جستجو در سایت توسط گوگل

نمایش نتایج 1 تا 1 از 1 مجموع

موضوع: سميرا با كمك همسرش بر سرطان غلبه كرده است

  1. #1
    دکتر نادر آفلاین است مدیر کل انجمن ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2004
    موقعیت
    آمریکا
    ارسالها
    38,906

    پیشفرض سميرا با كمك همسرش بر سرطان غلبه كرده است

    پيمان صفردوست/سميرا كه با كمك همسرش بر سرطان غلبه كرده مي‌گويد همسرم هميشه همراهم بوده است
    با تو خوشبختي من تكميله

    فكر كن! دختري باشي كه همه تو را با بلندپروازي‌هايت بشناسند. در يك خانواده تقريبا مرفه، بدون دغدغه زندگي‌ات را داشته باشي. سفر بروي، ميهماني‌ بدهي، شادي بكني، هيچ‌وقت نداني غمي هست و سختي‌اي هم وجود دارد....

    در روياهاي جواني‌ات غرق باشي و مدام براي فرداي زندگي‌ات نقشه‌هاي بزرگ بكشي. آينده، تحصيل، ازدواج و تمام خوشي‌هايي كه مي‌تواني تجربه كني و درست وسط تمام اين آرزوها و روياها چيزي اتفاق بيفتد كه تو، نه انتظارش را داشته باشي، نه طاقتش را. تو ديگر فرزند آن خانواده مرفه نيستي. چيزي كه تا آن روز تو را به خوشي‌ها دوخته بود، حالا ديگر نيست. حالا فكر مي‌كني معني سختي را دانسته‌اي.

    غصه مي‌خوري، مي‌ترسي، كم‌كم دوستانت را از دست مي‌دهي، رنگ زندگي‌ات عوض مي‌شود و خلاصه هيچ چيز مانند قبل نيست. مي‌خواهي تحمل كني، مي‌خواهي ادامه بدهي، زندگي كني و دوباره خوشي‌هاي جديدي براي خودت بسازي. اما هنوز بلند نشده، غم بزرگ‌تري دامنت را مي‌گيرد. تو را مي‌نشاند وسط يك عالم تجربه تلخ. حالا معني غم را هم دانسته‌اي.

    چه كار مي‌كني؟ به چه كسي تكيه مي‌كني؟ با چه اميدي؟ سميرا تنها دختر يك خانواده تقريبا مرفه بود، زندگي سختي را نشانش داد، تسليم نشد. زندگي غم را هم نشانش داد. او را نشاند وسط تجربه‌هاي تلخي كه پيش از آن به خواب هم نديده بود. ولي او تنها نبود. اين هفته، سميرا.ن كه ميهمان صفحه «بازگشت به زندگي است» از ماجراهاي زندگي‌اش مي‌گويد:


    الان كه به آن روزها فكر مي‌كنم، حس مي‌كنم هيچ كم و كسري نداشتم و همه چيز برايم فراهم بود. من دختر 16، 17 ساله‌اي بودم كه پدر و مادرم مانند پروانه دورم مي‌چرخيدند. از نظر مالي تامين بودم و خيلي‌ها حسرت زندگي مرا داشتند. انگار تنها كسي كه اينها را نمي‌ديد، خود من بودم. هميشه يك چيز بهتر و بزرگ‌تر مي‌خواستم. هيچ چيز راضي‌ام نمي‌كرد. تقريبا تمام رشته‌هاي هنري و ورزشي را امتحان كرده بودم و نيمه‌كاره گذاشته بودم. پدرم هميشه مي‌گفت: «آنقدر به زندگي راحت عادت كرده‌اي كه از آن خسته شده‌اي. زندگي هميشه به اين خوبي نيست، خودت را آماده نگه‌دار.


    پدرم

    همان سال‌ها بود كه پدر با يك ورشكستگي كامل روبه‌رو شد. خانواده‌ام سعي كردند كه اين مشكل را مديريت كنند و طوري برنامه‌ريزي كنند كه كمترين فشار روي من باشد. سال آخر دبيرستان بودم ولي درك درستي از مشكل‌مان نداشتم. شايد هم خودم را به نفهميدن زده بودم؛ درست يادم نمي‌آيد.

    آن شب كه پدرم را به بيمارستان بردند، ما در يك آپارتمان 80 متري اجاره‌اي زندگي مي‌كرديم و تقريبا تمام دارايي پدر بابت بدهي‌هايش از دست رفته بود. فكر نمي‌كردم آن شب آخرين ديدارمان با پدر باشد. مانند كسي شده بودم كه به جايي تكيه داده و ناگهان پشتش خالي مي‌شود. ما زياد با هم نبوديم چون او هميشه سركار بود ولي حالا كه رفته بود [سميرا بغض كرد]... حس يتيم شدن خيلي بد است.»


    ترك دانشگاه

    سميرا همان سال در رشته روان‌شناسي در دانشگاه پذيرفته شده بود. او بعد از ترم دوم مجبور شد به خاطر مشكلات مالي، دانشگاه را ترك كند. از زمان مرگ پدرش او هم معني مسووليت را فهميده بود. حالا علاوه بر دغدغه‌هاي جواني خودش، بايد هواي مادرش را هم ‌داشت. آنها بستگان نزديكي در تهران نداشتند و بايد خودشان از پس زندگي برمي‌آمدند.

    «در خواب هم نمي‌ديدم كه براي امرار معاش مجبور باشم دنبال كار بگردم. روزي كه مجبور شدم دانشگاه را كنار بگذارم، تازه فهميدم زندگي بي‌رحم‌ است اما نبايد جلويش زانو بزنم. تمام آرزوهاي جواني من در دو، سه چيز خلاصه مي‌شد و يكي از آنها هم دانشگاه بود. آرزويي كه حالا مجبور بودم به آن پشت كنم. براي هر يك از دوستانم بهانه‌اي مي‌آوردم. من تا آن روز چيزي در مورد وضعيت مالي‌مان به بچه‌هاي دانشگاه نگفته بودم. بعد از ترك دانشگاه خيلي‌ جاها براي پيداكردن كار سر زدم ولي انگار كار جن بود و من بسم‌ا...

    خلاصه اينكه بعد از كلي اين در و آن در زدن توانستم در مطب خاله يكي از دوستانم به عنوان منشي مشغول به كار شوم. خودم خنده‌ام مي‌گرفت، من، منشي‌گري.»


    خانم منشي!

    سميرا در مطب يك متخصص غدد مشغول به كار شد تا بتواند از اين طريق مخارج زندگي مادرش را تامين كند. او اين كار را دوست نداشت ولي چاره ديگري هم نداشت. حالا سميرا نبود پدر را بيشتر از قبل حس مي‌كرد. پدري كه با رفتنش تمام آرزوهاي او به باد رفته بود.

    «خيلي شب‌ها پتو را روي سرم مي‌كشيدم و گريه مي‌كردم. من آرزوهاي بزرگي داشتم، اين حقم نبود كه اين‌طور زمين بخورم. بارها ياد حرف‌هاي پدر مي‌افتادم كه مي‌گفت: «زندگي هميشه به اين خوبي نيست، خودت را آماده نگه دار.» و فكر مي‌كردم كه آيا من واقعا آماده اين همه سختي بودم. كتاب‌هاي دانشگاه هنوز روي قفسه بود. يعني فرصت مي‌شد دوباره به دانشگاه بروم؟!»


    پژمان

    3 سال گذشت. يك روز جواني كه از قبل براي مادرش از دكتر وقت گرفته بود، همراه پيرزني وارد مطب شد. از آن تيپ آدم‌هايي بود كه فكر مي‌كرد مدام بايد خودش را بگيرد. 2، 3 بار متوجه نگاهش شدم ولي خودم را به آن راه زدم. مدام با مادرش در گوشي حرف مي‌زدند و سمت نگاهشان به من بود. پسر از كنار پيرزن بلند شد و آمد روي صندلي جلوي ميز من نشست. بعيد بود بخواهد جلوي مادرش برايم مزاحمت ايجاد كند. طوري نشان دادم كه انگار حواسم به آمدنش نبوده. گفت: «سلام.» سرم را بالا آوردم و با خونسردي گفتم: «بفرماييد.» پرسيد: «شما قبلا دانشجوي روان‌شناسي نبوديد.» جا خوردم. دقيق‌تر نگاهش كردم. آشنا نبود. خودش را معرفي كرد و نشاني داد. حالا آنقدر هم غريبه نبود. چهره‌اش برايم آشنا بود. يكي از هم‌دوره‌هاي دانشگاهي خودمان بود. گفت كه درسش تمام شده و براي فوق مي‌خواند. دلم گرفت. گفت كه از رشته‌اي كه خوانده خيلي راضي است. بيشتر دلم گرفت. گفت كه حيف شد كه درسم را تمام نكردم. برايم دردناك بود. مانند آدم كوري شده بودم كه كسي از ديدني‌هاي دنيا برايش حرف بزند. اگر در مطب نبودم حتما گريه مي‌كردم. موقع رفتن شماره تلفنش را داد و شماره‌ام را گرفت. آن شب تا صبح براي آرزوهايم گريه ‌كردم. بعد از آن چند ماه تلفني با پژمان در ارتباط بودم.»


    ازدواج

    «بعد از مدتي پژمان از سميرا اجازه خواست تا با خانواده‌اش براي خواستگاري به خانه آنها بيايند. آمدند، قرار گذاشتند و ازدواج كردند. وضع مالي پژمان خوب بود و تا آنجايي كه مي‌توانست سعي كرد زندگي خوبي را براي سميرا فراهم كند. سميرا حالا شادتر از قبل بود.

    «آن روزها برايم خيلي خاطره‌انگيز بود. فكرش را هم نمي‌كردم به اين سرعت و به اين راحتي همه چيز درست شود. پژمان تقريبا همان كسي بود كه انتظار داشتم؛ كم‌توقع، مهربان، ساده و البته شوخ‌طبع. بعد از مرگ پدرم و تا پيش از آشنايي با پژمان از ته دل نخنديده بودم. او ناراحتي‌هاي مرا از بين برد. مرا از نو ساخت، اما همه چيز بعد از مدت كمي باز به هم ريخت.

    رنگ مدفوعم سياه شده بود و حس مي‌كردم شكمم درد مي‌كند. به پزشك مراجعه كردم. برايم آزمايش تجويز كرد. چند بار پياپي آزمايش دادم. آزمايش، آزمايش، آزمايش. اين مثل كابوس بود؛ من سرطان داشتم. سرطاني كه داشت پيشرفت مي‌كرد.»


    خراب شدم

    3 سال بعد از يك زندگي رويايي، دوباره همه چيز به هم ريخت. سميرا به سرطان مبتلا بود. اين خبر براي او و همسرش تكان‌دهنده بود. پژمان سعي مي‌كرد نگراني‌اش را از سميرا پنهان كند ولي واقعا دلواپس آينده بود. سميرا خود را گم كرده بود. شب و روزش آه و زاري بود. بدخلق شده بود. مدام از همه چيز ايراد مي‌گرفت. حس مي‌كرد تقدير براي چندمين بار به او رودست زده است.

    «اين اصلا انصاف نبود. چرا من نبايد يك دل سير از زندگي لذت ببرم؟ چرا همه دردسرها جلوي راه من بودند؟ اين واقعا عذاب‌آور بود كه بخواهم باز تحمل كنم. خسته بودم. مدام به پروپاي پژمان مي‌پيچيدم. سرش داد مي‌زدم. حس مي‌كردم سلامتي او دارد به من دهن‌كجي مي‌كند. وقتي يك نفر مي‌خواهد از كوه بالا برود ابزار مي‌خواهد. من هم مانند همان كوهنورد بودم. تا آن روز تقدير همه ابزارهايم را گرفته بود ولي من همچنان بالا مي‌رفتم. حس مي‌كردم نزديك قله‌ام. ولي اين بار دست‌هايم را هم گرفته بودند. با اين وضع حتما سقوط مي‌كردم. خودم را باخته بودم. پيش پزشك نرفتم. درمان نكردم. گوشه اتاق مي‌نشستم و بي‌صدا گريه مي‌كردم.

    چند وقت همين‌طور گذشت. يك روز پژمان وارد اتاق شد و جلوي من نشست. گفت كه بايد درمان را شروع كنم. گفت كه زمان را از دست ندهم. گفت مرا دوست دارد. گفت من قسمتي از زندگي او هستم. گفت زندگي او را خراب نكنم. دستم را گرفت و بلند شد. من هم بلند شدم. خواستم كه راحتم بگذارد. گفت كه قرار بود با هم راحت باشيم. گفت بي‌هم شدن همه‌اش ناراحتي است. نمي‌خواستم گوش دهم. دستم را از دستش درآوردم. بغض كرده بودم. خواستم دوباره بنشينم. سرم داد زد. پژمان براي اولين بار سرم داد زد. سرم را روي سينه‌اش چسباند، داشت از آينده حرف مي‌زد. ناله صدايش را حس مي‌كردم. گفت كه نبايد خودم را از بين ببرم. سينه‌اش مي‌لرزيد. گريه كردنش را حس مي‌كردم ولي جرات نداشتم به صورتش نگاه كنم. گفت كه در ماشين منتظر من مي‌ماند. آرام سرم را بوسيد و از اتاق بيرون رفت. لال شدم. پژمان هميشه خوب بود ولي اين بار فرق مي‌كرد. او تا آن روز هيچ چيز از من نخواسته بود. ديگر حس نمي‌كردم سلامتي‌اش را به رخم مي‌كشد. من درد را در تن او هم حس كردم. پژمان هم درد داشت. او به خاطر من درد داشت. او... [سميرا گريه‌اش گرفت].»


    قبول كردم

    سميرا نمي‌دانست چه اتفاقي مي‌خواهد بيفتد ولي دلش به همسرش قرص بود. حالا پژمان تنها اتكاي او بود. كسي كه قبلا هم يك بار او را از تنهايي درآورده بود. سميرا با چشم‌هاي سرخ و پف‌كرده از اشك، با دلي كه داشت از غصه مي‌تركيد سوار اتومبيل شد.

    «فكر مي‌كردم پژمان مرا به بيمارستان مي‌برد تا براي پيگيري درمان اقدام كنم، اما او اين كار را نكرد. كمي در شهر چرخيديم. با من حرف مي‌زد. از گذشته،‌ از آشنايي‌مان، از فردا. مي‌گفت تا هر جا كه بخواهم در كنارم هست. مي‌گفت فقط به او تكيه كنم. حالم زياد خوب نبود ولي حرف‌هايش دلگرمم مي‌كرد. گفت: «فكر مي‌كني آدم‌ها چطور مي‌ميرن؟! فكر مي‌كني كسي از چند لحظه بعدش خبر داره؟ اگر بخواي همين‌طور بداخلاقي باشي و يه دفعه من موقع رد شدن از خيابون ماشين بهم بزنه و بميرم، تا ابد بهم مديون مي‌موني‌ها!» مي‌خواست هر طور شده مرا از آن حال و هوا درآورد. ناهار را هم در رستوران خورديم. بعد از ناهار گفت كه مي‌خواهد يكي از دوستانش را به من معرفي كند. كارش عجيب بود ولي قبول كردم. رفتيم. دوستي كه مي‌گفت، يك مشاور بود.»


    دوره جديد

    سميرا همزمان با دوره‌هاي مشاوره نزد همكار پژمان، مراحل درمان را هم پي گرفت. جلسات آنها گاهي انفرادي و گاهي با حضور پژمان بود. سميرا در اين مدت با خيلي از مسائل كنار آمد. او حالا بهتر مي‌توانست مشكلات خود را مديريت كند.

    «بدون اينكه خودم متوجه باشم، آرام‌آرام داشتم با محيط هماهنگ مي‌شدم. برايم سخت بود كه بيماري‌ام را فراموش كنم ولي آنقدر دوروبرم پر شده بود از ديدني كه بيماري ميان آنها گم بود. وقتي پژمان در جلسه‌هاي مشاوره بود، حس قشنگ‌تري داشتم. هميشه موقع مشاوره دست مرا در دستش مي‌گرفت. تمام حس‌هايش را به من منتقل مي‌كرد. وقتي دكتر از دوست داشتن، همراه شدن، زندگي يا چيزهايي شبيه به اينها حرف مي‌زد، دستم را كمي بيشتر در دستش مي‌فشرد. بيشتر از قبل بودنش را حس كردم. حالا ديگر مطمئن بودم از زندگي چه مي‌خواهم. حالا سختي‌هايش را هم دوست داشتم.»

    دوره‌هاي شيمي‌درماني موفقيت‌آميز بود. حال سميرا خيلي بهتر از قبل شد و به جريان زندگي برگشت. او با تشويق پژمان مجددا درس خواندن را شروع كرد و در 27 سالگي دوباره در دانشگاه پذيرفته شد. سميرا و پژمان بعد از يك سال صاحب يك دختر شدند. اين روزها مادر سميرا هم در كنار آنها زندگي مي‌كند و بيشتر مواقع نگهداري از «سالومه» بر عهده اوست.

    «فشار درس‌ها گاهي وقت‌ها اذيتم مي‌كند ولي اين مواقع هر وقت پژمان مرا مي‌بيند به شوخي مي‌گويد: «درس بخون، من همكار تنبل نمي‌خوام‌ها» و اين يعني يك دنيا دلگرمي.»

    هفته نامه سلامت
    آخرین ویرایش توسط دکتر نادر در تاریخ 10-May-2012 انجام شده است
    عضو تحریریه علمی ایران سلامت

Thread Information

Users Browsing this Thread

There are currently 1 users browsing this thread. (0 members and 1 guests)

قوانین ارسال

  • نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
  • نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • نمی توانید نوشته خود را ویرایش کنید
  •  
تبلیغات متنی
گیفت کارت
تبلیغات در ایران سلامت