شبیه فرشته ها بود، دخترم. پوستش نازک و سفید و موههایش طلایی بود. پدرش وقتی مرا در آغوش گرفته بود – درست چند لحظه قبل از آنکه نطفه اش کاشته شود -گفته بود: کاش می تونستی خودت را از این زاویه ببینی. شبیه فرشته های نقاشی های رافائل هستی.زمزمه کرده بودم : فرشته ای که نقاش بدجنسی بر روی بوم نقش کرده ، بدون آنکه به فرشته ها اعتقادی داشته باشد … و لبهایش روی لبهایم جمله ام را ناتمام گذاشته بود.

ژل را روی شکمم می مالد و پروب سونوگرافی را روی رحمم می کشد و می گوید آها ، اینجاست. داد می زنم: نه!با بی تفاوتی عکسش را پرینت می گیرد و می دهد دستم. عکس بی سر و تهی که شبیه هیچ چیز نیست جز چند یاخته ای که روزی می تواند تبدیل به انسان شود.دم در مطب پا به پا می کند.عکس را پرت می کنم روی زمین. این بر خلاف همه ی اصول علمی است .ما که کاری نکردیم! هیچ کس اینجوری حامله نمی شود. می گوید برای اینکه هیچ کس با هیچ کس عشق بازی نمی کند.اما من با تو عشق بازی کردم. چیزی که هیچ وقت نخواستی بفهمی.. این نطفه عشق است، عشق همیشه به بار می نشیند.

توی خیابان ها قدم می زنیم. دستم را می گیرد و می گوید: بخاطر من این کار را نکن. من بزرگش می کنم. تو فقط به دنیا بیار و بقیه اش را به من بسپار. نگاهش می کنم..من میخواهم از این خراب شده بروم !مگر امکان دارد که بچه ای به دنیا بیارم و رهایش کنم؟ استیصالم را می فهمد می گوید من با توام، نترس. هر تصمیمی که بگیری تصمیم من هم هست.نترس، نترس، تصمیمت را بگیر.

دستم را می گیرد.دکتر لبخند سردی می زند و پاهایم را 180 درجه باز می کند. پرستاری که قیافه اش شبیه قاتل هاست سرنگی را در سرم خالی می کند و می گوید چیزی نیست. میدازولام در خونم می دود، کرختم و بی حس و ثانیه ها پیش چشمم کش می آید . چیز سردی در من فرو می رود.می ترسم، درد نیست که مرا می ترساند. چنگ می اندازم به دستهایش، مردانه دستم را می گیرد و سعی می کند آرام باشد اما ته چشمهایش دو قطره اشک می درخشد. چند دقیقه بعد دو لخته ی خون از رحمم کنده می شود و صدایی می گوید: تمام شد.

سر خوشم. من صاحب اختیار جسم خودم هستم. من نه به زندگی اعتقاد دارم و نه به تداوم آن. برای چی باید موجود مفلوکی را به این دنیا پرتاب کنم؟ از دیدن زنهای حامله چندشم می شود.تنها چیزی که می توانم به آن افتخار کنم این است که هیچ چیزی از خودم توی این دنیای کثیف به جا نگذاشته ام وهیچ وقت هیچ کس از من نخواهد پرسید که برای چی من را به دنیا آوردی؟ آخرمن برای این سوال هیچ جوابی ندارم.

روزها می گذرد و همه چیز را فراموش می کنم و بارو بندیلم را می بندم و پرواز می کنم . تا آن که یک شب در آخر دنیا توی خواب فرشته ای یقه ام را می گیرد. شبیه فرشته ها ست دخترم. پوستش نازک و سفید و موههایش طلایی است، می گوید مامان! مامان! مامان!از خواب می پرم. تمام تنم غرق عرق است. به پدرش زنگ می زنم. صدایم می لرزد. می گویم که به خوابم آمده است، می گویم که چقدر شیرین و دوست داشتنی بود ، می گویم که شبیه فرشته ها بود. با صدای غمگینی می پرسد دختر بود ، نه؟ می گویم آره، دختر بود. و اینکه دختر بود آتشم می زند.

در زندگی سوالهایی هست که همیشه بی جواب می ماند. هرگز پاسخ را نخواهی دانست مگر آنکه دو بار زندگی کنی.این که هر تصمیم ساده چطور می تواند هر کدام از ما را به گوشه ای از دنیا پرتاب کند ، اینکه کدام تصمیم بهتر و انسانی تر بوده است.. اینکه چه چیزی درست و چه چیزی غلط بوده است.آیا من حق داشتم که نطفه ای را از وجودم مثل زگیل بکنم؟ آیا اگر من امروز کنار دختر دو ساله ام بودم و هر شب کنار مردی می خوابیدم که تا صبح مرا نگاه می کرد و فکر می کرد من شبیه فرشته های رافائل هستم بهتر بود یا اینکه از اینجا از انتهای دنیا این خطوط را بنویسم؟

آیا ما حق داریم که زندگی را نا بود کنیم؟ آیا ما حق داریم که زندگی را به وجود بیاوریم؟ آیا سقط جنین کار درستی است؟ آیا لقاح مصنوعی کار درستی است؟ ایا اوتانازی کار درستی است؟ آیا استفاده از علم برای تداوم زندگی کار درستی است؟ آیا بودن یا نبودن درست است؟ پاسخ” هر چیزی” می تواند باشد. من هر پاسخی را می توانم بپذیرم، تا آنجا که با تردید و شک آمیخته باشد. برای اینکه در دنیا سوالهایی هست که همیشه بی جواب می ماند و به شک آغشته می شود و مرزهای رحم و شفقت و نادانی و شقاوت در هم می رود. تا آنجا که در می یابی هیچ پاسخ قطعی برای بعضی سوالها نیست، مگر آنکه احمق باشی.