الناز باقري‌نژاد/ الهه رضاييان/مرگ هراسي امير صفوتي و توصيه هاي کارشناسان «سلامت»
فکر مرگ رهايم نمي کند!

امير در آستانه 30 سالگي است، اما چند سالي است که زندگي‌اش با ترس عجين شده و او را آزار مي‌دهد؛ ترس از مرگ. به پزشکان و متخصصان زيادي مراجعه کرده اما معتقد است هيچ‌يک از آنها نتواسته‌اند او را راهنمايي و مداوا کنند. امير همچنان با کمک روان?شناسان سعي مي?کند بر ترسش غلبه کند، اما داستان اين ترس که زندگي‌اش را به هم ريخته است از کجا شروع شد؟...

قصه از کجا شروع شد؟

3 سال پيش،‌ زمستان 1387، به دليل استفاده بيش از حد پني‌سيلين، ترس از مرگ در وجود من ريشه دواند. در آن سال من سرما خورده بودم و بارها به پزشک مراجعه کردم. از همه آنها مي‌خواستم براي من آمپول پني‌سيلين تجويز کنند. مي‌دانستم چه علايمي را بايد بگويم تا برايم آمپول بنويسند. در 4 ماه، 47 آمپول پني‌سيلين زدم! هنگام تزريق آخرين آمپول، به من شوک دست داد و حالم بد شد. سرم گيج رفت و ضربان قلبم به شدت افزايش پيدا کرد. صداها کم‌کم مثل فيلم‌هاي علمي تخيلي، ديجيتالي شد. دکتر را صدا کردم و همه چيز را به او گفتم و از حال رفتم. چشم که باز کردم، ديدم مرا روي تخت ديگري خوابانده و سرم وصل کرد‌ه‌اند. از يکي از پرستاران پرسيدم که تا به حال کسي به خاطر تزريق اين آمپول مرده است؟ جواب داد: «روزي صد نفر!» با شنيدن اين جمله، دوباره حالم بد شد. مي‌دانستم که افراد ممکن است بر اثر تزريق دارو بميرند، اما منتظر بودم کسي اين احتمال را رد کند. پس از آن، احساس کردم مرگ تا چه حد مي‌تواند نزديک باشد. چند روز بعد که در محل کار تنها بودم، بدنم به شدت گرگرفت، ضربان قلبم بالا رفت و دهانم خشک شد. بعدها فهميدم اينها علايم اضطراب شديد است. بعد از آن، هميشه فکر مي‌کردم بيماري و مشکلي دارم اما هيچ‌کس نمي‌فهمد. هر آزمايشي که فکر کنيد، انجام دادم؛ از انواع آزمايش خون گرفته تا ام‌آر‌آي و سي‌تي‌اسکن. به دنبال يک نقص يا بيماري در بدنم بودم. با هر دردي، بدترين بيماري‌ها را تصور مي‌كردم؛ تا سرم درد مي‌گرفت، مي‌گفتم حتما توموري در سرم رشد کرده و هر پا دردي را نشانه‌اي از سرطان استخوان مي‌دانستم. مدتي از ترس، خانه‌نشين شدم. گوشه‌اي از اتاق کز مي‌کردم، سر کار نمي‌رفتم، چيزي نمي‌خوردم و فقط مي‌لرزيدم. به مرور زمان و با کمک خانواده و همسرم، اوضاع کمي بهتر شد. دوباره سرکار مي‌رفتم اما دوباره همان حالت‌ و احساسات به من دست مي‌دهد. از ترس مرگ خيلي کارها را نمي‌کنم؛ زندگي‌ام فلج شده...

نظر روان‌‌شناس

دكتر بدري‌السادات بهرامي/ مشاور خانواده و مدرس دانشگاه

چرا از مرگ مي ترسيم؟

گاهي ما با به‌کارگيري روش‌هاي تربيتي نادرست، اعتقادات غلطي را به کودکانمان آموزش مي‌دهيم و همين باعث مي‌شود بچه‌ها هر چه مي‌گذرد، تصوير غلطي از واقعيت‌هايي چون مرگ در ذهن خود بسازند، يعني چيزي درست برعکس آنچه آموزه‌هاي مذهبي ما (فارغ از آنکه چه دين توحيدي‌اي داشته باشيم) مي‌گويد.

همه افراد ديندار، به حيات پس از مرگ اعتقاد دارند اما اگر همين اعتقاد درست، صحيح آموزش داده نشود، مي‌تواند ترسناک جلوه کند. وقتي والدين پس از مرگ کسي در مورد شب اول قبر او حرف مي‌زنند و مثلا مي‌گويند امشب قرار است چه زجرهايي بکشد، در ذهن نوجواني که شنونده اين حرف‌هاست، اين‌گونه تداعي مي‌شود که او مانند يک آدم زنده در آن فضا حبس شده و دلش مي‌خواهد راه برود، نفس بکشد و چون اکسيژن‌ وجود ندارد و چنين و چنان است، زجر مي‌کشد و اين تازه آغاز تلخي راه مرگ است! و وقتي مي‌شنود کسي مرده، همه اين آموزه‌هاي خوفناک مانند پرده سينما از مقابل چشمش مي‌گذرد. اصولا چون هستي يک نعمت دوست‌داشتني است، همه مردم از جمله مردم سرزمين ما به دليل ذات نيستي مرگ، از آن مي‌ترسند. يونگ معتقد است بعضي از امور مانند پرتگاه، رعدوبرق و مرگ از جمله مواردي هستند که در نوع بشر به صورت مشترک ترسناک جلوه مي‌کنند، اما جالب اينکه هر چه اعتقادات قوي‌تري داشته باشيم، درک زيبايي مرگ و اينکه هستي بعد از آن چقدر زيباست، راحت‌تر خواهد بود. تعبير حضرت علي(ع) از مرگ يا تعبير عرفايي مانند مولوي از مرگ کاملا نشان‌دهنده اين موضوع است؛ آنجا که مي‌گويند: «مرگ اگر مرد است گو نزد من آي/ تا در آغوشش بگيرم تنگ‌تنگ»آدم چه کسي را تنگ در آغوش مي‌گيرد؟ کسي را که خيلي دوست دارد و به او عشق مي‌ورزد، يعني عارفان مرگ را رسيدن به معشوق و لقاي خداوند مي‌دانند و از اينکه قرار است نزد خداوند بروند، سر از پا نمي‌شناسند. ما بايد سعي کنيم به چنين شناختي از زندگي و مرگ نزديک شويم.

کاري که در مورد آقاي «امير صفوتي» به عنوان مشاور انجام مي‌شود، ايجاد همين تغيير نگرش است. ما با معرفي اهميت مرگ و کشيدن تصوير حقيقي آن، سعي مي‌کنيم تصوير خوفناک اين پديده را از ذهن او پاک کنيم. او بايد به مرور اين واژه را هم مانند تولد دوست بدارد و با آن صلح کند، البته اين اتفاق زمان مي‌خواهد. علاوه بر اين، سعي داريم با ايجاد جوي صميمي با کمک همسرش نگرش او به مرگ را تغيير دهيم. براي درمان بيماري پانيک و اختلالات اضطرابي‌اش، توصيه‌هايي به ايشان داشته‌ايم مانند ضرورت گنجاندن برنامه ورزشي در زندگي، تشويق براي استفاده از برخي داروها که روان‌پزشک صلاح مي‌داند، فراگيري روش‌هايي براي کنترل استرس و اضطراب و تمرين آنها به کمک همسرش. همچنين همسر اين آقا بايد تلاش کند در حد توان از شکل‌گيري موقعيت‌هاي اضطراب‌آور، جلوگيري کند. همسر امير بايد بداند هر چه اضطراب امير در زندگي بيشتر شود، اوضاع بيماري هراس او هم بدتر خواهد شد و هر چه صميميت و آرامش در خانه بيشتر باشد، کنترل شرايط بهتر است. لازم است جلسه‌هايي ترتيب داده شود که آموزش‌هاي لازم را ببينند، زيرا مبتلايان به ترس از مرگ، در مورد موضوعات پيرامون مرگ نياز به توجيه دارند. برخي از آنها را که در ميان مبتلايان عموميت بيشتري دارد، مطرح مي‌کنم. بسياري از افراد به اين دليل از مرگ مي‌ترسند که گمان مي‌کنند هستي قائم به بودن آنهاست! مي‌ترسند در فقدان آنها براي خانواده و دوستانشان مشکلاتي پيش بيايد و اين موضوع براي آنها اضطراب‌آور و ترسناک است. در حالي که حتي نبود بزرگ‌ترين و تاثيرگذارترين آدم‌ها هم مسير زندگي تعيين‌شده آنها را تغيير نخواهد داد. وقتي پيامبر اسلام(ص) فوت کرد، اسلام و ترويج آن متوقف‌ نشد. وقتي شهداي جنگ رفتند، بچه‌هاي بازمانده از آنها بزرگ‌شدند و دردسري نکشيدند چون خداست که اين چرخ گردون را مي‌چرخاند با شما و من يا بدون من و شما.

بعضي‌ها از شکل مردن مي‌ترسند و اين هم به دليل آموزه‌هاي غلط در ذهن آنهاست. ما فکر مي‌کنيم براي مردن بهانه‌هايي لازم است، مثلا اول مريض مي‌شويم و مي‌افتيم روي تخت بيمارستان يا سرطان مي‌گيريم يا با هزار بدبختي مي‌ميريم، اما چه بسيار ديده‌ايد که يکي از اقوام شما سال‌ها در بستر بيماري زندگي مي‌کند و يک جوان سالم و سرحال ناگهان مي‌ميرد. چرا؟ چون ما نوبت رفتن را تعيين نمي‌کنيم و اين اتفاق خارج از دخل و تصرف ماست.

ترس از مرگ‌ گاهي به دليل آرزوهاي خوش ماست. از آنجا که آرزوهاي ما پاياني ندارد و به هر آنچه برسيم، درخواست ديگري داريم، البته اين موضوع هم نبايد دليلي براي ترسيدنمان از مرگ باشد. بايد تا هستيم، با اميد تلاش کنيم، به آرزوهايمان برسيم و از زندگي لذت ببريم. نبايد فکر برآورده‌شدن يا نشدن آرزويي چنان دغدغه روز و شبمان شود که عملکرد زندگي ما را مختل کند.

اگر ما شکل زيباي هستي بعد از مرگ را درک کنيم، از اين رها شدن از محدوديت جسمي استقبال و خدا را شکر مي‌کنيم، چون درمي‌يابيم وقتي توان جسمي ما در اثر افزايش سن کاهش مي‌يابد و مرکب جسم که بر آن سوار هستيم فرسوده مي‌شود و تاريخ انقضاي آن مي‌رسد، خداوند مرکب جديدي را در اختيار ما قرار مي‌دهد و اين محدوديت جسمي را با پديده مرگ که به ذات خودش بد هم نيست، پايان مي‌بخشد.

گاهي به دليل همان آموزش غلط اعتقادات، عزراييل يا فرشته مرگ در نظر ما آنچنان مخوف ترسيم مي‌شود که جان دادن را نوعي شکنجه مي‌دانيم. با اينکه کارهاي خوبي براي فرهنگ‌سازي در اين مورد خاص صورت گرفته مانند ساخت فيلم‌هايي چون «دموکراسي تو روز روشن» و «يک بوس کوچولو» و ...، اما بايد کارهاي اساسي‌تري در زمينه آموزش اعتقادات به بچه‌ها و حتي به بزرگسالان انجام دهيم. اگر اين اعتقادات انساني و ديني درست شکل بگيرند، جلوي بسياري از مشکلات ارتباطي، مشکلات خانوادگي و حتي اجتماعي گرفته مي‌شود. بسياري از جنايت‌ها و خيانت‌ها انجام نمي‌شوند و خيلي از ترس‌ها از بين مي‌روند و جاي خود را به آرامش و اميد مي‌دهند.

نظر جامعه شناس

دکتر سيدحسن علم الهدايي/ دانشيار دانشگاه فردوسي مشهد

ريشه هراس در وسواس است

ترس و نگراني از وقوع مرگ براي همه انسان‌ها طبيعي است. انسان‌ها و همپاي آنها علم پزشکي، در سال‌هاي اخير تلاش زيادي کرده‌اند تا با استفاده از شيوه‌هاي علمي، پيشگيرانه و تغذيه‌اي، اميد به زندگي را بالا ببرند و با مرگ مقابله کنند. ترس از مرگ به دليل تصور نادرست و گاه غلط ماست. اگر اين ترس افراطي باشد، نوعي استرس و اضطراب دائم را براي فرد به همراه دارد. معمولا افراد براي مقابله با اين هراس، به هرکاري دست مي‌زنند. اگر اين روش‌ها غلط باشد، اين ترس و هراس در وجود انسان دائمي مي‌شود، يعني اگر انسان نداند چطور با ترسش برخورد کند، اين هراس را هميشه به همراه خواهد داشت که به آن «فوبيا» مي‌گويند.

چنين ترس‌هايي ريشه‌هاي مختلفي دارند. عوامل شناختي و ادراکي در اين ميان موثر است؛ اينکه از موضوعي، بيماري يا مشکلي آگاهي داشته باشيم و تصور کنيم درگير آن شده‌ايم. ممکن است محرک‌هاي رواني و اجتماعي هم اين موضوع را تشديد کنند. در برخي افراد، چنين ترس‌هايي مي‌تواند ريشه ژنتيکي داشته باشد اما يکي از مهم‌ترين دلايل، ريشه‌هاي خانوادگي و تربيتي است. وسواس‌هايي که برخي خانواده‌ها در دوران کودکي براي فرزندان خود قائل مي‌شوند و آنها را از انجام هر کاري يا خوردن هر غذايي منع مي‌کنند، مي‌تواند باعث بروز برخي هراس‌ها در بزرگسالي شود. يعني فرد از انجام بعضي کارها وحشت و نوعي وسواس پيدا مي‌کند.

نوع اين هراس‌ها مختلف است. برخي افراد از موقعيت‌هاي محيطي مثل حضور در آسانسور هراس دارند، برخي از آب و برخي از ارتفاع مي‌هراسند و برخي هم هراس غذايي دارند و مي‌ترسند هر نوع ماده غذايي را بخورند يا حتي کارهاي ساده اي مثل سفر و ورزش کردن را انجام دهند؛ مانند همين مورد خاص.

شايد بتوان گفت اولين مشکل اين افراد اين است که فيزيولوژي بدن را به‌خوبي نمي‌شناسند و تاثير موادغذايي و دارويي را نمي‌دانند. اگر داروها و موادغذايي به شکلي صحيح مورد استفاده قراربگيرند، فقط براي بدن سود و فايده دارند. اين فرد چند سال پيش به دليل استفاده نادرست از داروها، دچار شوک شده و خودش به اين امر آگاهي دارد؛ خودش مي‌داند که در مصرف دارو و تزريق پني‌سيلين اشتباه کرده و اين حادثه نتيجه يک رفتار اشتباه بوده است. ضمن اينکه هميشه دانستن به انسان کمک‌نمي‌کند. در بروشورداروها معمولا مواردي نوشته مي‌شود که ممکن‌است يک در هزار اتفاق بيفتد. ممکن است کسي عوارض يک دارو را بخواند و آن را مصرف کند اما به دليل تلقين و استفاده نادرست از دانسته‌ها، همان علايم در او بروز کند. پس اگر پزشک متخصص براي شما دارويي تجويز مي‌کند، آن را با اطمينان مصرف کنيد.

ذهن انسان بازي‌هاي زيادي دارد. اگر نتوان آن را مهار کرد، به هر سمت‌‌وسويي کشيده مي‌شود. اگر فرد خود را درگير جنبه‌هاي مثبت زندگي نکند، ذهن ناخودآگاهش به سمت تفکرات منفي مي‌رود. اگر اين آقا بتواند تفکرات مثبتي را جايگزين فکر کردن به مرگ و بيماري کند، مي‌تواند تا حدود زيادي خود را از اين ورطه بيرون بکشد. همان‌طور که خودشان گفته‌اند يک‌بار توانسته‌اند اين کار را انجام دهند. آدمي بايد افکار سمج را با تفريح، ورزش، توجه به خانواده و حتي کار از خود دور کند. همه ترس‌هاي هيجاني ناشي از حب به ذات است؛ انسان آنقدر خود را دوست دارد که از هر چيزي که باعث آزارش شود، وحشت مي‌کند. تقويت اعتقادهاي ديني يکي از بهترين روش‌هايي است که مي‌توان به کمک آن از چنين ترس‌هايي رهايي پيدا کرد.

به اين جوان عزيز توصيه مي‌کنم درمان را دوباره از سر بگيرد. با ديد و تفکري باز و بدون پيش داوري نزد چند پزشک برود و با هريک از آنها که رابطه حسي بهتري برقرار کند و به نوعي پزشک را قبول کند و بپذيرد. درمان‌هاي او را با اطمينان کامل بپذيرد و آن را آغاز کند و ادامه دهد. ما آدم‌ها هميشه نمي‌توانيم با اتکا به داشته‌ها و توانايي‌هاي شخصي، مشکلات را پشت‌سر بگذاريم و گاهي به يک راهنما نياز داريم.

نظر روان‌‌پزشک

دكتر اميرهوشنگ باقري/ عضو کميته روان?درماني انجمن علمي روانپزشکان

12 جلسه روان درماني کافي است

به حالتي که فرد در آن احساس سردرد، سوزش معده، كمردرد و... دارد اما نتيجه آزمايش‌ها علايم و نشانه ابتلا به بيماري نشان نداده است، بيماري «جسماني‌سازي» مي‌گويند. بروز اين بيماري در زنان شايع‌تر است. زماني تشخيص بيماري جسماني‌ساز داده مي‌شود كه با کوچک‌ترين احساس سردرد يا پادرد براي خود تشخيص تومور و سرطان مي‌دهد، درواقع به بيماري «خودبيمارانگاري» يا «هيپوكوندريازيس» مبتلاست. اين بيماري بدون علايم جسماني است و فرد با تصور ابتلا به بيماري به پزشك مراجعه مي‌كند و براي مدت كوتاهي آرام مي‌شود اما دوباره نگراني او بازمي‌گردد زيرا فكر مي‌كند پزشك به درستي بيماري‌اش را تشخيص نداده و داروها در درمان وي موثر نيستند بنابراين دوره دارودرماني را به‌طور كامل انجام نمي‌دهد و اگر داروها خواب‌آور باشند، فكر مي‌كند نشئه‌آور است، در حالي كه در علم پزشكي و روان‌پزشكي براي درمان بيماري، از داروهايي كه حالت نشئگي به فرد دست بدهد، استفاده نمي‌شود. در اين موارد بايد از بحث و گفت‌وگو در مورد افكار بيمار يا متقاعدكردنش اجتناب شود و نبايد گفته‌هاي او را تاييد يا نفي نکرد زيرا درحقيقت اين كار فقط براي چند ساعت موثر است و بعد از گذشت 2 يا 3 ساعت، علايم بيماري بازخواهدگشت.

به‌نظر مي‌رسد آقاي امير نيز با تصور يك سرماخوردگي ساده و احتمال عفوني‌شدن بيماري، اقدام به تزريق‌هاي مكرر پني‌سيلين كرده و شوك حاصل از تزريق، باعث بروز حمله‌هاي پانيك شده است. در حمله‌هاي پانيك، فرد با تجربه افزايش ضربان قلب و حمله‌هاي اضطراري تنگي‌نفس، تهوع، استفراغ و گزگز دست به نوعي مرگ را تجربه و احساس مي‌كند مرگش فرارسيده است. به اين حالت از بيماري، «حمله هراس» يا «پانيك» گفته مي‌شود. با ادامه يافتن هراس، فرد از عواقب آن مي‌ترسد و براي اينكه اتفاقي سلامتش را تهديد نكند، از بيرون رفتن، حضور در برخي مكان‌ها، رفتن به مسافرت يا مصرف برخي از موادغذايي اجتناب مي‌كند. به‌طوركلى، اين نوع هراس باعث محدوديت سبك زندگى و تداخل در تحصيل و شغل و حتى سلامت جسمى خواهد شد. بيماري حمله هراس به راحتي و سريع به درمان پاسخ مي‌دهد ولي در صورت درمان‌نشدن مي‌تواند سال‌ها فرد را درگير كند، بنابراين پزشك موظف است با ايجاد ارتباط صميمي با بيمار، اطمينانش را جلب كند و توضيح كافي در مورد بيماري به او بدهد. فرد بايد متوجه شود كه سالم است ولي در مواردي كه مبتلا به روان‌پريشي باشد، قوه قضاوت وي تحت‌تاثير بيماري قرار مي‌گيرد و كمك چنداني به درمان نمي‌كند. در اين موارد همسر يا خانواده فرد بايد پيگير مراحل درماني باشند.

به‌طورکلي در علم روان‌پزشكي، با توجه به جزء ژنتيك بيماري، وجود استرس و سابقه فاميلي (مشاهده نمونه و موارد مشابه بيماري) اقدام‌هاي درماني لازم انجام مي‌شود. اگر تاثير عامل ژنتيك در بيماري بالا و ميزان استرس پايين يا فرد بدون زمينه استرس به اين بيماري مبتلا باشد، بهترين نوع درمان، درمان دارويي است، اما اگر فرد با استرس زياد و بدون سابقه فاميلي دچار بيماري خودبيمارانگاري باشد، تركيبي از دارودرماني و روان‌درماني با كنترل استرس، مناسب‌ترين اقدام براي درمان است. با كنترل استرس، درگيري فرد با بيماري هم كاهش مي‌يابد. اگر دوره دارودرماني کامل و جلسه?هاي روان‌درماني در حد لازم برگزار شود، عود بيماري كاهش خواهد يافت. معمولا براي روان‌درماني
12 جلسه كافي است.

هفته نامه سلامت