پيمان صفردوست/ مهدي ملک‌پور که با پيوند ريه به زندگي برگشته است، مي‌گويد:
من کپسول اکسيژن را دور ز‌دم!

فکرش را بکن؛ از بدو تولدت مشکلي داشته باشي و فکر کني که حل شده. بعد از سال‌ها، وقتي بي‌خيال از همه بدي‌هاي دنيا داري شمع 15 سالگي‌ات را فوت مي‌کني، بفهمي مشکلي که فکر مي‌کردي حل شده، داشته تو را از درون مي‌خورده....

چه حالي مي‌شوي؟!

چه حالي مي‌شوي وقتي در 15 سالگي که دوستان‌ات يک جا بند نمي‌شوند و هي بالا و پايين مي‌پرند، نفس‌ات بالا نيايد که يک دل سير فوتبال بازي کني؟

چه کار مي‌کني وقتي پزشکان، آينده‌ات را روشن نبينند؟ باز هم مي‌تواني بگويي خدا خوب است؟! يا اينکه به زمين و زمان بد و بيراه مي‌گويي و خودت را در خودت مچاله مي‌کني؟

مهدي‌ملک‌پور، اين حس‌ها را تجربه کرده و خم نشده و آن‌قدر عاشقانه خودش را به اميد، زندگي و خدا گره زده که دوباره به زندگي برگشته است. او مهمان اين هفته «سلامت» در «بازگشت به زندگي» است.

سلامت: مهدي! وقتي مي‌گويي مهدي ملک‌پور 23 ساله از قم، فکر مي‌کني واقعا همه اين 23 سال را زندگي کردي؟سوال سختي است. بعضي چيزها دست خود آدم نيست. بعضي وقت‌ها شرايطي داري که اگر دست خودت بود آن را انتخاب نمي‌کردي. خيلي‌وقت‌ها حس مي‌کني اوضاع مي‌توانست از ايني که هست بهتر باشد ولي...


سلامت: ولي چي؟ولي من سعي خودم را کردم. سعي کردم با همان وضعيت، بهترين 23 سالي را که مي‌توانستم، داشته باشم. سعي کردم با چيزهايي که داشتم زندگي کنم؛ نه با حسرت چيزهايي که نداشتم. ريه من مشکل داشت. نمي‌شد مثل بقيه هم‌سن و سال‌هايم هر کاري که دلم مي‌خواست بکنم و هر جايي که دلم مي‌خواست بروم. ولي يک چيز برايم مثل روز روشن بود؛ زندگي را دوست دارم.


سلامت: مشکل‌ تو از کي شروع شد؟از همان روز اولي که به دنيا آمدم. من به خاطر مشکل‌ مادرزادي‌‌اي که داشتم، دچار چسبندگي ناي و مري بودم و به خاطر همين مشکل از همان روزها در بيمارستان بستري بودم، بيمارستان ساسان، بيمارستان علي اصغر. بعد هم که پزشکان گفتند اين مشکل نياز به جراحي دارد و من تحت‌ عمل قرار گرفتم.


سلامت: خُب، اين موضوع چه ربطي به ريه‌ات داشت؟بعد از جراحي ظاهرا همه‌چيز خوب بود ولي در واقع نبود. بعدها متوجه شديم در اثر شکاف به وجود آمده به خاطر جراحي، ريه‌ام دچار عفونت‌ شده.


سلامت: يعني نمي‌شد آن را درمان کرد؟نه؛ اين عفونت زمان زيادي بود که داشت زيرزيرکي کار خودش را مي‌کرد و بدون اينکه بدانم داشت از درون مرا مي‌خورد. زماني متوجه اين عفونت شديم که ديگر 15 سال داشتم و کل زمان را براي درمان از دست داده بودم.


سلامت: خيلي اذيتت مي‌کرد؟تقريبا از همان روزها بود که ديگر نتوانستم پابه‌پاي بچه‌ها باشم. نمي‌توانستم پابه‌پاي آنها بدوم. بازي کنم و اين براي من که عاشق فوتبال بودم سخت بود. ولي گفتم بعضي وقت‌ها، بعضي چيزها دست خود آدم نيست.


سلامت: وقتي موضوع را فهميدي که نااميد نشدي؟نااميد؟ از چي؟


سلامت: از زندگي، از خودت، از دنياي دور و برت؟نه، بعضي‌‌ وقت‌ها ناراحت بودم. چون خيلي محدودتر از قبل شده بودم. مخصوصا اين اواخر که وابستگي‌ام به کپسول اکسيژن زياد شده بود. اما اينکه نااميد بشوم، نه. زندگي کار خودش را مي‌کند. من هم جزيي از اين زندگي هستم. نااميدي به جز اينکه مرا خرد کند، چيزي برايم نداشت. من زندگي را دوست داشتم. آن را مي‌خواستم. نمي‌توانستم نااميد باشم.


سلامت: هيچ‌وقت از دست خدا عصباني نشدي که چرا تو...؟[با لبخند] عصباني؟! استغفرالله! خودش داده، خودش هم هر وقت بخواهد مي‌گيرد. هميشه خدا را شکر مي‌کردم، مي‌کنم و اين توکل را دوست دارم چون هميشه آرامم مي‌کند. مطمئنم هميشه کسي هست که تا بلغزي دستت را مي‌گيرد.


سلامت: دست تو را هم گرفته؟هميشه. اگر نگرفته بود که من الان اينجا نبودم.


سلامت: در مدت بيماري پدر و مادرت چطور بودند؟[لحنش بغض‌آلود مي‌شود] من هميشه مديون‌ آنها هستم. هميشه با من بودند. هميشه سعي کردند همراهم باشند. هميشه پشتم به آنها گرم بود. هميشه ... [مکث مي‌کند. بغض نمي‌گذارد راحت حرف بزند] آنها مي‌گفتند که نگران نباشم. خب هزينه‌ها بالا بود. ما در قم زندگي مي‌کرديم. وقتي مي‌بيني پدرت هر روز براي پر کردن کپسول اکسيژن تو بايد کل شهر را در گرما و سرما زير پا بگذارد، شرمنده مي‌شوي. وقتي مادرت که خودش دارد از درد بيماري پسرش مي‌سوزد به تو دلداري مي‌دهد، شرمنده مي‌شوي. وقتي پدرت در تمام طول مسير سربالايي بيمارستان مسيح دانشوري تو را روي دوش مي‌گيرد... [دوباره بغض، حرفش را قطع مي‌کند... سعي مي‌کنم حرف را عوض ‌کنم].


سلامت: کپسولت الان کجاست؟جايي گذاشتم که چشمم نيفتد به آن. هيچ‌وقت با کپسول اکسيژنم کنار نيامدم. هميشه اذيتم مي‌کرد. [راست مي‌گفت. حتي يک عکس هم با کپسول نداشت] حتي روزهاي آخر که خيلي به آن نيازمند بودم، بدون کپسول به مدرسه مي‌رفتم.


سلامت: چرا؟نمي‌خواستم ديگران نگاه ترحم‌انگيز نسبت به من داشته باشند. مي‌خواستم مثل بقيه باشم. در مدرسه و زير بار نگاه هم‌کلاسي‌ها نمي‌شود طاقت آورد. وقتي مجبور باشي با يک کپسول اکسيژن دست در دست باشي بايد طاقت دور شدن از بقيه دوستانت را داشته باشي. [وقتي اينها را مي‌گويد، لبخند مي‌زند]


سلامت: از پيوند ريه‌ات بگو. چطور شد که متوجه شدي اهداکننده پيدا شده؟روزهاي آخر خيلي برايم سخت بود. اگرچه سعي مي‌کردم اميدوار باشم ولي تنفسم سخت شده بود. نيازم به اکسيژن بيشتر از قبل شده بود و کپسول زودتر خالي مي‌شد. آن روزها براي خريد يک دستگاه اکسيژن‌ساز، پول واريز کرده بوديم. روزي که قرار بود براي تحويل گرفتن آن برويم از بيمارستان مسيح تماس گرفتند و گفتند اهداکننده پيدا شده.


سلامت: پس خوش‌شانس هم هستي![مي‌خندد] بله. من فقط 4 ماه در نوبت ماندم و شانس آوردم که زود پيوند شدم. دکتر آن روزها مي‌گفت اگر پيوند نشوم، نمي‌توانم مدت زيادي دوام بياورم.


سلامت: مراحل پيوند چطور بود؟تيرماه 2سال پيش بود. بعد از آزمايش‌ها و تاييد امکان پيوند، روز تولد حضرت فاطمه (س) به اتاق عمل رفتم. جراحم دکتر عباسي بود. 12 ساعت در اتاق عمل بودم. بعد از عمل هم 4 روز در کما بودم. 25 روز هم در بخش بستري بودم و حالا دارم نفس مي‌کشم و انگار دنيا يک جور عجيبي زيباتر از گذشته است [و مثل بچه‌ها لبخند مي‌زند].


سلامت: مهدي! [شک داشتم بپرسم يا نه] خانواده اهدا‌کننده ريه را مي‌شناسي؟متاسفانه نه. سعي کردم نشاني‌شان را پيدا کنم ولي گفتند چون اهداکننده عضو در بيمارستان امام خميني بوده، اينجا (بيمارستان مسيح دانشوري) آدرس‌شان را ندارند.


سلامت: مي‌خواهي آنها را ببيني که چه کار کني؟[دوباره بغض مي‌کند] مي‌خواهم دست‌شان را ببوسم. مي‌خواهم بگويم که چقدر مديون‌شان هستم. مي‌خواهم بگويم که من را جزيي از خانواده خود بدانند.


سلامت: چرا بغض مي‌کني، پسر؟ حرف دلت را بزن.او هم مادر است ديگر... [بغضش مي‌ترکد]... او هم زحمت کشيده بود براي فرزندش... [ديگر صدايش ميان گريه گم مي‌شود][نمي‌دانستم چه بايد بگويم. چند لحظه‌اي در سکوت و گريه گذشت تا آرام شد]

سلامت: حالا مي‌خواهي با اين زندگي دوباره‌ات چه کار کني؟[لبخند مي‌زند] من دوباره متولد شده‌ام. مي‌خواهم يک مهدي ملک‌پور ديگر باشم. مي‌خواهم کار کنم. ازدواج کنم، زندگي کنم و تا جايي که مي‌توانم نفس بکشم.


سلامت: مشکل کار نداري؟چرا، خيلي. من و افرادي که وضعيت من را دارند، نمي‌توانند هر کاري را انجام دهند. نبايد کار زياد سنگين باشد. اما اکثر جاها وقتي وضعيت مرا مي‌بينند به من کار نمي‌دهند. من براي اينکه تحت بيمه پدرم باشم، بايد بيمه از کار افتادگي مي‌گرفتم. حالا همين از کار افتادگي شده بلاي جان من و جايي نمي‌توانم کار مناسب پيدا کنم.


سلامت: اين مشکل فقط براي توست؟نه، اکثر بيماران پيوندي همين مشکل‌ را دارند. هزينه‌هاي ما خيلي بالا است. نمي‌شود به سادگي از پس آن برآمد. هيچ‌جا هم حمايت‌مان نمي‌کنند. دست‌اندرکاران واحد پيوند هم تا جايي که از دست‌شان برمي‌آيد تلاش مي‌کنند ولي باز هم مشکلات مالي آزاردهنده است.


سلامت: پس چه کار مي‌خواهي بکني؟[لبخند مي‌زند] گفتم که هميشه اميدوارم. آن کسي که بايد دست مرا بگيرد، مي‌گيرد. من کپسول اکسيژنم را دور زدم. پس از پس بقيه مشکل‌ها هم برمي‌آيم.
يک خاطره تلخاز معلمم انتظار نداشتم




تا جايي که يادم هست، هميشه سعي مي‌کردم از خودم ضعف نشان ندهم و قابل‌ترحم نباشم. همه تلاشم اين بود که کسي به من به چشم يک بيمار نگاه نکند.

ولي بعضي وقت‌ها برخورد آدم‌هايي که اطرافت هستند، همه چيز را خراب مي‌کند. فکر نمي‌کنم هيچ چيز بدتر از اين باشد که انسان را به خاطر چيزي که او مقصرش نيست، محاکمه کنند.

من تقريبا تا اواخر سال‌هاي تحصيل‌ام مشکل خاصي نداشتم. در واقع، علايم مشکل‌ تنفسي‌ام تازه از دوره دبيرستان بروز کرد و کم‌کم وخيم شد. روزهاي زياد دلچسبي نبود. ريه‌هايم عفونت مي‌کرد و نفسم بدبو شده بود. چاره‌اي نبود. اين هم قسمتي از زندگي من بود و بايد آن را مي‌پذيرفتم.

يک روز سر زنگ اجتماعي، معلم بالاي سرم‌ آمد و متوجه بوي دهانم شد. او به ناظم اطلاع داد و ناظم هم مرا جلوي همکلاسي‌هايم از کلاس بيرون کشيد. مشکلم را به او گفتم و موضوع حل شد ولي اتفاقي که نبايد مي‌افتاد، افتاده بود. تا آن روز، اين قدر از دوستانم خجالت نکشيده بودم. شايد اگر کس ديگري اين کار را مي‌کرد تا اين حد ناراحت نمي‌شدم ولي او معلم بود، معلم اجتماعي!

من به خاطر مساله‌اي مواخذه شدم که اصلا تقصير من نبود. کاش آدم‌ها کمي...