بنویس ما گناهکار نیستیم


جهان زیرین در اساطیر یونان، سرزمین مردگان است که فرمانروای همیشه نشسته بر تخت آبنوسش، اجازه خروج هیچ مهمانی را نمی دهد. راویان کهن اسطوره ها، اما اگر حالا زنده بودند و جلوی یکی از ایستگا ه های مترو می ایستادند لابد از تعجب زبانشان بند می آمد از دیدن کرور کرور جمعیتی که هر چند دقیقه یک بار از جهان زیر زمین بیرون می ریزند یا به آن هجوم می آورند.

جهان زیر زمین ما به آن اندازه که اساطیر یونان تعریف کرده اند هولناک و تاریک هم نیست و اتفاقا برای آدم های دنیای مدرن مجالی است برای گپ زدن های چند دقیقه ای کوتاه؛ مکالمه های کوتاه و بی سلامی که معمولا با یک لبخند آغاز می شود و با باز شدن درها در ایستگاهی دیگر نیمه کاره و بی خداحافظی، تمام.

مکالمه من با او یکی از همان آشنایی های بی سلام و خداحافظی بود.

گفت: «گوشواره... انگشتر... النگو» و صفحه ای پر از گوشواره ها و انگشترهای بدلی را از جلوی مسافران با سرعت گذراند و چشم های من رفت پی برق دست هایش که تا آرنج از النگوهای فلزی بدل پر شده بود.

خواست برود که دو تا از آن گوشواره ها، دو تا نقطه ریز قرمز و درخشان روی صفحه مقوایی، به دلم تلنگر زد. «اینها چند؟»، لبخند نشست روی لبش، «فقط هزار». گوشواره ها را خریدم، خندید و من، تازه لبه روسری اش را دیدم؛ لبه روسری اش که پر از گلسرهای ریز رنگی بود. «گلسر هم می فروشی؟»، گفت: «پنج تا هزار.» گلسرها را که ریخت توی کیسه نایلونی و داد دستم، گفتم: «اما به تو نمی آد شغلت این باشه...»

جلوی در ایستاده بود که پیاده شود، اما برگشت. «چی نمی آد بهم؟»، مانتویی ساده پوشیده بود و روسری را جلو کشیده بود.

آهسته حرف می زد و حتی خجالت می کشید توی چشم خریدارها نگاه کند. که گفتم « توی مترو دستفروش باشی. حیف تو نیست؟...» حرفم را نصفه گذاشت که «چرا به من نمی آید؟ خدا لعنت کند روزنامه نگار جماعت را... تقصیر آنهاست که مردم این طور فکر می کنند.» خندیدم. گفت: «چرا می خندی؟ تو که نمی دانی چی نوشته بودند. نوشته بودند زن های دستفروش مترو مواد مخدر پخش می کنند، دزدند، مشکل اخلاقی دارند و... حرف هایی نوشته بودند که اگر شوهرم می دید...»، بعد ساکت شد و با سرانگشت با دو تا از گوشواره های بدلی روی صفحه مقوایی ور رفت.

تا دو ایستگاه بعد، مکالمه ما ادامه داشت. او نفهمید روزنامه نگارم، من اما فهمیدم لیسانس مهندسی کشاورزی دارد. به هر دری زده نتوانسته در رشته تحصیلی اش کاری پیدا کند، پدرش کارمندی بازنشسته است و شوهرش هم دانشجوی فوق لیسانس که در یک موسسه کنکوری درس می دهد و نمی داند زنش توی مترو دستفروشی می کند.

خواست پیاده شود که دلم نیامد نگویم روزنامه نگارم. باز برگشت و بغض کرد: «تو را به خدا ننویس از زندگی من! ننویس! پدرم اگر بفهمد سکته می کند. شوهرم خیال می کند منشی دکتر شده ام.»

درها باز شد. زن ها بی خیال و شلوغ به داخل واگن هجوم آوردند. مثل کسی که توی رودخانه افتاده باشد به یکی از میله ها چنگ انداخت و صفحه مقوایی گوشواره ها و النگوها را به سینه اش چسباند. گفت: «اصلا بنویس. اما نگو ما دزد و قاچاقچی هستیم. من فقط یک فارغ التحصیل دانشگاهم. دانشجوی ممتاز بودم. نه آشنا دارم برای کار، نه پول غرفه اجاره کردن. بقیه هم شرایطشان شبیه من است. چه کاری از دستم بر می آید؟»

در ایستگاه بعدی، او خواست پیدا شود که جمعیت مثل موجی تند آمد و به عقب هلش داد و صفحه مقوایی اش از دستش افتاد و او زانو زد تا از روی زمین برداردش.

پیش از آن که بلند شود از میان جمعیت گذشتم و چند ثانیه مانده به بسته شدن درها خودم را از واگن بیرون انداختم و ایستادم به تماشای قطار که دور می شد و او که پشت یکی از پنجره هایش، باز صفحه مقوایی پر از گوشواره و انگشتر را میان مسافران می چرخاند.



مریم یوشی زاده
روزنامه جام جم