پيمان صفردوست/پاي حرف‌هاي حميد سرايي که پس از تصادفي شديد به زندگي برگشته است
چند ماه شكمم باز بود!

فكر كن وسط هياهوها و گردن‌كشي‌هاي 17، 18 سالگي‌ات هستي. حس مي‌كني خيلي بزرگ شده‌اي، مرد شده‌اي، ديگر نبايد از چيزي بترسي. بايد طوري باشي كه از تو حساب ببرند....

مي‌خواهي ثابت كني اين حس بزرگ‌شدنت از بچگي‌ات نيست. داري صداي دورگه‌ات را و سبز شدن پشت لبت را و آينده‌اي را كه فكر مي‌كني همه‌اش متعلق به توست و آسماني را كه همه‌اش روي سرت آبي است، از نو مي‌شناسي که يکهو مي‌بيني يك جاي كار مي‌لنگد. تا چشم‌ به هم مي‌زني، نيمه‌هاي شبي را مي‌بيني كه از يك اتومبيل در حال چپ كردن پرتاب شده‌اي و بين ماندن و مردن معلق مانده‌اي. حالا بيا بگو چند مرده حلاجي؟! چه كار مي‌كني؟ براي كه صدايت را بلند مي‌كني؟ تازه به خودت مي‌آيي و مي‌بيني كه اي دل غافل! گردنت آنقدرها هم كلفت نبوده كه بخواهي دست تقدير را بپيچاني و مي‌خواهي فرصتي داشته باشي تا دوباره به دنيا بيايي و يك بار ديگر، بهتر از اين باشي كه تا به حال بوده‌اي.

حميد سرايي كه مهمان اين هفته صفحه «بازگشت به زندگي» است، اين فرصت را پيدا كرده و به زندگي برگشته است تا به قول خودش، معامله جديدي را با زندگي شروع كند.

17 سال بيشتر نداشت. با پدر و مادر و برادر بزرگترش زندگي مي‌كرد. فكر مي‌كرد ديگر حسابي بزرگ‌ شده. كار مي‌كرد. مي‌خواست دستش توي جيب خودش باشد. كارش طراحي دكور مجالس عقد و عروسي بود. صبح زود به تالار مي‌رفت و دكور را نصب مي‌كرد و آخر شب مي‌رفت آن را باز مي‌كرد و به خانه برمي‌گشت. كارش را دوست داشت ولي نمي‌دانست چه اتفاقي در انتظار اوست. حادثه را خودش اين‌طور روايت مي‌کند:

«تيرماه سال 86 بود. تولد حضرت فاطمه (س). آخر شب با همكارم با يك وانت داشتيم از تالار برمي‌گشتيم. كنار راننده نشسته بودم. بنزين تازه سهميه‌بندي شده بود و به هر شكلي بود، همه سعي مي‌كردند كمي در مصرف آن صرفه‌جويي كنند. وارد سرازيري ولنجك شديم. ماشين را خلاص كرد تا در شيب ولنجك بنزين كمتري مصرف كنيم. سرعت گرفتيم. داشتيم به آخر سراشيبي نزديك مي‌شديم. خواست اتومبيل را كنترل كند. نشد. انگار نمي‌خواست به هيچ شكلي بايستد. فرمان را به سمت تيرهاي وسط خيابان چرخاند. چاره‌اي نبود. بايد نگهش مي‌داشتيم. با تيرها برخورد كرديم ولي به جاي اينكه بايستد، واژگون شد. ماشين سر سيزدهم چند بار به پهلو معلق خورد و در اولين چرخش، من به بيرون پرتاب شدم.»

هنوز به هوش بود. چند ساعت طول كشيد تا به بيمارستان منتقل شود؛ بيمارستان شهداي تجريش. دنده‌هايش شكسته بود و ريه‌اش را سوراخ كرده بود. بازو و ساعد دست راستش به شدت مجروح شده بود. كبدش هم در اثر ضربه شديدي آسيب جدي ديده بود. او را سريعا به اتاق عمل منتقل كردند. بايد زودتر تحت عمل جراحي قرار مي‌گرفت: «اتاق عمل را يادم هست. درد داشتم و هنوز شوكه بودم؛ مثل كسي كه آوار به سرش ريخته باشد. پرستار اتاق عمل بالاي سرم آمد. قيچي را برداشت و پرسيد: پيرهنت را پاره كنم؟ گفتم: پاره كن! بعد از آن را ديگر يادم نمي‌آيد. وقتي به هوش آمدم، چند روز بود كه در آي‌سي‌يو بودم. چيزي از روزهاي قبل يادم نبود ولي پزشكان مي‌گفتند 34 روز بود كه در كما بودم!»

او بعد از اين تصادف شديد بيش از يك ماه در كما بود. حدود 10 روز را در آي‌سي‌يو گذراند و نزديك به 3 سال با شرايط بسيار سخت عوارض تصادفش سر كرد. ريه‌اش به دليل عفونت مدام چرك مي‌كرد و براي تخليه بايد به بيمارستان مراجعه مي‌كرد. چند بار تحت عمل جراحي قرار گرفت. در طول مدت مداوا به دليل بي‌حركتي، دچار زخم بستر شد. جاي جراحت ناشي از تصادف هنوز روي دست‌هاي حميد باقي مانده ولي هيچ‌كدام از اين مشكلات به اندازه مشكلات كبدش او را آزار نداد. كبد او به شدت آسيب ديده بود.

«روزهاي اول پزشكان چندان اميدي به ماندنم نداشتند ولي با اين حال، همه تلاش‌شان را براي بهبود من به كار گرفتند. روي شكمم به اندازه يك توپ بسكتبال باز بود و روي آن را بايد مدام با گازهاي استريل بزرگ پانسمان مي‌كردند. مخارج من در بيمارستان خيلي زياد مي‌شد. از طرفي چون شكمم باز بود امكان عفونت در بيمارستان بيشتر بود پس بايد به منزل منتقل مي‌شدم. از آن روز تمام زحمات من به دوش خانواده‌ام افتاد؛ خانواده‌اي كه از صبح تا شب مثل پروانه دور من بودند و با هر بار ديدن من در آن وضعيت درد مي‌كشيدند. پدر، مادر، خاله و برادرم تمام اين روزها را پابه‌پاي من آمدند و درد كشيدند.»

حميد موقع تصادف نزديك به 130 كيلوگرم وزن داشت ولي بعد از دوره نقاهت در بيمارستان وزن او به زير 70 كيلوگرم رسيد. بعد از انتقال به منزل، كبد او دچار آبسه شد و دوباره به بيمارستان منتقل شد و تحت عمل قرار گرفت. پدر حميد در طول اين مدت، روش‌هاي پانسمان را از كاركنان بيمارستان آموخت و بعد از مرخص شدن او از بيمارستان، بيشتر پانسمان‌ها و مراقبت‌هاي حميد به عهده خانواده‌اش بود.

«خيلي سخت است وقتي نتواني حركت كني؛ خيلي سخت است وقتي براي نوشيدن يك ليوان آب هم محتاج ديگران باشي و عذاب‌آور است وقتي حتي نتواني بدنت را بخاراني ولي هيچ كدام از اينها سخت‌تر از اين نيست كه ببيني پدرت هر روز مي‌آيد و كنار تخت تو مي‌ايستد و براي اينكه تبت پايين بيايد، پاشويه‌ات مي‌كند. آن وقت ياد تمام بداخلاقي‌هايي مي‌افتي كه قبلا با او داشته‌اي. ياد تمام روزهايي مي‌افتي كه از خودت رنجاندي‌اش و بايد بماني و ببيني كه او با تمام عشقش دارد تو را پاشويه مي‌كند و بايد ببيني كه دارد از غصه، آب مي‌شود ولي براي اينكه شاد باشي، لبخند به لب دارد؛ يعني اينكه مطمئن باش كه ما كنارت هستيم و مطمئن باش كه اينها همه مي‌گذرند.»

حميد سرايي وقتي از آن روزها حرف مي‌زند، مي‌گويد:

پدر و مادرم را پـيـرکـرده‌ام

سلامت: الان چطوري؟

خوب. خيلي خوب. نمي‌دانم چطور توضيح بدهم ولي فکر مي‌کنم اين اتفاق برايم لازم بود.

سلامت: يعني ارزش اين همه درد و عذاب را داشت؟!

شايد اگر به آن زمان برگردم، باز هم شدت درد ديوانه‌ام کند. شايد باز هم حس کنم مردن، از اين همه درد کشيدن بهتر است ولي وقتي حالا که به نتيجه‌اش رسيده‌ام فکر مي‌کنم اين اتفاق من را به آنچه بايد مي‌شدم رساند. تغييرم داد مرا يک جور ديگر زنده کرد.

سلامت: پس آرزوي مرگ هم کردي؟!

راستش را بخواهي بله. همان روزها گاهي حس مي‌کردم که به هيچ‌وجه از پس اين درد برنمي‌آيم. دوست نداشتم خودم را در اين وضع ببينم. فکر مي‌کردم مرگ از اين زندگي کردن با درد آسان‌تر است. ولي اين حس‌ها گذرا بود. بودن پدر و مادرم در کنارم، برادري‌هاي برادرم و مهرباني‌هاي خاله‌ام مرا دلگرم مي‌کرد. آنها خيلي براي من زحمت کشيدند. خيلي هواي مرا داشتند. بدون آنها نمي‌دانم چطور مي‌شد، واقعا نمي‌دانم.

سلامت: با خدا چطور بودي آن روزها؟

خدا، الان فکر مي‌کنم که حتما مرا خيلي دوست داشت که بيدارم کرد. من خيلي با روزهاي قبل از آن اتفاق متفاوت شده‌ام. آن روزها حس مي‌کردم بزرگ شده‌ام ولي حالا مي‌دانم که خيلي کوچک بودم که خودم را بزرگ مي‌ديدم. الان خيلي به او نزديک‌ترم. خيلي بيشتر مي‌خواهمش. حس مي‌کنم او را يک جور ديگر دوست دارم.

سلامت: يعني هيچ‌وقت از او گلايه نکردي که چرا من؟!

وقتي درد به جانت مي‌افتد، عقلت از کار مي‌افتد. چرا، آن روزها گاهي با او حرفم مي‌شد، دعوا مي‌کردم، گلايه مي‌کردم ولي اينها مال همان دقيقه‌ها بود. تا به خودم مي‌آمدم، به غلط کردن مي‌افتادم، پشيمان مي‌شدم. همان موقع خيلي وقت‌ها از خودم پرسيدم چرا من؟! چرا حالا؟! چرا اين شکلي؟! ولي بعد فهميدم صلاح من همين بوده. گاهي وقت‌ها آدم کارهايي مي‌کند که اگر گوشش را کسي نپيچاند، خودش را غرق مي‌کند. وقتي اين اتفاق افتاد که بايد گوش من پيچانده مي‌شد. خدا اگر کسي را دوست نداشته باشد، بيدارش نمي‌کند.

سلامت: از خانواده‌ات گفتي. حال آنها چطور بود؟

فکر کن خوابيده‌اي روي تختي که حالا حالاها بايد روي آن بخوابي. نتواني تکان بخوري. نتواني خودت را جابه‌جا کني. بعد حس کن صداي ناله زني را از پايين تخت‌ات مي‌شنوي که سال‌ها صداي لالايي‌ات بوده. او دارد براي تو ناله مي‌کند و جگر تو از ناله او آتش مي‌گيرد. سرش را گذاشته پايين تخت کنار پاهايت و دارد اشک مي‌ريزد که «پسرم...» و فکر مي‌کند تو نبايد اين ناراحتي را ببيني. همه وجودش درد است ولي وقتي نگاهت مي‌کند با همان چشم‌هاي پف کرده و قرمز به زور لبخند مي‌زند که حميدش حس نکند اوضاع خيلي بد است. بعد حس کن هر روز که نگاهش مي‌کني شکسته‌تر شده از غم فرزندش. آنها خيلي پير شدند. من آنها را خيلي پير کردم.

سلامت: از اينکه شکمت در تمام طول اين مدت باز بود ترس نداشتي؟

ترس نه ولي حس خوبي نداشتم. حس مي‌کردم همه اجزاي داخل شکمم را مي‌توانم لمس کنم. در هر حال چه خوب و چه بد من با اين شرايط رو‌به‌رو بودم. کاري هم از دستم برنمي‌آمد. من چند ماه با شکم اوپن زندگي کردم. البته فضاي باز روي شکم من در طول اين مدت به تدريج بسته مي‌شد تا اينکه در اواخر مدت درمان از فضايي به اندازه يک توپ بسکتبال فقط به اندازه دو تا سکه 25 توماني باز مانده بود.

سلامت: فکر مي‌کني حميد پيش از تصادف با حميد الان چقدر فرق دارد؟

زياد. خيلي زياد. وقتي دستت از همه‌کس کوتاه شود، وقتي خودت را روبه‌روي نبودن ببيني، وقتي آنقدر روي تخت بخوابي که زخم بستر بگيري و وقتي همه حس‌هايي را که من داشتم تجربه کني، ياد مي‌گيري که به دنيا آن‌طور که هست نگاه کني نه آن‌طور که دلت مي‌خواهد. حس مي‌کنم حالا خيلي بيشتر زندگي کردن را مي‌فهمم و آن را خيلي بهتر مي‌بينم. من پيش از تصادف هم زنده بودم، نفس مي‌کشيدم، راه مي‌رفتم ولي زندگي نمي‌کردم. حالا مي‌دانم که يک دقيقه، يک دقيقه ارزش دارد و زندگي را زندگي مي‌کنم. اين موضوع نه در مورد من که فکر مي‌کنم درباره همه آدم‌ها صدق مي‌کند. آدم‌ها وقتي روي پاهايشان ايستاده‌اند فراموش مي‌کنند که جايگاه‌شان کجاست. نمي‌دانند خدا را چطور صدا کنند. بايد حتما کسي باشد که راه را نشانشان بدهد.

سلامت: فکر نمي‌کني که با اين اتفاق مدت‌ زيادي را از دست دادي؟

فکر مي‌کنم که با اين اتفاق باقي زندگي‌ام را به دست آوردم. خيلي راضي‌ام، مي‌ارزيد.

سلامت: دوست داري از کسي ياد کني؟

بله، غير از خدا که هميشه هست، دکتر افشارفرد، مادرم، پدرم، برادرم و خاله‌ام و ديگراني که شايد به همه آنها مديون باشم.

سلامت: همين الان اولين آرزويي که به ذهنت مي‌رسد چيست؟

يک خانه. يک خانه براي خودم و خانواده‌ام. خانه‌اي که الان در آن زندگي مي‌کنيم اجاره‌اي است. دوست دارم خانه‌اي داشته باشم که بتوانم شايد گوشه‌اي از دين خود را به آنها ادا کنم.

پزشک معالج

دکتر ابوالفضل افشارفرد فوق‌تخصص جراحي عروق و تروما استاد دانشگاه علوم پزشکي شهيد بهشتي

اين روش ابداع گروه ما بود

يکي از آسيب‌هايي که در تروما ممکن است براي افراد به وجود بيايد صدمه‌هاي کبدي است. درواقع در تروماها از جمله تصادفات، ضربات واردشده به بدن هم مي‌تواند احشاي توخالي، هم احشاي تو پر و هم عروق را تحت تاثير قرار دهد. صدمه‌هاي کبدي برحسب شدت در اين موارد، از يک تا 4 درجه‌بندي مي‌شوند.

حميد سرايي علاوه بر تمام صدماتي که به اعضاي مختلف بدن وي وارد شده بود، دچار آسيب شديد کبد نيز بود. شدت تصادف وي به حدي بود که باعث تخريب بخش اعظم کبد او شده بود و در درجه‌بندي در رده بالاتر از 4 قرار مي‌گرفت.

خوشبختانه ما براي اين موارد روشي ابداعي داريم که در اصطلاح به آن روش شکم باز گفته مي‌شود. اين روش که درواقع ابداع گروه جراحي بيمارستان شهداي تجريش است، در بسياري از موارد مي‌تواند بيماراني را که دچار آسيب‌هاي جدي کبدي شده‌اند به زندگي بازگرداند.

ابداع روش شکم باز در درمان آسيب‌هاي کبدي به دوران دفاع مقدس برمي‌گردد. در آن سال‌ها تعداد زيادي از مجروحان به بيمارستان منتقل مي‌شدند که در اثر اصابت گلوله دچار صدمات جدي کبدي شده بودند. ما با استفاده از اين روش توانستيم بسياري از مجروحان جنگي را درمان کنيم و به جريان عادي زندگي برگردانيم. در مورد آقاي سرايي نيز با توجه به ميزان آسيب و گستردگي آن، تصميم به استفاده از روش درمان با شکم باز گرفتيم. در روش شکم باز، روي کبد باز مي‌شود و اطراف آن با لُنگاز (گازهاي استريل بزرگ) محدود مي‌شود.

کبد با استفاده از اين روش به حالت طبيعي نگه داشته مي‌شود. بعد به کبد حدود 72 ساعت فرصت ترميم مي‌دهيم. کبدي که دچار اين‌گونه آسيب‌هاي جدي شده مدام در معرض عفونت قرار دارد و بايد به صورت مداوم تحت مراقبت کامل باشد. در فاصله‌هاي زماني معين نيز بايد چرک و عفونت از فضاي شکمي بيمار تخليه شود.

حميد سرايي با توجه به شرايط خاص و شدت صدمات توانست دوباره فرصت زندگي پيدا کند و براي گروه پزشکي هيچ‌چيز مهم‌تر از نجات جان يک بيمار نيست.

هفته نامه سلامت