پيمان صفردوست/جعفر پاشا از تجربه تکان‌دهنده‌اش در کوهستان مي‌گويد:
روزي که خدا را ديدم

گاهي وقت‌ها هزار ضربه نمي‌تواند كار يك تلنگر كوچك را بكند كه بجا و درست‌ زده شده باشد. گاهي وقت‌ها انگار زندگي هم همين‌طور است. آدم‌ها شايد در طول عمر خود با مناظر زيادي روبه‌رو شوند ولي شايد فقط يك بار يكي از اين تصاوير تكراري بتواند مسير زندگي ما را تغيير دهد....

حتما تا به حال به كوه رفته‌ايد و حتما شده است كه از آن بالا به زمين زير پايتان نگاه كنيد و باز شايد شده باشد كه پيش خود تجسم كنيد سقوط از آن ارتفاع چقدر مي‌تواند دردناك باشد. ولي كمتر اتفاق مي‌افتد كه اين حس افتادن براي مدتي طولاني در دل كسي باقي بماند؛ مگر اينكه در زمان و مكان مناسب با آن مواجه شود. اما جعفر پاشا از كساني است كه اين حس را به خوبي درك كرده و آن را هميشه با خود دارد. صفحه «بازگشت به زندگي» اين هفته، ميزبان آقاي پاشا است كه بازگشت او به زندگي نه يك بازگشت جسمي، كه يك دريافت كاملا روحاني است.


«از همان نوجواني عاشق عكاسي بودم. وقتي از خدمت برگشتم تصميم گرفتم دوربيني بخرم و با آن لحظه‌ها را در طبيعت شكار كنم. چند سال گذشت و من در اين مدت از هر فرصتي براي عكاسي استفاده مي‌كردم. حس مي‌كردم خدا را مي‌توانم در تمام اجزاي طبيعت ببينم و حس خوبي داشتم. تا اينکه آن اتفاق افتاد.

زمستان بود و من ساعت‌ها براي گرفتن عكس دلخواهم در ميان فرو رفتگي و برجستگي‌هاي دامنه كوه پرسه مي‌زدم. همه چيز آرام بود. سكوت بود و سكوت. انگار سکوتش داشت با من حرف مي‌زد. بعد از كلي جست‌وجو بالاخره چيزي را كه مي‌خواستم پيدا كردم. شكار آن روز من يكي از زيباترين منظره‌هايي بود كه تا آن روز از آن عكس گرفته بودم. يک آبشار يخ‌زده با قنديل‌هاي آبي كه در نور خورشيد بعدازظهر برق مي‌زد. فوق‌العاده بود. زاويه مناسبي را پيدا كردم و چند عكس از آن گرفتم. بعد بي‌اختيار روي برف‌ها، روبه‌روي آبشار نشستم و محو تماشاي آن همه زيبايي شدم. متوجه گذشت زمان نبودم. وقتي به خودم آمدم خورشيد داشت به خط افق نزديك مي‌شد. آنقدر آنجا نشسته بودم كه انگشتانم روي دوربين يخ زده بود. سرما به استخوان‌هايم رسيده بود. مثل يك قالب يخ شده بودم. به سختي شروع به حركت كردم. بايد خودم را به جاده اصلي مي‌رساندم. هوا گرگ و ميش بود. هرچه بيشتر جلو مي‌رفتم بيشتر مي‌ترسيدم. مدام به اين موضوع فكر مي‌كردم كه اگر در اين تاريكي از اينجا سقوط كنم چه بلايي به سرم مي‌آيد.آن موقع از سال، آن هم در آن ساعت، كمتر كسي از آن حوالي عبور مي‌كرد. دست‌هايم اصلا حس نداشت. روي شيب دامنه حواسم به اين بود كه زانوهايم بيش از حد خم نشوند و زير پايم را خالي نكنند. اما از آنجا كه قديمي‌ها گفته‌اند از هرچه بدت بيايد، سرت مي‌آيد نمي‌دانم چطور شد كه برف زير پايم خالي شد و من روي برف‌ها افتادم. شيب آن منطقه خيلي زياد بود و من داشتم با سرعت به سمت پايين قل مي‌خوردم. تا اينكه بالاخره در نقطه‌اي كه شيب كمي ملايم‌تر شده بود به يك تخته سنگ نه‌چندان بزرگ پوشيده از برف خوردم و متوقف شدم.

مدتي طول كشيد تا به خودم بيايم. سر تا پايم برفي بود و تمام بدنم كوفته. ديگر توان هيچ كاري نداشتم، حتي ناله. با شكم افتاده بودم روي برف‌ها. با خودم گفتم اين هم از خدايي كه اين همه دنبالش دويدي. حالا كه رسيدي اينجا ديگر نمي‌آيد كه كمكت باشد. درست يادم نيست ديگر چه فكر‌هايي از سرم گذشت اما خيلي نااميد بودم. با اين وضعيت حتما در آن سرما يخ مي‌زدم. هوا تقريبا تاريك شده بود. داشتم به اين موضوع فكر مي‌كردم كه مثل قهرمان‌ها مردن چه شكلي مي‌تواند باشد. خواستم از حالت خوابيده بلند شوم. دستم را به تخته سنگ گرفتم و بدنم را صاف كردم اما... چيزي را كه مي‌ديدم باور نمي‌كردم. ترس و هيجان با هم در تنم پيچيد. جايي كه من روي آن افتاده بودم در واقع يك سطح طاقچه مانند بود و بعد از آن يك ديواره بلند رو به دره بود كه در تاريكي، انتهايش مشخص نبود. به دور و برم نگاه كردم. غير از همان يك تخته سنگ، هيچ سطح برجسته ديگري روي آن سطح طاقچه مانند وجود نداشت. يعني اگر من از هر جاي ديگري به غير از همان يك نقطه روي آن سطح مي‌افتادم، سنگي نبود تا جلوي حركت مرا بگيرد و من به دره پرت مي‌شدم. حس كردم خون دارد در رگ‌هايم مي‌دود. نبضم را حس مي‌كردم. داشتم فكر مي‌كردم كه اگر خدا بخواهد كسي را نگه دارد، با يك تار مو هم مي‌تواند اين كار را بكند. حالا داشتم خدا را مي‌ديدم. ديگر دنبالش نبودم. داشتم حسش مي‌كردم. وقتي از آن همه جا، من بايد به يك تخته سنگ كوچك بخورم كه در دره سقوط نكنم، حتما قرار نبوده كه آنجا بميرم. پس بايد راه مي‌افتادم. سردم بود. دست و پايم يخ زده بود اما نيرويي پيدا كرده بودم كه از همه ضعف‌هاي من بزرگ‌تر بود. پس حتما مي‌توانستم. آن شب حدود 3ساعت در ميان سنگ‌ و برف راه رفتم تا به جاده اصلي رسيدم. كنار جاده نشستم و مبهوت تاريكي كوهستان شدم. بلند شدم كه راه بيفتم. از قضا يكي از آشناها كه او هم داشت از بالا برمي‌گشت، به من رسيد. نگاهم كرد و از دليل رنگ پريده صورتم پرسيد. نمي‌دانستم چطور بايد ماجرا را برايش تعريف كنم كه حسم را درك كند. سرما را بهانه كردم و بلافاصله گفتم: «من امروز اينجا خدا را ديدم». لبخند زد و با چهره‌اي مطمئن گفت: «بله، در كوهستان بهتر مي‌توان خدا را شناخت». نمي‌دانم او هم مثلِ تا آن روز من، خدا را شناخته بود يا مثلِ آن روز من. در هر حال حرفي كه زد هنوز در گوشم زنگ مي‌زند. از آن اتفاق تا الان ديگر جايي نبوده كه حضور خدا را حس نكنم و هر وقت نااميدي به سراغم مي‌آيد، به تخته كوچكي فكر مي‌كنم كه شايد همين طرف‌ها دور و برم باشد تا مرا از مشكلات در امان نگه دارد.»

هفته نامه سلامت