آیا تا به حال به این فکر کرده اید که هدف انسان چیست؟ آیا تا بحال به این فکر کرده اید که دلایل کارهای خوب و بدی که بشر انجام می دهد چیست؟ آیا تا بحال توجه داشته اید که چه کار خوب انجام دهیم و چه کار بد فقط از آن جهت است که می خواهیم به یک احساس رضایت دست بیابیم؟

هدف انسان از زندگی دستیبابی به آرامش خیال است. شما چه کاری را بکنید و چه نکنید فقط از آن جهت است که می خواهید به احساس رضایت و نهایتا آرامش خیال دست بیابید. درواقع انسان در تمامی لحظات عمر خود به این فکر می کند که چگونه به آرامش خیال برسد.

آنچه تا به اینجا آموختیم این است که آرامش خیال با هدف رابطه مستقیم دارد. آرامش خیال هدف غائی هر انسانی است. و آنچه در ادامه خواهیم آموخت این است که انسان تا زمانی که برای تمامی مراحل زندگی خود هدف مشخصی نداشته باشد هرگز به آرامش خیال نمی رسد و دلیل آن کاملا ساده است. آرامش خیال خود یک هدف است. کسی که به اهمیت هدف پی نبرد و نداند که واقعا هدف چه تاثیری در زندگی او خواهد داشت نمی تواند به آرامش خیال هم دست بیابد.

اما شاید با خودتان بگوئید من انسان هدفمندی هستم ولی چرا هنوز به آرامش خیال نرسیده ام؟ چرا آرامش را به معنی واقعی تجربه نکرده ام؟ چرا نمی توانم واقعا آسوده باشم؟

جواب سوال شما همان کشف بزرگ من است. البته این کشف موضوع جدیدی نیست اما آنچه پی بردم این است که هر فرد آنرا به صورت مجزا کشف می کند. درواقع هر کسی باید خودش مستقیما به وجود آن پی ببرد تا بتواند به آرامش برسد.

من تا همین چند سال پیش، قبل از اینکه خودم هم موفقیت خودم را تائید کنم از نظر سایرین موفق بودم. مقالات متعدد، پروژه های معتبر، تالیف کتاب و حتی سخنرانی در زمینه کاری ام آن هم در بیست سالگی همه باعث می شدند تا من از نظر سایرین موفق شناخته شوم اما چیزی در این بین کم بود.

حتی با وجود آنکه من انسان هدفمندی بودم و دیگران هم مرا موفق می دانستند من آرامش خیال را نمی دانستم. درواقع اصلا چیز از آن بلد نبودم! تا نهایتا یک اتفاق عظیم در زندگیم رخ داد. روزی به یک بیمارستان که مسئولیت فراهم آوری اعضا برای پیوند به بیماران و نیازمندان به عضو سالم را داشتند مرا به عنوان کارشناس فناوری اطلاعات به یکی از همایش های خود دعوت کردند. در آنجا فیلم مستندی به من نشان دادند که تحت تاثیر قرار گرفتم و برای کل هفته در فکر فرو رفتم.

این نقطه آغاز کشف بزرگ من در مورد راه رسیدن به آرامش خیال بود. آرامش خیالی که مرا به موفقیت، ثروت، خوشبختی و شادی رساند. خیلی ها گمان می کنند تا موفق، ثروتمند، خوشبت و شاد نباشند نمی توانند به آرامش خیال برسند و من هم قبلا همانطور فکر می کردم در صورتی که این یک اشتباه محض است. یک اشتباه بارز که اعتقاد به آن می تواند زندگی و نسل بشر را برای همیشه تباه کند. شاید باورتان نشود اما این عقیده به ظاهر درست از طاعون، سرطان، ایدز، هیپاتیت یا هر بیماری جسمی که فکر بکنید خطرناک تر و مهلک تر است!

با این عقیده اشتباه ما هرگز کار مثبتی برای آرامش خود نمی کنیم و دائما بهانه می آوریم، فعلا که ثروتمند نیستم، احساس خوشبختی ندارم، موفق نیستم. بگذار زمانی که همه چیز درست شد برای آرامش هم کاری می کنم. دریغ از آنکه اگر آرامش نباشد چگونه می خواهید به موفقیت برسید. چه کسی در هیاهو به خوشبختی رسیده است؟ چه کسی در عزا و ماتم، شادی را تجربه کرده است؟!

و مهمتر از همه آنکه کدام انسان به واقع موفق، ثروتمند، شاد و خوشبختی را می شناسید که آرامش خیال نداشته باشد؟! البته که هیچکس. اما آیا انسانی را می شناسید که به آرامش خیال رسیده باشد اما ثروت، خوشبختی، موفقیت و شادی نصیب اش نشده باشد؟ البته که هیچکس!

اما چرا حضور در آن بیمارستان و دیدن فیلم نقطه شروع کشف بزرگ من در مورد آرامش خیال بود خواندنی ترین قسمت این مقاله است. هرگز آن روز را فراموش نمی کنم. از من خواستند تا برای جمع صحبت کنم. بلند شدم؛ پشت میکرفون ایستادم و بداهه این حرف ها را زدم:

شاید با خودتان بگوئید یک نفر که کارش تجارت است در اینجا چه می کند. باید بگویم آمده ام واقعیت ها را از نزدیک ببینم تا تلنگری باعث شود درآمدم را صدها برابر کنم و بتوانم با آن به کل مردم، نه فقط این بیماران، هر کسی که نیازمند کمک است کاری انجام دهم!

یکبار دیگر هم به یاد دارم یک روز گرم تابستانی پشت چراغ قرمز در صندلی عقب تاکسی نشسته بودم. شیشه کمی پائین بود و دخترکی به سمت ام آمد و دست های خود را در حالی که جعبه آدامسی در دست داشت را داخل ماشین کرد و گفت آقا لطفا از من آدامس بخرید. به خدا خوشمزه هستند.

در آن لحظه برای مدتی بی حس شدم. آمدم دستم را در جیبم بکنم و پول دربیاورم که چراغ سبز شد و راننده ماشین را حرکت داد. در آینه نگاهی به من کرد و گفت آقا فریب اینها را نخورید! آن زمان دلم می خواست بر سر راننده فریاد بکشم اما با خودم گفتم: توماج! فریاد تو بی فایده است. اگر مخالف جنگ هستی پس برای صلح کاری بکن. با ترور کردن تروریست ها صلح بی دفاع باقی می ماند، کار مثبتی بکن. همان لحظه دستم را در کیفم کردم و تکه کاغذی بیرون کشیدم و روی آن نوشتم: آنقدر بزرگ می شوم که برای تمام کودکان کار و بی سرپرست کشورم کاری بکنم.

نمی دانم آن یادداشت کجا است. شاید در آخرین اسباب کشی که داشتم آنرا گم کرده باشم اما حالا که به عقب بر می گردم و خوب به آنچه گذشته است نگاه می کنم می بینم آن بیمارستان و چهره آن دخترک معصوم مرا تا به اینجا رسانده است. امروز نه تنها موفق، ثروتمند، خوشبخت و شاد هستم بلکه فعالیت های انسان دوستانه خودم را گسترش داده ام. با مراکز خیریه متعددی همکاری می کنم، به بیماران زیادی کمک می کنم و به خیلی ها احساس امیدواری و زندگی کردن می بخشم.

هدف واقعی من چاپ شدن مقالاتم به صورت مستمر در مجلات معتبری چون Time یا Success نیست. من فقط به دنبال کمک کردن به همنوعانم هستم به همین خاطر بعضا در مقالاتم به گونه ای می نویسم که به مزاج یک روزنامه نگار یا سردبیر خوش نمی آید اما می خواهم با خوانندگان و مخاطبینم راحت باشم، دوستانه حرف بزنم و احساس بکنند که به جز واقعیت از چیزی حرف نمی زنم.

پس بگذارید با هم راحت باشیم. لابد شما هم فهمیده اید که آن کشف بزرگ من چه بوده است. من سخاوت و سخاوتمندی را کشف کردم. تا زمانی که نخواهید برای انسان ها کار مثبتی انجام دهید هرگز به آرامش نخواهید رسید. من یکی از طرفداران معنی درمانی یا همان لوگوتراپی هستم. در معنی درمانی معتقدند که انسان در طول عمر خود به دنبال معنی می گردد. باید صراحتا بگویم تنها زمانی به معنی وجودی خود می رسیم که به دنبال کمک به جهان و مردم باشیم.

انسان هایی که از دانستن معنی وجودی خود عاجز باشند هرگز به معنی عالم و کائنات نائل نخواهند شد. این واقعیت خلق و آفرینش و هستی است.

هر چه به انسان های بیشتری خدمت کنید و هرچه هدفتان بزرگتر و جهانی تر باشد، بیشتر به آرامش خواهید رسید. همه روزه نامه هایی از سراسر جهان دریافت می کنید که ادعا می کنند زندگی آنها به کمک شما معنی و شیرینی یافته است. به شما می گویند که برایشان چه کارهای مثبتی کرده اید و چگونه زیبایی ها را به آنها معرفی کرده اید.

امروز که این مقاله را می نویسم یکی از بهترین روزهای زندگی من است و دلیل آن به کاری که یکماه پیش کرده ام بر می گردد. مدتی پیش به وبلاگی برخوردم که توسط مادر یک کودک ده ساله مبتلا به سرطان ساخته شده بود. مطالب و تصاویری که از آن پسربچه در وبلاگ بود مرا تحت تاثیر قرار داد و تصمیم گرفتم تا با شماره موبایلی که در آن بود تماس بگیرم.

تماس امکانپذیر نبود. پس با ایمیل مدیر وبلاگ که مادر آرمین - کودک مبتلا به سرطان- بود تماس گرفتم و از او خواستم تا ترتیبی بدهد که من و تیم ام به شهر محل سکونت آنها برویم و با آرمین از نزدیک صحبت کنیم و نهایتا جواب آمد که ای کاش ده روز زودتر با من تماس می گرفتید. آرمین رفت!

آن روز به شدت جا خوردم اما با خودم گفتم حالا که آرمین نیست مادر و خانواده اش هستند. همکلاسی ها و دوستانش، بستگانش هستند و مهمتر از همه هزاران کودک مبتلا به سرطان که ممکن است به سرنوشت او دچار شوند. پس با ندا مادر آرمین تماسم را حفظ کردم و از او خواستم با پذیرفتن این واقعیت که دیگر آرمین نیست برای بقیه کودکان سرطانی کاری بکند. از او خواستم که به کمک ما برنامه ویدئویی آماده بکند و تا آنرا به تمامی علاقه مندان بفروشیم و عایدات مالی آنرا صرف کمک به آن کودکان بکنیم.

ندا بهانه می آورد و از من خواست تا دیگر با او تماس نگیرم. آن تماس قطع شد تا امروز صبح که پیامی روی صفحه موبایل من ظاهر شد و در آن نوشته شده بود: سلام! برنامه رادیویی ستایش تو را گوش کردم و تحت تاثیر قرار گرفته ام. کی باید برنامه ویدئویی را شروع کنیم؟!

امروز نه تنها به قدرت نفوذ خودم در انسان ها پی بردم، متوجه شدم که توانسته ام بار دیگر برای آنها مفید واقع شوم. امروز صبح زن جوان داغ داری اعتراف کرد که من به او کمک کرده ام و من را مورد تائید قرار داده است. تائیدی که در واقعیت صورت گرفت و به من احساس آرامش داد.

همه ما در زندگی به دنبال تائید شدن از طرف خودمان و دیگران هستیم. این تائیدها ما را به احساس رضایت می رسانند و احساس رضایت به آرامش خیال می رسد. تا زمانی که مفید نباشیم و نخواهیم که گام هایی در حد و حتی چه بسا فراتر از نوبل، مادر ترزا و ... برداریم نمی توانیم به آرامش خیال واقعی دست بیابیم.

اگر خواهان واقعی موفقیت، خوشبختی و ثروت هستید تا زمانی که به آرامش نرسید نمی توانید آنرا را تجربه کنید و باور کنید تا زمانی که نخواهید سخاوتمند باشید هرگز به آرامش نمی رسید.

هدف های سخاوتمندانه بزرگ برای خود انتخاب نمائید. بخواهید که برای بیماران مفید باشید، بخواهید که به فقرا کمک کنید، برای معلولین شرایط رفاهی پدید آورید، به کسی که عزیزی را از دست داده است روحیه دهید، کسی که ورشکست شده است را یاری رسانید و دنیا را جای بهتری برای زیستن کنید.

همین امروز به یکی از بیمارستان های نزدیک محل سکونت تان بروید و از بیماری عیادت کنید. همین امروز به یک کودک خیابانی کتاب داستانی هدیه دهید، همین امروز به یکی از کسانی که می دانید با مشکلی روبرو است زنگ بزنید و ببینید چکاری است که می توانید برای او انجام دهید.

اگر دنیا جای بهتری برای زندگی باشد اولین کسی که از آن لذت می برد خود ما هستیم و تنها در لذت بردن است که به آرامش خواهیم رسید. بخواهید که ملکوتی باشید، بخواهید که مجسمه تان را در میدان شهر بگذارند، بخواهید که برنده نوبل صلح باشید.

از همان جایی که هستید و با همان چیزهایی که در اختیار دارید شروع کنید. مهم این است که قدم اول را بردارید. بهترین شروع می تواند اول خودتان و سپس خانواده باشد. شروع بسیار ساده است. لبخند زدن در صورت دیگران را از آنها دریغ نکنید و بگذارید اطرافیانتان احساس بهتری داشته باشند.


محسن عزیزی