما افسرده ی شیرمرد به بابکش نیز سرد شود.
تختی از آن جا رانده بود و از این جا مانده.رفت و آمد خانوادگی درخوری نداشت که او را دست کم در خانه نگاه دارد تا احتمالن یکی از این آشنایان با « عمه درمانی » های مرسوم یا تشویق به مراجعه به درمانگری خبره چاره جویی بکند.افسردگی نیز افزون شده بود.افسردگی خلق و خوی آدمی را تنگ می کند و بر مشکلات زناشویی و زندگی مشترک می افزاید.
و این چنین شیر دلیران و دلاورمرد ایران حاصل کوشش ها و واقعیت (reality ) زندگی اش را بسیار دور دست تر از آرزوها و رؤیاهای ایده آلش یافت و سرنوشتی به از آن نجست که خود را با سیانور راحت کند.او آرام و با اشک میلیون ها هم میهنش در خاک خفت و شهلا و بابک سه ماهه اش را با نگاه سنگین این اجتماع خشن تنها گذاشت.
ای کاش تختی و شهلا پیش تر طلاق گرفته بودند و سپس هر یک ازدواجی درست و منطقی می نمودند و رستم این چنین از شاهنامه نمی رفت !
تختی خود را کشت.همانند بسیاری از بزرگان تاریخ.
درست همانند صادق هدایت و فروغ فرخزاد.
جان هر سه ی اینان را « افسردگی ژرف (major depression ) » گرفت.بیماری ای که شایع ترین بیماری گیتی در ۲۰۲۰ میلادی خواهد بود.
اکنون آیا هنگام آن نیست که به جای بازجویی از شهلا به هزاران اتهام خود کرده و خود ناکرده ، به دلجویی از این زخم خورده ی سرنوشت بپردازیم ؟
به راستی او رنج کشیده تر از جهان پهلوان دلبندمان نیست؟؟
سکوت شهلا سرشار از ناگفته هاست ، اما آیا این اجتماع ریاکار اسطوره پرداز توان ذهنی درک دردهای او را دارد ؟؟؟

دکتر بهنام اوحدی