يادداشت مهمان/ دکتر بابک زماني/متخصص مغز و اعصاب و عضو هيات علمي دانشگاه علوم پزشکي تهران
بازي زندگي و آلزايمر

اين روزها، همزمان با روز جهاني آلزايمر، بيش از هميشه آلزايمر ورد زبان و نقل محافل يا مضمون داستان‌هاي ما شده است. در فيلم «جدايي نادر از سيمين»، آلزايمر جايگاهي محوري داشت و يكي از فيلم‌هاي روز، «آلزايمر» نام گرفته است. در زندگي روزمره و در محاورات ما نيز يك جا آلزايمر بهانه‌اي براي اضطراب است و جايي ديگر فقط يك اتهام. گاه آلزايمر يك ناسزاست و گاهي يك شوخي و گاه...


اما ورود اين بيماري به حيطه تصورات و روياها و در يك كلام بازي‌هاي ما، در درجه اول نشانه اهميت اين بيماري يا تصورات اين بيماري در زندگي روزمره ماست. چيزي نيست كه بتوان آن را انكار، تقبيح يا اغراق و تقديس کرد. اين امتزاج افسانه و واقعيت با پيشگامي خيال، واقعيتي است كه بايد آن را شناخت، بر گرده‌اش نشست و رامش كرد وگرنه بازي و خيال كوچه‌هاي ما را اشغال خواهد كرد و ما چون سرداراني آبي و قرمزپوش شمشيرهايي چوبين بر ديوهاي خيال و بازي برخواهيم كشيد يا در روز عروسي خود، داستان عروسي سيندرلا را در برابر دوربين و بر فرش قرمز بازي خواهيم كرد و شايد بارها و بارها اين نقد حال را در برابر نسيه‌اي كه بر هاردي ضبط مي‌شود ببازيم و به فرمان فيلمبردار استيجاري بارها و بارها تكراركنيم. حالا سوال اينجاست كه آيا آلزايمر چنانكه «بايد» وارد زندگي واقعي ما هم شده يا همچنان در اين آستانه مي‌ماند؟ آيا فقط فيلم «آلزايمر» مي‌سازيم يا تلاش داريم در كنار داستاني كه لابد براي سرگرمي است و در عين حال پيامي متعالي هم دارد، واقعيت آلزايمر را هم آن‌گونه كه است، نشان دهيم؟ آيا به اهميت انتقال مفاهيم جديد و بيگانه كه حتي نام يك مرد اروپايي را يدك مي‌كشند، پي برده‌ايم؟ آيا به اين درك رسيده‌ايم كه ذره‌ذره اطلاعاتي كه درك كرده‌ايم و ذره‌ذره اطلاعاتي كه نمايش مي‌دهيم، بر لحظه‌لحظه زندگي‌ بخش قابل‌توجهي از مردم تاثير مي‌گذارد؟ آيا به اين نتيجه رسيده‌ايم كه دروغ و تاريكي و زور در جهتي خلاف راستي و روشنايي و محبت جريان دارند و از اين رو وقتي به ناشناخته‌اي چون آلزايمر مي‌رسيم، راست آن را از كسي كه مي‌داند مي‌پرسيم؟ آيا خيال خود را بر آلزايمري كه دانش تعريف‌كرده، مستقر مي‌كنيم يا آلزايمري كه تصور كرده‌ايم، مي‌شناسيم؟

آيا «آلزايمر» حالتي است كه فقط به هنگام خستگي، نداشتن تمركز خود را به حساب آن بگذاريم و مزاحي بكنيم يا در هنگام بحث آن را حاصل تكنولوژي مدرن وانفسا بدانيم و با هر فراموشي مختصر در جستجوي داروي تقويت حافظه بگرديم كه اساسا وجود خارجي ندارد و اساسا فراموش كنيم كه وراي اين مطايبات، آلزايمر يك واقعيت سخت و تلخ اجتماعي است كه بر كيفيت حيات ميليون‌ها نفر بيماران و بستگان آنان تاثير مي‌گذارد و راه‌حل آن در جستجوي يك داروي گران‌قيمت با جلد زرد و نوشته‌هاي خارجي براق كه اخيرا ماهواره هم تبليغ آن را كرده، نيست؛ كه داروهاي به اثبات‌رسيده طب مدرن هم نقش چنداني در درمان اين معضل ندارند.

شايد راه‌حل اين معضل به كاري كه هر روز مي‌كنيم ارتباط بيشتري داشته باشد؛ به خيالي كه از دنيايي ممكن -چه خوب و چه بد- در داستان و فيلم خود مي‌پردازيم، به بودجه‌اي كه در حوزه تحت مديريت خود براي اين يا آن سازمان اجتماعي تصويب مي‌كنيم، در نقشه معماري‌اي كه از اين يا آن ساختمان طراحي مي‌كنيم، از ميزان آشنايي‌اي كه سعي مي‌كنيم از زندگي كارمندان خود به‌دست آوريم، از حرفي بي‌محابا در يك ميهماني خانوادگي از درمان اين بيماري يا آن بيماري مي‌زنيم يا به دانايي نمي‌زنيم و...

آلزايمر مثل هر پديده اجتماعي، در اصل يك معضل فرهنگي است و مثل تمام معضلات فرهنگي در جوامع مدرن تنها با امكانات دولتي قابل حل است، اما ماشين دولتي نيز در گروي سطحي از ارتقاي فرهنگي است؛ اولا مسوولان و مجريان دولت خود بخشي از مردمي هستند كه سطح توقعات و برداشت‌هاي آنان تاثيري بيش از بقيه مردم دارد. ثانيا خدمات دولتي بدون درخواست و نظارت مردمي راه به جايي ندارند. همين‌جاست كه نقش و تاثير بي‌نظير افسانه بر واقعيت خود را به نمايش مي‌گذارد.

واقعيت آن است كه مراقبت از بيماران مبتلا به آلزايمر از همان ابتداي ابتلا تا انتهاي ناتواني، مستلزم امكانات درماني و مراقبتي خاصي است كه هماهنگي و همكاري بخش‌هاي مختلف جامعه را مي‌طلبد. آلزايمر محصول طولاني‌شدن عمر آدمي و به نوعي نشانه‌اي از سالمندي روزافزون جامعه به شمار مي‌رود بنابراين به بينش و فرهنگ جديدي نياز دارد. بينش و فرهنگي كه در خانه‌هاي تنگ و امكانات نداشته ما كمبودشان تاثيراتي دهشتناك مي‌گذارد. بيماري‌اي كه «الوييس آلزايمر» توضيح داد، در زمان خود بيماري نادري بود زيرا او خود براساس گفتمان مسلط زمان خود فراموشي دوران پيري را بيماري به حساب نمي‌آورد و اندك بيماران او را كساني تشكيل مي‌دادند كه قبل از پيري دچار زوال عقل شده بودند. بايد 60 سال مي‌گذشت و ساير پيشرفت‌هاي بهداشتي درماني در جامعه سالمند شده اين جسارت را پديد مي‌آورد كه به زوال عقل پيري هم بينديشد و دريابد كه پاتولوژي زوال‌عقل دوران پيري هم همان پاتولوژي بيماري نادر آلزايمر است! اما ز آنجا كه در قرن بيستم ديگر كسي مرتكب اين ظلم بزرگ نمي‌شود كه يكي از آلام و معضلات بشر را به نام دانشمندي بينوا بخواند، لعنت ابدي اين بيماري شايع و نوظهور هم مي‌ماند براي كاشف همان بيماري نادر؛ «الوييس آلزايمر»!

پس مي‌بينيم كه امتزاج افسانه و واقعيت در داستان آلزايمر تا كجا كشيده است. مي‌بينيم كه بيماري‌اي كه در اصل در سلول و مولكول يكي است در دوران‌هاي مختلف بسته به تعبير و تاويل دوران، يك روز بخشي پذيرفتني از تقدير و مرگ آدمي است و يك روز كابوسي هراسناك كه خوف آن خواب ساليان مي‌ربايد!

در يك كلام بايد گفت گرچه بايد مراقب بود تا بازي و خيال ما را با خود نبرد و پوشيده در شنل‌هاي آبي و قرمز در كارناوالي كه از ورزشگاه به راه افتاده، نبرد واقعي زندگي خود را فرونگذاريم؛ از سوي ديگر در مواجهه با واقعيات سلولي و مولكولي بيماري‌ها هم نقش تعبير و روايت تصورات را تحقير نكنيم.