زندگی من یک سال در چهاردیواری کتابخانه گذشته.» تازه کنکور داده، همین هفته قبل، هنوز از حال و هوای آن بیرون نیامده. از جلسه که می آمد بیرون فکر کرد باری روی زمین گذاشته، اما انگار خبر بدی شنیده بود و هنوز در شوک آن بود.

شوکی غیرمترقبه. پس تنها چند ساعت وقت کافی بود تا اشک هایش سرازیر شود. «چرا اینقدر سخت بود؟ من یک سال تست زدم اما نتوانستم تست ها را حل کنم. چرا؟» صدایش بلند می شد. بلند و بلندتر، «چرا تست های کنکور ریاضی اینقدر سخت و غیرمتعارف بوده؟» کسی چه می داند، شاید این هم شکل جدید است، سنگ محکی تازه. آخر همه که نمی توانند پا در دنیای خوشبخت دانشگاه بگذارند.

عده یی باید بمانند پشت این در بسته تا پشت کنکوری لقب بگیرند. وای که چه دلگیر است این دنیای پشت کنکور. «نمی توانم یک سال دیگر را با این کتاب ها، میان دیوارهای کتابخانه بگذرانم.» انگار از زندان آزاد شده، توانایی بازگشت به آن را ندارد. دنیای آدم های معمولی. آدم هایی که زندگی متعارف دارند را دوباره کشف کرده. این کشف دوباره، بازگشت به چهاردیواری کتابخانه را صدچندان سخت تر می کند. پس گریه می کند، اشک می ریزد، اشکی که تنها در شرایط سخت دیده بودی یا نه در مجلس ترحیم. کاش، این گریه بود و همه چیز تمام می شد. اما شوک قوی تر از این حرف ها بوده. حالا می خندد. خنده های هیستریک.

فکر نمی کنی دیوانه شده یا نیازمند پزشک است، اما دلت می گیرد از این به هم ریختگی عجیب روانی. می خندد و از تست ها می گوید. «می دانی تست اول ادبیات کنکور ریاضی امسال چه بود؟؛ بهرام که گور می گرفتی همه عمر/دیدی که چگونه... بهرام گرفت؟» می خندد، بلندتر و از تست معارف می گوید؛ «رویاهای صادقانه را در چه حالت می بینید؟ خوابیدن، نشستن، دویدن، حرف زدن.» از خنده اش به خنده می افتی. خنده یی که می دانی تلخ است.

مثل اینکه کنکور امسال، از هرچه ما فکر می کردیم، عجیب تر بوده. «سوال های همه مثل هم نبود.» این هم یک چرایی می شود و گوشه یی از ذهنش را مشغول می کند. تو فکر می کنی به فروش سوالات کنکور. به پرونده یی که هنوز ادامه دارد. سازمان سنجش حالا ترفند تازه یی پیدا کرده تا ثابت کند امسال سوال ها به هیچ وجه فروخته نشده. دلیل محکمی دارد؛ «تمام، سوال ها مثل هم نبود.»

چرا، این سوال ها فروش می روند که نیاز به کشف ترفند های جدید باشد. این چرایی مانده در ذهن من، نه در ذهن ما. اینجا مدرک، شخصیت و حیثیت ما است، پس ناچار می شویم برای گذشتن از سد کنکور به هر راهی متوسل شویم. آن که می تواند سوال ها را می خرد. می دانی که دور از ذهن و دسترس نیست. پرونده آن هنوز ادامه دارد. دادگاهی با جلسات ناتمام. حالا که باری را همراه با شوک روی زمین گذاشته، فکر می کند دروازه های خوشبختی، چقدر دور از ذهن است. تو فکر می کنی کاش خوشبختی را طور دیگری معنی می کرد.

مطمئنی راهیابی به دانشگاه دری حتی روزنه یی از خوشبختی برای او باز نمی کند. افسوس می خوری برای یک سال از عمری که میان کتاب و تست ها گذرانده است. نمی داند بعد از این یک سال، تازه چهار سال نفسگیر دیگر شروع می شود. می رود دانشگاه و شاید خوابگاه. آن وقت محدود می شود میان چهاردیواری خوابگاه. جایی که تنها یک تخت به عنوان حوزه خصوصی دارد، با چند نفر دیگر زندگی می کند.

انسان هایی که تا به حال ندیده و حتی با فرهنگ شان هم ناآشنا است. اگر هم خوابگاه نرود اتاق های دانشگاه هست. اتاق هایی که با تمام جذابیت، تنها چند ماه جاذبه دارند. بعد او می ماند با کلاس ها و جزوه های بی پایان. با همکلاسی هایی که همواره فکر می کند چطور می تواند از آنها رهایی پیدا کند. استاد یعنی سخنران. یعنی فردی که می گوید تا تو بنویسی. تو بنویسی و آخر ترم حرف هایش را روی ورق امتحان دوباره تکرار کنی. تو سوال نمی پرسی یعنی نمی توانی بپرسی. آخر رشته کلام استاد به راحتی از دستش درمی رود و پیدا کردن دوباره آن کار هر کسی نیست.

کنجکاوی اینجا بی معنی است. یاد بگیر. استاد می گوید؛ تو جزوه را فقط حفظ می کنی و بعد این واحد لعنتی به سلامتی پاس می شود. پاس می شود تا مدرکی برای تو صادر شود. همان که چند سال پیش گریه می کردی برای به دست نیاوردنش و بعد افسوس می خوری چه عمری حرام کردی در این سیستم آموزشی کهنه. تازه کنکور داده. همین یک هفته قبل. در رویاها غرق است. خواب رسیدن به خوشبختی را می بیند. بارها سراب می بیند و فکر می کند آبی دیده، آبی گوارا. کاش تفاوت آب و سراب را می فهمید.







تارا فخر

روزنامه اعتماد