رضا كه توانسته بر مشكل قلبي‌اش غلبه كند، از تأثير يك فيلم بر روحيه و رفتارش مي‌گويد
فيلمي‌که مرا به زندگي برگرداند

رضا را يکي از دوستانم معرفي کرده بود. ظاهرا يکي از بستگان دور آنها بود. رضا از 2، 3 سال پيش به دليل نارسايي قلبي مجبور به ترک کار شده و بيشتر اوقات خود را در خانه مي‌گذراند...

از يک سال پيش هم نام خود را در فهرست انتظار پيوند قلب نوشته بود تا شايد اهداکننده مناسبي براي او پيدا شود. اولين بار که با او تماس گرفتم، تمايل چنداني به مصاحبه نداشت ولي بعد از چند دقيقه صحبت راجع به ماهيت صفحه قبول کرد تا يک گفت‌وگوي حضوري با هم داشته باشيم، البته بدون عکس. مي‌گفت که اصلا دوست ندارد سوژه حرف‌هاي ديگران باشد.

ساعت 11 دوشنبه روزي بود. يکي از شهرک‌هاي غرب تهران. زنگ زدم. بالا رفتم. در آپارتمان باز بود و خودش کمي عقب‌تر منتظر من ايستاده بود. وارد شدم. بعد از سلام و عليک، دوربين را که دستم ديد با خنده گفت: «عکس نداريم‌ها!» لبخند زدم. او هم خنديد. آرام و با مکث زياد وارد اتاقش شد. اتاق پر از گياهان مختلف آپارتماني بود. متوجه نگاه من به طرز راه رفتنش شد. همين‌طور که داشت روي صندلي مي‌نشست گفت: «حکايت من شده، حکايت شمع رو به باد، آرام راه مي‌روم که باد خاموشم نکند.» بعد خودش را روي صندلي کمي جابه‌جا کرد و گفت: «الان کاملا آماده براي يک بازجويي دوستانه هستم.»


سلامت: آقا رضا! چند وقت است که متوجه مشکل قلبي خود شده‌ايد!

در مورد زمان ابتلا به اين عارضه و دليل آن اطلاع زيادي ندارم ولي حدود 10 سالي هست که از آن خبر دارم. اوايل مشکلم زياد جدي نبود و کج‌دار و مريز مي‌شد با آن سر کرد. اما بعد از چند سال ديگه نتوانستم آزار و اذيت‌اش را تحمل کنم. وقتي به پزشک مراجعه کردم تازه فهميدم اوضاع از چه قرار است. پزشکان تعجب مي‌کردند که تا به آن روز چرا متوجه وخامت اوضاع قلبم نشده‌ام. خلاصه اينکه بعد از کلي تست و آزمايش به من فهماندند که اين قلب ديگر قلب بشو نيست.

سلامت: يعني بيماري در چه مرحله‌اي بود؟

درواقع قلب من ديگر کارايي لازم را نداشت و اين نارسايي آنقدر پيشرفته بود که کاري از دست پزشکان برنمي‌آمد. آنها به من استراحت مطلق دادند و تاکيد کردند که هرگونه فعاليت شديد، هيجان و استرس براي من مضر است. تا آن روز هيچ‌وقت فکر نمي‌کردم روزي برسد که مجبور باشم در اوج بردهي و موفقيت، همه‌چيز را رها کنم و در خانه بنشينم.

سلامت: کارت چه بود؟

از دوران کودکي تقريبا هر کاري که فکرش را بکنيد تجربه کرده‌ام. خياطي، نجاري، باغباني، صندوق‌داري ولي درنهايت چند سال پيش از ازدواج توانستم با سرمايه‌اي که اندوخته بودم، مديريت يک مرغداري کوچک را بر عهده بگيرم. کار و بارم هم بد نبود. هر چند گاهي اين وارداتي‌ها زندگي‌مان را به تنگنا مي‌کشاندند ولي درنهايت آنقدر نان داشتيم که بيم جان نداشته باشيم.

سلامت: وقتي متوجه وضعيت حاد بيماري‌ات شدي، عکس‌العمل‌ات چطور بود؟

اگر آن موقع را بگويم، افتضاح بود ولي حالا که به خاطراتم رجوع مي‌کنم، خنده‌دار. با همه چيز و همه‌کس مشکل داشتم. فکر مي‌کردم همه در اين موضوع دخيل بوده‌اند. پرخاش مي‌کردم، با کارگرها بد حرف مي‌زدم، آب و دانه مرغ‌ها را قطع مي‌کردم. انگار مي‌خواستم از دنيا انتقام بگيرم. دست آخر هم اينقدر به اين کار ادامه مي‌دادم که نفسم مي‌رفت و بي‌حال يک گوشه مي‌نشستم. حس غريبي بود. مثل آدمي بودم که خواب مي‌بيند و مي‌داند که همه اتفاقات دور و برش خواب و خيال است. هر لحظه منتظر بودم کسي از خواب بيدارم کند ولي...

سلامت: دست آخر چه شد؟

نه اينکه قبول کنم، به اجبار به خانه آمدم. کار سنگين بود و من بيمار. رفته‌رفته کار، فعاليت، بازي و حتي راه رفتن برايم دشوار مي‌شد. ديگر نتوانستم سرکار بروم. ولي بدخلقي‌هاي خانگي‌ام هنوز به راه بود. همسرم را خيلي اذيت مي‌کردم، آزارش دادم، پيرش کردم. ولي او همچنان مهربان بود. مرا مديون خودش مي‌کرد و اين هم باعث آزار من بود. آنقدر تحليل رفتم که حرف زدن طولاني هم برايم مشکل‌ساز مي‌شد. دنبال درمان هم نمي‌رفتم. درواقع آنقدر من با شرايط کنار نيامدم که شرايط مرا کنار زد.

سلامت: پس تا کي به ناسازگاري ادامه دادي؟

ديگر کار زيادي از دستم برنمي‌آمد. کارم شده بود اينکه روي کاناپه بنشينم و به تلويزيون خيره شوم. يک روز همين‌طور که روي مبل نشسته بودم، همسرم يک سي‌دي در دستگاه گذاشت و آن را روشن کرد. آن روز فکر نمي‌کردم يک فيلم، سرنوشت مرا عوض خواهد کرد. بعدها فهميدم نام فيلم «راز» بود. اصلا کاري با اين موضوع ندارم که آنچه آنها در فيلم مي‌گفتند حقيقت بود يا دروغ و ابدا نمي‌خواهم از آن دفاع کنم. ولي هرچه بود، حسي را در من زنده کرد که انگار تا آن روز گمش کرده بودم. وقتي فيلم تمام شد دوباره آن را از اول نگاه کردم و اين کار را آن روز چند بار تکرار کردم. حس مي‌کردم دارد فقط با من حرف مي‌زند. دنيا داشت مسير خودش را مي‌رفت. من داشتم خرابش مي‌کردم. من بايد عوض مي‌شدم، نگاه من بود که به تغيير نياز داشت. يک هفته تمام کارم نگاه کردن به اين فيلم بود. زيبا بود. آن را از حفظ شده بودم. حتي کتابش را هم خريدم. آن را هم خواندم. انگار چيزي از درون داشت مرا شکل مي‌داد.

سلامت: و بعد از آن چه کردي؟

کاري که بايد از اول مي‌کردم. پي علاج گشتم. زانوي غم بغل گرفتن را کنار گذاشتم. خودم را در خودم شکل دادم. به توصيه پزشک از هيجان و استرس دوري کردم. کا ر را به کارگرانم سپردم و سعي کردم مرد خانواده‌ام باشم. همسرم هيچ وقت تندي‌هاي مرا به رويم نياورد و انگار قرار بود اين سنگ‌صبور تمام زندگي‌ام را به دوش بکشد. از وقتي درمان‌ها را شروع کردم، وضعيت‌ام خيلي بهتر شده. خيلي شاداب‌تر شده‌ام. ديگر مانند آن روزها زود از نفس نمي‌افتم. به جاي مرغ و جوجه‌ها سرم را با درخت و درختچه‌هايم گرم کرده‌ام. کتاب مي‌خوانم. کارهاي هنري انجام مي‌دهم و خلاصه قلب مريض من حالش کلي بهتر شده. راستي! از سال پيش هم به صورت مجازي وارد يکي از دانشگاه‌هاي اروپايي شده‌ام.

سلامت: پس درس هم مي‌خواني! يعني کار را کلا تعطيل کردي؟

نه؛ کار چندان زيادي نيست. مرغ‌ها که خودشان بزرگ مي‌شوند، خودشان هم تخم مي‌گذارند. کارهاي اداري را هم سپرده‌ام به باقي همکارانم. گاهي وقت‌ها فقط براي رفع دلتنگي‌ سري به آنجا مي‌زنم. در ضمن دارم تلاش مي‌کنم از ترکيبي از فضله مرغ بتوانم براي خاک گياهان آپارتماني، هوموس تقويت‌کننده تهيه کنم. خدا را چه ديده‌اي، شايد يک روز نوبل هم گرفتم [اينها را که مي‌گفت لبخندي از سر شوخي هم به لب داشت.]

سلامت: با گياهاني که داري چطوري؟

خوب. پسرم در خيلي از اين کارها کمکم مي‌کند. خيلي لذت دارد که هر روز شاهد ذره‌ذره رشد کردن گياهي باشي، که از يک قلمه کوچک، خودت آن را پرورش داده‌اي. حسي شبيه حس مادرانه است. نفس کشيدن‌شان را حس مي‌کنم، جهت گرفتن‌شان جلوي نور خورشيد را مي‌بينم. گل دادنشان را لمس مي‌کنم.

سلامت: کدام را بيشتر از بقيه دوست داري؟

ديفن‌باخيا [و بعد لبخند مي‌زند].

سلامت: چرا؟

همين‌طوري. درواقع تنها ارجحيت ديفن‌باخيا به بقيه، نام آن است. اسم دهن پرکني دارد که آدم را جذب مي‌کند وگرنه همه گياهان خانه‌ام را دوست دارم.

سلامت: آقا رضا! در اين چند سال حسرت خاصي هم داشته‌اي؟!

بله؛ ولي کم‌کم به اين وضعيت عادت کرده‌ام. من عاشق فوتبال بودم. آن هم دو آتشه. اما چه کنم که هيجان برايم خوب نيست. دلم براي تماشاي يک مسابقه پراسترس فوتبال تنگ شده ولي مي‌دانم که اين، همه زندگي نيست و همه آن را نبايد به خاطر يک سري مسايل کوچک خراب کرد.

سلامت: يعني همين يک حسرت؟

آخر اگر بخواهي زندگي را بر مبناي نداشته‌هايت تعريف کني که از تمام آن فقط حسرت و غصه مي‌ماند. بله. من نداشته‌هاي زيادي دارم. از دست داده‌هاي زيادي هم هست که عذابم مي‌دهد ولي داشته‌هايي را دارم و در اين مدت شناخته‌ام که مي‌تواند جاي خالي نداشته‌هايم را پر کند. فکر مي‌کني حسرت کمي است که نتواني با تنها پسرت در پارک بدوي و بازي کني؟ يا اينکه نتواني هر هفته با دوستان قديمي‌ات به کوه بروي يا اينکه با همسرت يک پياده‌روي دو نفره داشته باشي؟! اما فکر مي‌کني من زماني که تمام اين کارها را مي‌توانستم انجام دهم، از زندگي چقدر درک داشتم؟! چقدر خوشبخت بودم؟ فکر مي‌کنيد آن موقع از الان شادتر بودم؟ نه؛ باور کنيد با تمام محدوديت‌هايي که امروز دارم، درک بهتري از خوشبختي پيدا کرده‌ام و همين درک براي يک زندگي زيبا کافي است.